اسطوره اي براي تمام قرون ......
یک انسان موفق

استفان ويليام هاوكينگ 64 ساله اينك به الگويي براي مردمان سياره ما تبديل شده تا نمونه اي افسانه اي از زيستن و اميد به زندگي را ترويج كند. استفاون هاوكينگ يكي از برجسته ترين و نام آور ترين رياضيدانان و كيهان شناسان معاصر ما است. نظريات بنيادي او در حوزه عالم بزرگ مقياس و فرايندهاي مربوط به آشفتگيهاي فضا زمان و پديده هاي اعجاب انگيزي همچون سياهچاله ها باعث شده تا نام وي در عرصه دانش معاصر و براي هميشه ماندگار شود. او اينك داراي درجه لوكسيان پرفسور رياضيات در دانشگاه كمبريج است و بد نيست بدانيد اين مقام ارشد رياضيات زماني در اختيار چهره هاي برجسته اي چون سر ايزاك نيوتون و پاول ديراك بوده است. تحقيقات وسيع هاوكينگ در خصوص سياهچاله ها باعث كشف پديده اي شگفت در حوزه فضا شده است كه با نام تابش سياهچاله شناخته مي شود. اما جالب اينجا است كه در كنار چنين فعاليتهاي علمي بسيار جدي، اين دانشمند بلند آوازه معاصر گام هاي بلند و بزرگي را براي ترويج علم در جهان برداشته است. وي نويسنده پرفروش ترين كتاب علمي عامه پسند به نام تاريخچه مختصر زمان است كه به مدت 100 هفته توانسته بود در صدر پر فروش ترين كتابهاي عالم قرار گيرد. وي همچنين كتابهايي را براي كوكان نوشته و در برنامه هايي همانند، جهان استفاون هاوكينگ به تشريح مسايل پيچيده علمي به زباني ساده براي مردم پرداخته است. هر يك از اين فعاليتها به تنهايي كافي است كه نام انساني را در تاريخ جاودان كند اما هاوكينگ فراتر از اين افقها را فتح كرده است.
چگونه دیوانه شدم .......جبران خليل جبران
این داستان من است برای هر کسی که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم :
در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند، از خواب عمیقی بر خواستم و در یافتم که همه نقابهایم دزدیده شده است . آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم . لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم: دزدها ! دزدها! دزدهای لعنتی ! مردها و زنها به من خندیدند و برخی از آنان نیز به وحشت افتادند و به سوی خانه هایشان گریختند. چون به میدان شهر رسیدم، ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بود فریاد بر آورد : ای مردم ! این مرد دیوانه است ! سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر چهره بی نقابم بوسه زد و این برای نخستین بار بود که خورشید چهره بی نقاب مرا بوسید ، پس جانم در محبت خورشید ملتهب شد و دریافتم که دیگر نیازی به نقابهایم ندارم و گویی در حالت بی هوشی فریاد بر آوردم و گفتم : مبارک باد ! مبارک باد آن دزدانی که نقابهایم را دزدیدند! این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی با هم یافتم : آزادی در تنهایی و نجات از اینکه مردم از ذات من آگاهی یابند زیرا آنان که از ذات و درون ما آگاه شوند، می کوشند تا ما را به بندگی کشند اما نباید برای نجاتم بسیار مفتخر شوم زیرا دزد اگر بخواهد از دزدان دیگر امنیت یابد باید در زندان باشد ! جبران خلیل جبران برگرفته از كتاب پيامبر و ديوانه
مديريت زمان، كليد طلايي خوشبختي
مديريت زمان در واقع مديريت زندگي وتحت كنترل در آوردن جريان وقايع است.موقعيت امروز و فرداي شما بستگي به نحوه تفكرشما و استفاده از وقتتان دارد و برداشت شما اززمان نقش مهمي در انجام كارها و موفقيت هايتانخواهد داشت. زندگي افراد موفق نشان ميدهد كه همه اينآدمها يك خصوصيت مشترك دارند يعني همهبسيار منضبط هستند و نتيجه كاريشان در مدتزمان معين، خيلي بيشتر از افراد عادي است اينافراد هدفهاي روشن براي انجام كاهايشان وبرنامه زمان بندي شده دقيقي دارند كه باعثميشود هميشه از وقت خود به بهترين نحو ممكناستفاده كنند. بنابراين هميشه مورد احترامديگران هستند و خانه و زندگي بهتر و خانوادهخوشبختتري دارند.
چگونه ميتوانيم از وقت خود، بيشترين بهره راببريم؟
روشن بودن هدف، هشتاد درصد از موفقيت وخوشبختي است براي اينكه كارهاي بيشتري را درزمان خيلي كمتري انجام دهيد هدفهاي خود رابنويسيد، داشتن هدفهاي مكتوب، تاثير بسيارخوبي روي قدرت تفكر شما دارد، به شما انگيزهكار و فعاليت ميدهد، قدرت خلاقيت شما راتقويت ميكند و هر چه اين هدفها بزرگتروروشنتر باشد براي رسيدن به آنها مشتاقترميشويد.
اینو شنیدی ؟
درويشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود.
پس از اندك زمانی، داد شيطان در می آيد.
رو به فرشتگان می كند و می گويد : جاسوس می فرستيد به جهنم؟
از روزی كه اين مرد به جهنم آمده مدام در گفتگو است و جهنميان را راهنمایی می كند و...
سخن درويشی كه به جهنم رفته بود اين چنين است؛
با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف، اگر به جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند
قوانين طلايي كنترل استرس
"من همانم که هست"
و مرد اول پاسخ دادو گفت:این را نوشتم:
"من همانم که هست"
تو چه نوشتی؟
مرد دوم پاسخ داد : نوشتم :
"من چیزی جز قطره ای از این اقیانوس عظیم نیستم."
جبران خلیل جبران
فرصت های زندگی
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.
براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب.
منبع:.fatyjo0on.mihanblog.com/

