پيش از اينها فكر ميكردم

شروع مطلب

تا كه يكشب دست در دست پدر... راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه در يك روستا ... خانه اي ديديم خوب و آشنا

زود پرسيدم پدر اينجا كجاست ... گفت اينجا خانه خوب خداست!

گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند ... گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند

با وضويي دست ورويي تازه كرد ... با دل خود گفتگويي تازه كرد

گفتمش پس آن خداي خشمگين ... خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟

گفت آري خانه او بي رياست ... فرش هايش از گليم و بورياست

مهربان وساده وبي كينه است ... مثل نوري در دل آيينه است

مي توان با اين خدا پرواز كرد ... سفره دل را برايش باز كرد

مي شود درباره گل حرف زد ... صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران حرف زد ... با دو قطره از هزاران حرف زد

مي توان با او صميمي حرف زد ... مثل ياران قديمي حرف زد

ميتوان مثل علف ها حرف زد ... با زبان بي الفبا حرف زد

ميتوان درباره هر چيز گفت ... مي شود شعري خيال انگيز گفت....

************

تازه فهميدم خدايم اين خداست ... اين خداي مهربان و آشناست

دوستي از من به من نزديك تر ... از رگ گردن به من نزديك تر….

خداوندا ؛ تو راه سبز ایمان را نشانم ده

ابتدای مطلب

تو بر مینای این هستی
رضا بودن عطایم كن
كه من همراه هر سختی
بجویم گوهر پنهان و زیبای گشایش را
خدایا مزه پاك عطش را بر لبان تشنه ام بنشان
بنوشان جرعه ای از آن طهور ناب روحانی
مرا مست می جام حضورت كن
برای محو تاریكی بسوزان جهل من را
شعله ام گردان
مرا در این سینه سودا وین سرمای پر سوز و سكوت
سایه های سرد یاری كن
و با تدبیر پر مهرت
سحرگاهان سروش سبز سیمای سعادت ساز ساقی
هدیه ام فرما
خداوندا
نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما
برای مردمان خوب این وادی
عطا فرما
هزار امید
هزار و سیصد آگاهی
هزار و سیصد و هشتاد بهروزی
هزار و سیصد و هشتاد و هشت لبخند زیبا را

 

زندگی


زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست


هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود



صحنه پیوسته به جاست


خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

 

هر روز یک کار نیک انجام بده

نگاه توست که رنگ دگر دهد به جها ن

اگر که دل بسپاری به  مهر ورزیدن

اگر که خو نکند دیده ات به بد  دیدن

امید توست که در خارزار، کوه ،کویر

اگر بخواهد ، صد   باغ ارغوان دارد .

دلت  به نور  محبت ، اگر بود  روشن

تو را همیشه چون گل ، تازه و جوان دارد

فریدون مشیری
 

 

ما همسایه خدا بودیم

 

شاید دیگر مرا نشناسی، شاید مرا به یاد نیاوری. اما من تو را خوب می شناسم . ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه ی خدا.

یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی . و من همه آسمان را دنبالت می گشتم ؛ تو می خندیدی و من پشت خنده هایت پیدایت می کردم.

خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود . نور از لای انگشتهای نازکت می چکید. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.

یادت می آید؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان . تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی  و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسید. فقط می گفت : همین که پایتان به زمین برسد، می دانم چطور از راه به درتان کنم.

تو ، شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی . آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی.

اما همیشه خواب زمین را می دیدی . آرزویی رویاهای تور را قلقلک می داد. دلت می خواست به دنیا بیایی . و همیشه این را به خدا می گفتی. و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد . من هم همین کار را کردم ، بچه های دیگر هم ؛ ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را ، ما دیگر نه همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا . ما گم شدیم و خدا را گم کردیم .....

دوست من ، همبازی بهشتی ام ! نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زتند : از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است ، اگر گم شدی از این راه بیا.

بلند شو . از دلت شروع کن.

شاید دوباره همدیگر را پیدا کردیم.                                           

                                                                                       (عرفات نظر آهاری)

 

دعاهایت را بنویس

 

           

نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می خوابم ، بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند.او مسئول آن است که خوابهايم را تعبير کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هايم را قطره قطره می نويسد.دعاهايم را يادداشت می کند.

رزوهايم را اندازه می گيرد و هر شب مساحت قلبم را حساب مي کند و وقتی که مي بيند دلتنگم ، پا در ميانی مي کند و کمی نور از خدا مي گيرد و در دلم مي ريزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود.
به فرشته ام ميگويم:از اينجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟من کی به ته رويلهايم ميرسم؟ميگويم:من از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدير ميترسم.از سرنوشتی که خدا برايم نوشته است.من فصل آينده را بلد نيستم.از صفحه های فردا بيخبرم.ميگويم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مينوشتم.....


فرشته ام به قلم سوگند مي خورد و آن را به من مي دهد و مي گويد:بنويس.هر چه را که مي خواهی... بنويس که دعاهايت همان سرنوشت توست.تقدير همان است که خودت پيشتر نوشته ای...
شب است و از هزار شب بهتر است.فرشته ها پايين آمده اند و تا پگاه درود است و سلام.قلم در دست من است و مي نويسم.مي دانم که تا پيش از طلوع آفتاب تقديرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت.

 

عرفان نظر آهاری

طنز پاره........

تعجب

در حاشیه یکی از پارکهای بزرگ شهر
در خیابان امیر آباد
 مجسمه ی مردی ست شاید از برنز یا فلز دیگر
 که روی یک صندلی سنگی نشسته است و به پارک نگاه می کند
 او بسیار طبیعی ست
 و کمی هم خسته
 او را طوری ساخته اند
 که خم به ابرو نمی آورد
او را طوری ساخته اند
که درد را حس نمی کند
 او را طوری ساخته اند
 که ظاهرا
چیزی نمی شنود
 چیزی نمی بیند
 چیزی نمی گوید
 و هیچ آرزویی و غصه یی ندارد
 او را دقیقا برای کنار پارک خوشبخت ساخته اند
در زمستان گذشته
من با این مجسمه دوست شدم
چرا که هر روز صبح زود برای ورزش به این پارک می رفتم
چرا که می توانستم گهگاه چند کلمه یی با او درد دل کنم
به رازداری او مطمئن بودم
و او را به چشم سنگ صبور قصه ها نگاه می کردم
من در زمستان گذشته
بعد از اینکه با مجسمه دوست شدم
 هفت و شاید هم هشت روز با او درددل کردم
فقط هفت یا هشت روز
و در آخرین روزی که با او درددل کردم
ناگهان ترکید
با صدایی وحشتنک
و من خیلی تعجب کردم
البته نه برای اینکه مجسمه ترکید ....
***
حالا چند جای مجسمه را وصله پینه کرده اند
و به من هم گفته اند کنار آن مجسمه ننشینم
یعنی نوشته اند : دست نزنید ‚ تازه تعمیر است
من هنوز هم متعجبم
 و گمان می کنم
تا روزی که بمیرم
متعجب باقی بمانم
البته نه برای اینکه مجسمه ترکید
 

از کتاب در حد توانستن
شعر گونه هایی از نادر ابراهیمی

سهراب سپهری با صدای شادروان خسرو شکیبایی

 

 

نشانی

خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار 
 آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت

 


نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
 پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی

 


رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
 و از او می پرسی
خانه دوست کجاست؟
 

 

سایت آوای آزاد

کوچه

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
 تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
 

فریدون مشیری

 

گیسوی یار

در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي كردم...

آذر ، دي 1343
حميد مصدق

ادامه نوشته

لیلی و مجنون

 يک شبي مجنون نمازش را شکست
                 بي وضو در کوچه ليلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود
                             فارغ از جام الستش کرده بود


سجده اي زد بر لب درگاه او
                             پر زليلا شد دل پر آه او


گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
                             بر صليب عشق دارم کرده اي


جام ليلا را به دستم داده اي
                             وندر اين بازي شکستم داده اي


نشتر عشقش به جانم مي زني
                              دردم از ليلاست آنم مي زني


خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
                              من که مجنونم تو مجنونم مکن


مرد اين بازيچه ديگر نيستم
                              اين تو و ليلاي تو ... من نيستم


گفت: اي ديوانه ليلايت منم
                              در رگ پيدا و پنهانت منم


سال ها با جور ليلا ساختي
                              من کنارت بودم و نشناختي


عشق ليلا در دلت انداختم
                             صد قمار عشق يک جا باختم


کردمت آوارهء صحرا نشد
                             گفتم عاقل مي شوي اما نشد


سوختم در حسرت يک يا ربت
                             غير ليلا برنيامد از لبت


روز و شب او را صدا کردي ولي
                             ديدم امشب با مني گفتم بلي


مطمئن بودم به من سرميزني
                              در حريم خانه ام در ميزني


حال اين ليلا که خوارت کرده بود
                            درس عشقش بيقرارت کرده بود


              مرد راهش باش تا شاهت کنم
              صد چو ليلا کشته در راهت کنم

وقتی دلت گرفت بروبالای کوهی بلندوفریادبزن:آیاهنوزم امیدی هست؟
صدایی میشنوی که میگه: هست...هست...هست

جمــعه ها

بــوی عـطــر یــار دارد جمـعه ها

وعــــده دیـــدار دارد جمــعه ها

جمــعـه هـا دل یاد دلبـر مـی کنـد

نغمه یا ابـن الـحسن سـر مـی کنـد

دريای خاطرات زمان

 

آهی كشيد غم زده پيری سيپد موی ،
افكند صبحگاه در آيينه چون نگاه
در لا به لای موی چو كافور خويش ديد :
يك تار مو سياه ؛

در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد
سي سال پيش نيز در آيينه ديده بود
يك تار مو سپيد ؛

در هم شكست چهره محنت كشيده اش ،
دستی به موی خويش فرو برد و گفت : ” وای ! “
اشكی به روی آيينه افتاد و ناگهان
بگريست های های ؛

دريای خاطرات زمان گذشته بود ،
هر قطره ای كه بر رخ آيينه می چكيد
در كام موج ، ناله جانسوز خويش را
از دور مي شنيد .

طوفان فرونشست ... ولي ديدگان پير ،
می رفت باز در دل دريا به جست و جو...
در آب های تيره اعماق ، خفته بود :
يك مشت آرزو !

                                 فریدون مشیری

مادر تک وازه ای زیبا

 

 

 مادر تک وازه ای است زیبا.

مادر عین زیبایی ست و البته که زیبا تر از زیبایی چیزی نیست.

قلب بزرگ خدا در سینه مادران می تپد.

مادر دستی بر گهواره دارد و دستی در دست خدا.

آنگاه که مادر گهواره را تکان می دهد عرش خدا به لرزه در می آید.

و همه فرشتگان سکوت می کنند تا زیبا ترین سمفونی هستی را بشنوند: لا لایی مادر.

هیچنگی به سنگینی آن نیست که بتوان آن را در یک کفه ترازو نهاد و در

 کفه ی دیگر آن وزن مهر و قدر و قیمت مادرانه را سنجید.

مادر عنوان عاشقانه ترین شعر خداست .

مادر فقط مادر است.

ادامه نوشته

زبان بي زبانان

غنچه با لبخند

ميگويد:تماشايم كنيد

گل،بتابدچهره،همچون چلچراغ:

- يك نظر در روي زيبايم كنيد!

سرو ناز

سرخوش و طناز مي بالد به خويش:

- گوشه ي چشمي به بالايم كنيد!

باد نجوا كنان در گوش برگ:

     - سر در آغوش گلي دارم،كنار چتر بيد!

راه دوري نيست،پيدايم كنيد!

آب گويد:زاري ام رابشنويد!

           گوش بر آواي غم هايم كنيد!

 

پشت پرده باغ امّا در هراس

باز پائيز است و در راهند آن دژخيم و داس

سنگها هم حرفهائي ميزنند  

گوش كن! خاموش ها گوياترند!

از درو ديوار ها مي بارد سخن

تا كجا دريابد آن را جان من

درخاموشي،فريادهاست

آنكه دريابد چه ميگويم،كجاست؟

آشنائي با زبان بي زبانان چو ما

دشوار نيست

چشم و گوشي هست،مردم را دريغ

گوش ها ،هوشيار

     نه

چشم ها بيدارند!

*فريدون مشيري*

آزادی

شعر آزادی از پل الوار

 

روي دفتر هاي مدرسه ام ،  روي نيمكت ام ، روي ماسه ، روي برف

 روي گل بوته ها ، روي خاطره هاي كودكي ام ، نام ترا مي نويسم

روي همه صفحه هاي خوانده شده  ،روي همه صفحه هاي سفيد

روي سنگ، روي خون

نام ترا مي نويسم

روي شگفتي شب ها ، روي نان سفيد روزها، روي فصول دلدادگي

روي درياچه سرخوش مهتاب  ، روي كشتزارها روي افق ، روي بالهاي پرندگان

روي هر نفس سپيده روي دريا ،  روي اسفنج ابرها  ، روي دانه هاي عرق طوفان

روي باران سنگين كسالت آور ،  روي چيزهاي براق ،  روي ناقوس رنگها

روي حقيقت ساده

نام ترا مي نويسم

روي چراغي كه روشن است ، روي چراغي كه خاموش  ، روي خانه هاي باز

 يافته ام

روي شعله هاي سرخ آتش  ، روي پناهگاه هاي ويران شده ،  روي ديوارهاي دلتنگي ام

روي درگاه خانه ها ، روي چيز هاي خودي ،  روي غيبت نا خواسته

روي تنهايي برهنه

نام ترا مي نويسم

روي همه بدن هاي موزون  ، روي پيشاني دوستانم  ، روي هر دستي كه دراز مي شود

نام ترا مي نويسم

آزادي

روي لبان در انتظار مانده  ،

روي گام هاي مرگ بر فراز سكوت

نام ترا مي نويسم

روي گذرگاه هاي بيداري ، روي راه هاي گشوده،  روي مكان هاي پر ازدحام

نام ترا مي نويسم

و با قدرت يك كلمه

زندگي ام را دوباره آغاز مي كنم

زاده شده ام ترا بشناسم

نام تورا بر زبان بياورم

آزادي

 

آفريننده ی پاينده ی بی مثل خداست

گوش کن هر تپش نبض تو در کوچه ی رگ

به زبانی که ندانی گويد :

                                آنکه پای خرد و علم بشر به سراپرده ی ذاتش نرسد

                                آنکه در قدرت و شوکت يکتاست

                                وانکه بی جا و مکان است ولی در همه جاست

                                آفريننده ی پاينده ی بی مثل خداست

به سوی تو...

 

                         

راز رسيدن فقط همين بود.


کافی است انار دلت ترک بخورد

عرفان نظرآهاری

یا حسین

خوش آن سری که در آن سر بود هوای حسین (ع)


خوش آن دلی که در آن دل بود ولای حسین (ع)