دانه های سرخ انار
ما یک باغچه ی کوچک داریم که توی ان یک درخت انار است. هر روز نگاهش می کنم و به او فکر می کنم. به ریشه هایش فکر می کنم که تا کجاها رفته و چه کار می کند. فکر می کنم آیا درخت برای بزرگ شدنش درد می کشد؟
هر وقت برگهایش می ریزد،توی دلم می گویم: « دیگر تمام شد، مرد» اما هر سال خدایا تو دوباره برگ های تازه به درخت انارمان می دهی و جوانه توی دست هایش می گذاری.
شب می خوابم و صبح می بینم گل داده است. گل های قرمز قرمز. ذوق می کنم و می گویم : «خدایا تو معرکه ای!»
گلهای قرمز که انار می شود، من همینطور می مانم که آخر چطوری؟خدایا ! تو آخر چطوری از هیچ چیز همه چیز درست می کنی.
کنار باغچه می نشینم ، یک مشت خاک برمی دارم و می گویم:« آخر قرمزی انار از کجای این خاک در می آید؟ شیرینی و قیافه ی قشنگش از کجا؟ یک خاک و این همه رنگ ، این همه بو ، این همه طعم!»
خدایا به یادت می افتم ، حتی با دیدن دانه های سرخ انار.
برگرفته از نامه های خط خطی
عرفان نظر آهاری