دعاهایت را بنویس

 

           

نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می خوابم ، بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند.او مسئول آن است که خوابهايم را تعبير کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هايم را قطره قطره می نويسد.دعاهايم را يادداشت می کند.

رزوهايم را اندازه می گيرد و هر شب مساحت قلبم را حساب مي کند و وقتی که مي بيند دلتنگم ، پا در ميانی مي کند و کمی نور از خدا مي گيرد و در دلم مي ريزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود.
به فرشته ام ميگويم:از اينجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟من کی به ته رويلهايم ميرسم؟ميگويم:من از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدير ميترسم.از سرنوشتی که خدا برايم نوشته است.من فصل آينده را بلد نيستم.از صفحه های فردا بيخبرم.ميگويم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مينوشتم.....


فرشته ام به قلم سوگند مي خورد و آن را به من مي دهد و مي گويد:بنويس.هر چه را که مي خواهی... بنويس که دعاهايت همان سرنوشت توست.تقدير همان است که خودت پيشتر نوشته ای...
شب است و از هزار شب بهتر است.فرشته ها پايين آمده اند و تا پگاه درود است و سلام.قلم در دست من است و مي نويسم.مي دانم که تا پيش از طلوع آفتاب تقديرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت.

 

عرفان نظر آهاری

کوچه

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
 تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
 

فریدون مشیری

 

چی می شد.........

 
چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما
وقت نكرديم از او تشكر كنيم.

 
چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم.
 
چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم
 
چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم.
 
چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم.
 
چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم.
 
چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم.
 
چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم.
 
چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم.
 
و چي مي شد اگه........
و چي مي شه اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم ؟
 
 

کوتاه ترین راه

کوتاه ترين راه رسيدن به ثروت آن است که قابليت هايت را بشناسی و برآنها تکيه کنی.

کوتاه ترين راه برای جلوگيری از شکست احتمالی ، مشورت با کسانی است که قبلاً آن راه را رفته اند.

کوتاه ترين راه برای داشتن روانی سالم ، در نظر گرفتن زمانی برای خنده و شادی در هر روز است.

کوتاه ترين راه بری اينکه نخواهی چيزی را به خاطر بسپاری ، نگفتن دروغ است.

کوتاه ترين راه برای رسيدن به آرزوها ، واقع بين بودن است.

کوتاه ترين راه برای غيبت نکردن آن است که عيوب خود را مثل عيب ديگران ، ببينی .

کوتاه ترين راه برای داشتن جسمی سالم ، اعتدال در خوردن است ، نه زياد و نه کم.

کوتاه ترين راه برای يافتن يک دوست ، توجه به علايق طرف مقابل است.

کوتاه ترين راه مبارزه با ترس ، روبه رو شدن با آن ترس است.

کوتاه ترين راه عشق ورزيدن ، نگاهی است خالص و بی ريا توام با عشق.

کوتاه ترين راه برای رهايی از افسردگی ، فکر کردن به چيزهای خوب است.

کوتاه ترين راه برای رسيدن به ثبات ، آن است که بر آن چه ايمان داری پافشاری کنی ، حتی اگر يک لشکر مخالف داشته باشی.

کوتاه ترين راه برای رسيدن به تکامل ، انتقاد پذيريی است.

کوتاه ترين راه برای دروغ نگفتن ، شجاع بودن است.

کوتاه ترين راه برای آينده نگری ، قناعت است.

کوتاه ترين راه برای حسرت نخوردن ، آن است که هميشه در حال زندگی کنی.

کوتاه ترين راه برای حل يک مساله ، فهميدن درست صورت مساله است.

کوتاه ترين راه برای رسيدن به آرامش ، آن است که کمتر به چيزهايی که نداری فکر کنی.

کوتاه ترين راه برای اثبات دوستی ات به يک دوست ، آن است که شنوده خوبی باشی.

کوتاه ترين راه برای فاش نساختن راز ديگران آن است که هرگز به رازشان گوش ندهی.

کوتاه ترين راه برای تحقير نکردن ديگران اين است که فقط چند لحظه خودت را جای آنها قرار دهی.

کوتاه ترين راه برای رسيدن به قدرت واقعی ، تقويت هر چه بيشتر منطق است.

کوتاه ترين راه مقابله با دشمنان آن است که هرگز خونسردی ات را از دست ندهی.

کوتاه ترين راه غلبه بر مشکلات ، کوچک و ناچيز شمردن آنها است.

کوتاه ترين راه برای دانستن يک ارتباط سالم ، داشتن فکر و انديشه سالم و قلب پاک است.

 

برگفته از وبلاگ : زندگی بهتر

 

گیسوی یار

در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي كردم...

آذر ، دي 1343
حميد مصدق

ادامه نوشته

لیلی و مجنون

 يک شبي مجنون نمازش را شکست
                 بي وضو در کوچه ليلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود
                             فارغ از جام الستش کرده بود


سجده اي زد بر لب درگاه او
                             پر زليلا شد دل پر آه او


گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
                             بر صليب عشق دارم کرده اي


جام ليلا را به دستم داده اي
                             وندر اين بازي شکستم داده اي


نشتر عشقش به جانم مي زني
                              دردم از ليلاست آنم مي زني


خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
                              من که مجنونم تو مجنونم مکن


مرد اين بازيچه ديگر نيستم
                              اين تو و ليلاي تو ... من نيستم


گفت: اي ديوانه ليلايت منم
                              در رگ پيدا و پنهانت منم


سال ها با جور ليلا ساختي
                              من کنارت بودم و نشناختي


عشق ليلا در دلت انداختم
                             صد قمار عشق يک جا باختم


کردمت آوارهء صحرا نشد
                             گفتم عاقل مي شوي اما نشد


سوختم در حسرت يک يا ربت
                             غير ليلا برنيامد از لبت


روز و شب او را صدا کردي ولي
                             ديدم امشب با مني گفتم بلي


مطمئن بودم به من سرميزني
                              در حريم خانه ام در ميزني


حال اين ليلا که خوارت کرده بود
                            درس عشقش بيقرارت کرده بود


              مرد راهش باش تا شاهت کنم
              صد چو ليلا کشته در راهت کنم

سیاه مشق

 

بسیاری از انسان ها هستند که علائم حیاتی رانشان می دهند اما در اصل زنده نیستند،آنها مدت هاست که در سکون خود حبس شده اند،مدت هاست همه چیز رااز پشت شیشه تکرار می بینند،غافل از اینکه کافی است دستی به شیشه بکشندوغبار روزمرگی رااز آن پاک کنند،دیگر نه اثری از کدورت های گذشته باقی می ماندونه از تاریکی تکرار.آنگاه می بینندانرژی ونشاط همه جا موج می زند وازآسمان باران طراوت می بارد.کافی است ایمان بیاوریم که ساقی هرچه ریزداز لطف اوست،آن وقت درهر واقعه ای خیر آن را می بینیم.پس بیائید از هم اکنون زندگی فرشته ای داشته باشیم،در این صورت به هرجا قدم بگذاریم همه حیران آرامش درونی ونشاط ما می شوند.

جند سخن زیبا از جبران خلیل چبران

 


دهش (بخشش )، آنگاه که از ثروت است و از مکنت ، هر چه بسیار ، باز اندک باشد  که واقعیت بخشش ، ایثار از خویشتن است.


سخاوت ، زیباست آن زمان که دست نیازی به سویتان گشوده آید ، اما زیباترآن ایثار که نیازمند طلب نباشد و از افق های تفحص و ادراک برآید .
و گشاده دستان را تجسس نیازمندان چه بسا دلپذیر تر از بخشایش محض.


و کدامین ثروت است که محفوظ بدارید تا ابد؟
آنچه امروز شما راست ، یک روز به دیگری سپرده شود.
پس امروز به دست خویش عطا کنید ، باشد که شهد گوارای سخاوت ، نصیب شما گردد ، نه مرده ریگی وارثانتان.

حیات درختان در بخشش میوه است. آنها می بخشند تا زنده بمانند ، زیرا اگر باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند.


و تو کیستی؟ تو که باید آدمیان سینه های خویش را در مقابلت بشکافند و پرده حیا و آزرم و عزت نفس خود را پاره کنند تا تو آنها را به عطای خود سزاور بینی و به جود و کرم خود لایق؟
پس ، نخست بنگر تا ببینی آیا ارزش و لیاقت آن را داری که وسیله ای برای بخشش باشی ؟
آیا شایسته ای تا بخشایشگر باشی؟
زیرا فقط حقیقت زندگی است که می تواند در حق زندگی عطا کند، و تو که این همه به عطای خود می بالی فراموش کرده ای که تنها گواه انتقال عطا از موجودی به موجود دیگر بوده ای!.