شب قدر را قدر بدانیم.........

شب قدر

انگار ديروز بود كه ماه مهماني خدا شروع شد. انگار ديروز بود كه در هاي رحمت خدا بازشد چقدر زود به اين شب ها نزديك شديم چقدر راحت از روزهاي تكرار نشدني ماه رمضان گذشتيم چقدر عادي باهاشون برخورد كرديم چقدر زود گذشت ما كه هنوز دستهامون خاليه ما كه هنوز قلب هامون پر گناهه ما كه هنوز از سفره ي عشق الهي چيزي بر نداشتيم. نكنه سفره برداشته بشه نكنه دست خالي بمونيم نكنه سال ديگه اينجا نباشيم نكنه خونه ي ما بشه صدها خروار خاك نكنه كسي جاي خالي ما يادش بره نكنه كوله بارمون از غفلت پر باشه ... !؟
شب هاي عشق آمد چطور بريم پيشواز شب هاي قدر. با چه چشمهايي بگريم چشم هايي كه اين همه مدت گناه كرده.چطور الغوث را تكرار كنيم با زباني كه خودش از گفته هايش شرم دارد چطور به خاطر دلمون بيدار بمونيم. دلي كه حالا شك داريم يه نقطه ي سفيد بين اين همه سياهي براش مونده باشه ... !؟ 
شب هاي قدر شروع شد. 3 شب. 3 شب كه تمام فرشته هاي خدا ماموريت دارن تا دل هاي شكسته رو بند بزنند 3 شب كه خدا در خونه اش رو باز كرده ..باز..باز..3 شب كه امضا مي شه پرونده ي سال قبلمون 3 شب كه نوشته مي شه سرنوشت و آينده مون... اگه شب هاي قدر به مهموني باشكوه خدا رفتي. اگه دلت لرزيد اگه از كرده ها و ناكرده هات پشيمون شدي اگه عاشق ميزبانت شدي ياد كسي بيفت كه دور سفره است و لياقت بهره بردن نداره

التماس دعا...

    

برگرفته ار وبلاگ گنج کویر

پیامک مذهبی........

 *امشب رحمت دوست جاریست، مانند رود، نه! مانند باران، اگر دلتان لرزید، بغضتان ترکید، کسی اینجا محتاج دعاست، اگر یادتان بود باران گرفت دعایی به حال من بیابان کنید.


 


*امشب سر مهربان نخلى خم شد،،، در كيسه نان بجاى خرما غم شد/ در كنج خرابه ها زنى شيون كرد ،،، همبازى كودكان كوفه كم شد..


 

*باشورحسينى وصلابت حسنى درسوگ علي می گرييم. دعايتان توشه ي بي برگي ما


*امشب تمام آينه ها راصدا كنيد. گاه اجابت است رو به سوي خداكنيد.
اي دوستان آبرودار در نزد حق، درنيمه شب قدرمرا هم دعا كنيد.


 

مارا به دعا کاش فراموش نسازند
رندان سحر خیز که صاحب نفسانند

 

 مردم دل بكن ياد خدا كن . خدا را وقت تنهايي صدا كن . در آن حالت كه اشكت مي چكد گرم . غنيمت دان و ما را هم دعا كن .

زندگي در رمضان

 

 

زندگی يعنی چکيدن همچو شمع از گرمی عشق ، زندگی يعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق ، زندگی يعنی دويدن بی امان در وادی عشق ، رفتن و آخر رسيدن بر در آبادی عشق ، ميتوان هر لحظه هر جا عاشق و دلداه بودن ، پر غرور چون آبشاران بودن امّـا ساده بودن ، ميتوان اندوه شب را از نگاه صبح فهميد ، يا به وقت ريزش اشک شادی بگذشته را ديد ، ميتوان در گريه ابر با خيال غنچه خوش بود ، زايش آينده رادر هر خزانی ديد و آسود

 

دعا

زن کشاورزی بیمار شد ، کشاورز به سراغ یک راهب بودایی رفت و از او خواست برای همسردعاکند .
 
راهب دست به دعا بر داشت و از خدا خواست همه بیماران را شفا بخشد.

ناگهان کشاورز دعای او را قطع کرد و گفت : " صبر کنید ! از شما خواستم برای همسرم دعا کنید و شما دارید برای همه بیماران دعا می کنید ! "

راهب گفت : " من دارم برای همسرت دعا می کنم .."

کشاورز گفت : " اما برای همه دعا کردید ، با این دعا ، ممکن است حال همسایه ام که مریض است ، خوب بشود و من اصلا از او خوشم نمی اید.. "

راهب گفت : " تو چیزی از درمان نمی دانی ، وقتی برای همه دعا می کنم دعاهای خودم را با دعاهای هزاران نفر دیگری که همین الان برای بیماران خود دعا می کنند ، متحد می کنم ، وقتی این دعاها با هم متحد شوند ، چنان نیرویی می یابند که تا درگاه خدا می رسند و سود ان نصیب همگان مي شود.  دعا های  جدا جدا و منفرد ، نیروی چندانی ندارد و به جایی نخواهد رسید.

دعاهایت را بنویس

 

           

نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می خوابم ، بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند.او مسئول آن است که خوابهايم را تعبير کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هايم را قطره قطره می نويسد.دعاهايم را يادداشت می کند.

رزوهايم را اندازه می گيرد و هر شب مساحت قلبم را حساب مي کند و وقتی که مي بيند دلتنگم ، پا در ميانی مي کند و کمی نور از خدا مي گيرد و در دلم مي ريزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود.
به فرشته ام ميگويم:از اينجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟من کی به ته رويلهايم ميرسم؟ميگويم:من از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدير ميترسم.از سرنوشتی که خدا برايم نوشته است.من فصل آينده را بلد نيستم.از صفحه های فردا بيخبرم.ميگويم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مينوشتم.....


فرشته ام به قلم سوگند مي خورد و آن را به من مي دهد و مي گويد:بنويس.هر چه را که مي خواهی... بنويس که دعاهايت همان سرنوشت توست.تقدير همان است که خودت پيشتر نوشته ای...
شب است و از هزار شب بهتر است.فرشته ها پايين آمده اند و تا پگاه درود است و سلام.قلم در دست من است و مي نويسم.مي دانم که تا پيش از طلوع آفتاب تقديرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت.

 

عرفان نظر آهاری

حکایت  مرد خارکن و موسی

 
روزی موسی از بیابانی عبور می کرد .خارکنی او را دید و به او گفت : ای پیامبر خدا سال های زیادی به این کار مشغولم و دیگر خسته شده ام ، از خدای خود بخواه که به من کاری بهتر از این بدهد تا راحتتر روزی خود و خانواده ام ر ا فراهم آورم .موسی به مرد قول داد که از خدا برای آن مرد طلب کمک کند .

وقتی که این مسئله را به خداوند گفت ، خدا به او فرمود : که ای موسی برو به آن مرد بگو که خارکنی از سرش هم زیادی است . موسی در راه بازگشت باز هم آن مرد را دید .

اول نمی خواست بگوید که خدا به او چه گفته است و بهانه می آورد که نتوانستم با خدا بحث را مطرح کنم . اما اصرار زیاد مرد او را وادار کرد که حقیقت را بگوید . وقتی که حقیقت بر مرد آشکار شد مرد بسیار عصبانی شد و گفت : حالا که خدا این را می گوید من هم دست از این کار میکشم  و با خدا هم دیگر کاری ندارم. این را گفت و رفت .

آن مرد آن روز به خانه رفت و زن حامله ی خود را برداشت تا از آن مکان کوچ کنند و به جای دیگری بروند  شاید در آنجای دیگر زندگی بهتری داشته باشند .در راه درد زایمان زن او را آزار داد به طوری که انگار زمان زایمان او فرا رسیده بود .مرد با هزار بدیختی و بیچارگی کلبه خرابه ای در آن حوالی پیدا کرد تا زنش را به آن جا ببرد و او را زایمان کند .

در کلبه هنگامی که مشغول این طرف و آن طرف کردن زنش بود ناگهان دستش به چیزی خورد که توجه او را به خود جلب کرد . برگشت و دید که دستش به گوشه ی خمره ای خورده که در زیر خاک مدفون شده است . خمره را در آورد و درگوشه ای گذاشت و زایمان زنش را با موفقیت به پایان برد و در خمره را که باز کرد دید که خمره پر از سکه های طلاست .

سال ها گذشت و آن مرد دیگر با زن و بچه ی خود در شهری در حوالی آن بیابان که مشغول خارکنی بود زندگی بسیار مرفه و لذتبخشی را تجربه می کردند .

روزی موسی از آن شهر می گذشت که باز هم آن مرد را دید .تعجب کرد که چرا خدا می گفت که خارکنی از سر آن مرد هم زیادی است پس چگونه او اکنون دارای چنین زندگی مرفه و خوبی است. آن مرد تا موسی را دید به او گفت : موسی برو و به خدای خود بگو که من دیگر خارکن نیستم و زندگی خوبی دارم و احتیاجی هم به او ندارم و از او هم نمی خواهم که برای من راهی بگشاید .

موسی به نزد خدا رفت و از او دلیل این اتفاق را پرسید . و خداوند پاسخ داد : که ای موسی من این حرف را زدم تا آن مرد به خودش بیاید و راه خود را بیابد ، وگرنه آن آدمی که من می شناختم کسی نبود که دست از خارکنی بکشد .

 

آواي مناجات و ربنا نوازشگر روان روزه داران


 

براي بسياري ازماايرانيان لحظات افطاربا ربناي‌استاد شجريان معني مي‌شود و بدون آن گويا افطار كردن چيزي كم دارد

اين دهان بستي دهاني باز شد ... تا خورنده‌ي لقمه‌هاي راز شد .. لب فرو بند از طعام و از شراب ...سوي خوان آسماني كن شتاب ...گر تو اين انبان ز نان خالي كني ...پر ز گوهرهاي اجلالي كني
...طفل جان از شير شيطان باز كن ..بعد از آنش با ملك انباز كن ...چند خوردي چرب و شيرين از طعام ..امتحان كن چند روزي در صيام ..چند شبها خواب را گشتي اسير ..يك شبي بيدار شو دولت بگير


بيت‌هاي معروف مولانا كه به مناجات موسوم است با غروب آفتاب و ورود به اوقات شرعي هر سال در ماه ضيافت، نوازشگر جان و روان روزه داران است و هر سال‌اين آواي ملكوتي كه باصداي جانبخش استاد محمدرضا شجريان پخش مي‌شود مقدمه‌اي براي نيوشيدن نواي ملكوتي ربنا است.

آواي ملكوتي ربنا نيز روح نواز و جانبخش است و صداي زنگ انتظار است كه در گوش آدميان پژواك مي‌يابد و آنان را به لحظه موعود اذان نزديك مي‌كند و نويد بخش اوقات وصل روزه داران با خداي مهربان است.

توجه به عالم غير مادي از ويژگي‌هاي ماه مبارك رمضان است كه باعث نزديكي انسان به پروردگار مي‌شود و براي ايجاد اين ارتباط نوا و موسيقي روحبخش نيز يك راه است، بنابراين نياز به نواي خوش و هنر موسيقي اثر بخش در ماه رمضان بيشتر احساس مي‌شود.

با فرا رسيدن ماه رمضان حتي آنهايي كه اهل موسيقي و به خصوص آوازهاي روح نواز ايراني نيستند نيز رفاقتي صميمي و از عمق جان و پيوندي ناگسستني با نواي ربنا و مناجات مولوي قبل از افطار پيدا مي‌كنند كه نداي استاد محمدرضا شجريان برقراركننده اين ارتباط عارفانه است.

براي بسياري ازماايرانيان لحظات افطاربا ربناي‌استاد شجريان معني مي‌شود و بدون آن گويا افطار كردن چيزي كم دارد.

  • مناجات افشاری
  • ربنا شجريان
  • تواشيح
  • اذان مؤذن‌زاده اردبيلي
  • دعای افطار
  • دعای ماه رمضان

    منبع : rezas.blogso

  • ماه رمضان

    ماه رمضان نهمین ماه از ماههای قمری و بهترین ماه سال است. واژه رمضان از ریشه «رمض» و به معنای شدت تابش خورشید بر سنگریزه است.
    می‌گویند چون به هنگام نامگذاری ماه های عربی، این ماه در فصل گرمای تابستان قرار داشت، ماه «رمضان» نامیده شد، ولی از سوی دیگر، «رمضان» از
    اسماء الهی است. این ماه ماه نزول قرآن و ماه خداوند است و شب‌های قدر در آن قرار دارد. فضیلت ماه رمضان بسیار زیاد و نامحدود است.
    به برخی از حوادث و رویدادهای مهم این ماه اشاره می‌شود:
    وفات
    حضرت خدیجه در دهم رمضان سال دهم بعثت.
    ولادت
    امام حسن مجتبی علیه السلام نیمه رمضان سال دوم هجرت.
    جنگ بدر در سال دوم هجرت.
    فتح مکه در سال هشتم هجرت.
    مراسم
    عقد اخوت و پیمان برادری میان مسلمان، و ایجاد اخوت اسلامی بین پیامبر و امام علی علیه السلام.
    بیعت مردم به ولایت‌عهدی
    امام رضا علیه السلام در سال 201 قمری.

    منبع:      هدایة الانام الی وقایع الایام، محدث قمی، ص 21

     

    به نقل از وبلاگ زیبای کشتی نجات

    بهترین شکل آرامش

     

    پادشاهي جايزه ي بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل ، آرامش را تصوير کند. نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند.
      آن تابلو ها ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهاي آرام ، کودکاني که در خاک مي دويدند ، رنگين کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
      پادشاه تمام تابلو ها را بررسي کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
    اولي ، تصوير درياچهء آرامي بود که کوههاي عظيم و آسمان آبي را در خود منعکس کرده بود. در جاي جايش مي شد ابرهاي کوچک و سفيد را ديد ، و اگر دقيق نگاه مي کردند ، در گوشه ء چپ درياچه ، خانه ء کوچکي قرار داشت  ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر مي خواست ، که نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده است.
      تصوير دوم هم کوهها را نمايش مي داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تيز و دندانه اي بود. آسمان بالاي کوهها بطور بيرحمانه اي تاريک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سيل آسا بود.
      اين تابلو هيچ با تابلو هاي ديگري که براي مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگي نداشت. اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي کرد ، در بريدگي صخره اي شوم ، جوجهء پرنده اي را مي ديد . آنجا ، در ميان غرش وحشيانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکي ، آرام نشسته بود.
      پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جايزه ء بهترين تصوير آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضيح داد :
      " آرامش آن چيزي نيست که در مکاني بي سر و صدا ، بي مشکل ، بي کار سخت يافت مي شود ، چيزي است که مي گذارد در ميان شرايط سخت ، بماني و آرام باشي ."

     

    داستانک: دعای کشتی شکستگان..........

     
     
    يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و شنا كنان خود را به جزيره كوچكي برسانند. دو نجات يافته هيچ چاره اي به جز دعا كردن و كمك خواستن از خدا نداشتند. چون هر كدامشان ادعا مي كردند كه به خدا نزديك ترند و خدا دعايشان را زودتر استجاب مي كند، تصميم گرفتند كه جزيره را به 2 قسمت تقسيم كنند و هر كدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببينند كدام زود تر به خواسته هايش مي رسد.
    نخستين چيزي كه هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را بالاي درختي در قسمت خودش ديد و با آن گرسنگي اش را بر طرف كرد.اما سرزمين مرد دوم هنوز خالي از هر گياه و نعمتي بود.ا
    هفته بعد دو جزيره نشين احساس تنهايي كردند.مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر كرد. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به طرف بخشي كه مرد اول قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هنوز هيچ همراه و همدمي نداشت.
    بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمود. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت
    .
    سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در قسمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود پيدا كرد. مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت جزيره را با مرد دوم كه تنها ساكن آن جزيره دور افتاده بود ترك كند.
    با خودش فكر مي كرد كه ديگري  شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست چرا كه هيچ كدام از درخواستهاي او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود.
    هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول ندايي از آسمان شنيد :
    "چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟"
    مرد اول پاسخ داد:
    "  نعمتها تنها براي خودم است چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم ، دعا هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست "
    آن صدا سرزنش كنان ادامه داد :
    "تو اشتباه مي كني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت
    نمي كردي"
    مرد پرسيد:
    " به من بگو كه او چه دعايي كرده كه من بايد بدهكارش باشم؟ "
    "او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود"
    منبع : داستان های خواندنی

    از دست دادن..  ... ....  .....

    از دست دادن ....!

     

    اگر انسان چیزی را از دست بدهد ، نشان می دهد که درذهن نیمه هشیار

    او اعتقاد به از دست دادن وجود دارد ، به محض اینکه انسان این اعتقاد

    کاذب را از ذهن نیمه هشیار خود بزداید، آنچه را که از دست داده است یا

    همسنگ و معادل آن را به دست خواهد آورد.

     

    مثلا روزی زنی مداد نقره اش را گم کرد هرچه جستجو کرد نتوانست آن را

    پیدا بکند اما از دست دادن را نفی کرد و با تاکید گفت :

     

    در ذهن الهی از دست دادن وجود ندارد . پس من نمی توانم آن مداد را از دست

    بدهم .همان مداد یا همسنگ آن را بدست خواهم آورد.

     

    چند هفته ای گذشت تا اینکه روزی دوستی که مداد طلای زیبایی را با زنجیر به گردن

    آویخته بود ، به او رو کرد و پرسید : این مداد را می خواهی ؟ آن را از مغازه تیفانی

    خریده ام و پنجاه دلار بابت آن پرداخته ام .....!

     

    زن که حیران از کار خدا ، حتی فراموش کرده بود از دوستش تشکر کند

    گفت :

     

    خدایا ، به راستی که تو خیلی مهربانی . منظورت این است که آن مداد نقره در شان

    من نبود!

     

    انسان چیزی را از دست می دهد که حق الهی او نباشد و یا  آنقدر که باید و شاید

     عالی نباشد

     

     

     

     

    در ذهن الهی از دست دادن وجود ندارد . پس محال است چیزی را که حق من است
    از دست بدهم.آنچه از دست داده ام به من باز گردانده خواهد شد ، معادل یا همسنگ

    آن را باز خواهم ستاند.

     

    خرد لایتناهی هرگز دیر نمی کند و راه باز گرداندن را می داند.

     

    اسکاول شین

    طنز پاره........

    تعجب

    در حاشیه یکی از پارکهای بزرگ شهر
    در خیابان امیر آباد
     مجسمه ی مردی ست شاید از برنز یا فلز دیگر
     که روی یک صندلی سنگی نشسته است و به پارک نگاه می کند
     او بسیار طبیعی ست
     و کمی هم خسته
     او را طوری ساخته اند
     که خم به ابرو نمی آورد
    او را طوری ساخته اند
    که درد را حس نمی کند
     او را طوری ساخته اند
     که ظاهرا
    چیزی نمی شنود
     چیزی نمی بیند
     چیزی نمی گوید
     و هیچ آرزویی و غصه یی ندارد
     او را دقیقا برای کنار پارک خوشبخت ساخته اند
    در زمستان گذشته
    من با این مجسمه دوست شدم
    چرا که هر روز صبح زود برای ورزش به این پارک می رفتم
    چرا که می توانستم گهگاه چند کلمه یی با او درد دل کنم
    به رازداری او مطمئن بودم
    و او را به چشم سنگ صبور قصه ها نگاه می کردم
    من در زمستان گذشته
    بعد از اینکه با مجسمه دوست شدم
     هفت و شاید هم هشت روز با او درددل کردم
    فقط هفت یا هشت روز
    و در آخرین روزی که با او درددل کردم
    ناگهان ترکید
    با صدایی وحشتنک
    و من خیلی تعجب کردم
    البته نه برای اینکه مجسمه ترکید ....
    ***
    حالا چند جای مجسمه را وصله پینه کرده اند
    و به من هم گفته اند کنار آن مجسمه ننشینم
    یعنی نوشته اند : دست نزنید ‚ تازه تعمیر است
    من هنوز هم متعجبم
     و گمان می کنم
    تا روزی که بمیرم
    متعجب باقی بمانم
    البته نه برای اینکه مجسمه ترکید
     

    از کتاب در حد توانستن
    شعر گونه هایی از نادر ابراهیمی

    همدان

    همدان پایتخت تاریخ و تمدن

      یکم شهریور را به پاس نام گذاری روز همدان  گرامی می داریم