تبریک تبریک تبریک

میلاد پیشوای هشتم شیعیان
امام رضا (ع) بر همه دوستان مبارک باد.
![]()
![]()

میلاد پیشوای هشتم شیعیان
امام رضا (ع) بر همه دوستان مبارک باد.
![]()
![]()

خدايا دلم را از محبت ودوستي آکنده کن
که محبت و عشق به توو دوستي و مهرباني
با آفريده هاي تو ، کليد رستگاري است
خدايا، کمکم کن
تا از هرچه تو نمي پسندي بيزار شوم
خدايا، کمکم کن
تا از گناه و بد خواهي و بخل و خشم نيز بيزار شوم.
الهی آمین
او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي ريخت و چه قرن هايي را که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت. اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد دير مي شود؟ چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بکني؟
عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است. من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم. به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر که عاشقي کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقي، سبکي است. عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه که من به تو مي دهم.
عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد. نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را.
اما خدايا ! هر عاشقي به کسي محتاج است. به کسي که همراهي اش کند. به کسي که پا به پايش بيايد. به کسي که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسي و نه چيزي. "هيچ چيز" توشه توست و "هيچ کس" معشوق تو، در سفري که که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش کرد.
عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ کس را نداشت. جز خدا که هميشه با او بود.
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است
او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی
به حرف خدا گوش کردم شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم
جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر
از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا در یابم .دیدم که ته جعبه سوراخ است
و غصه هایم از ان بیرون میریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم در شگفتم
که غصه های من کجا هستند؟خدا با لبخندی دلنشین گفت؟ای بنده ی من همه انها نزد من اینجا هستند.پرسیدم :پروردگارا چرا این جعبه را به من دادی؟چرا جعبه سیاه سوراخ است؟
گفت: ای بنده من جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی !

هوالحفيظ ...
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدا با من است،
که فرشته ها برایم دعا میکنند،
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.
یادم باشد که قاصدکی در راه است،
که بهار نزدیک است،
که فردا منتظرم می ماند،
که من راه رفتن می دانم و دویدن،
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدای من اینجاست همین نزدیکیها،
و من، تنها نیستم .
..............................................
مهربانا !
عزت مرا همين بس كه بنده تو باشم
فخر مرا همين بس كه تو خداي مني
تو همان گونه اي كه من دوست دارم
مرا همان گونه كن كه خود دوست مي داري
....................
تا كرم تو در ميان است نااميدي حرام است
تا كرم تو در ميان است ناميدي حرام است
تا كرم تو در ميان است نا ميدي حرام است
تا كرم تو در ميان است ناميدي حرام است
.
شادی همان اندوه بی نقاب شماست.
چاهی که خنده های شما از آن بر می آید،چه بسیار که با اشک های شما پر می شود.
و آیا جز این می تواند بود؟
هر چه اندوه درون شما را بیشتر بکاود،جای شادی در وجود شما شما بیشتر می شود.
مگر کاسه ای که شراب شما را در بر دارد همان نیست که در کوزه ی کوزه گر سوخته است؟
مگر آن نی که روح شما را تسکین می دهد،همان چوبی نیست که
درونش را با کارد خراشیده اند؟
هر گاه شادی می کنید،به ژرفای دل خود بنگرید تا ببینید که سر چشمه ی شادی به جز
سر چشمه ی اندوه نیست.
و نیز هر گاه اندوهناکید باز در دل خود بنگرید تا ببینید که گریه ی شما از برای آن چیزی است که مایه ی شادی شما بوده است.
پاره ای از شما می گویید"شادی برتر از اندوه است "و پاره ای می گویید"نه،اندوه برتر است"
اما من به شما می گویم که این دو از یکدیگر جدا نیستند.
این دو با هم می آیند،و هر گاه شما با یکی از آنها سر سفره می نشینید،به یاد داشته باشید که آن دیگری در بستر شما خفته است.
به راستی ،شما همچون ترازویی میان اندوه و شادی خود آوبخته اید.
فقط آنگاه که خالی هستید در یک ترازو آرام می مانید.
هر گاه خزانه دارشما را بر می دارد تا زر و سیم خود را اندازه بگیرید،
شادی و اندوه شما نا گزیر زیر و زبر می شود.
پیامبر و دیوانه
جبران حليل جبران
سكوت صداي رساي آفرينش است
گوش بسپار به نغمه دل انگيز شكوفايي يك عشق
در لابه لاي بوته هاي سبز زندگي
نگاه كن !
جوانه در سكوت مي رويد و گل،
در سكوت مي شكفد . . .
با گفتار و در قالب كلمات هرگز نميتوان حقيقت و عشق را شرح داد يا شنوندهاي را سيراب كرد .آيا شما مي توانيد با شرح باران درختي را سيراب كنيد؟
هر اندازه هم كه هنرمند باشيد باز درختان براي به گل نشستن به آب و باران واقعي نيازمندند نه كلمات!!!
بياييد اين حقيقت بزرگ را باور كنيم كه كلام را فقط كساني به زبان مي آورند يا مي شنوند كه نمي توانند به سكوت گوش داده و يا در سكوت سخن بگويند .
زماني كه صداي باد و باران را مي شنوي هيچ واَژه اي به نو منتقل نمي شود ، هيچ كلامي گفته نمي شود ، اما شگفتا كه درآن لحظه تو احساس پر بودن مي كني .
آسمان دانشش را بي هيچ واژه اي به درون تو مي ريزد و اين راز بزرگ زندگي و يگانه زبان گفتگوست .
براي درك بهتر واهميت بيشتر موضوع كافيست به سيره پيامبر بزرگوار اسلام(ص) نگاهي بياندازيم.
امم حسن( ع) به هند بن ابي هاله فرمود : نحوه سخن گفتن پيامبر را براي من باز گو كن . وي گفت : پيامبر همواره متفكر و محزون به نظر مي رسيد و لحظه اي آرام نداشت .غالبا سكوت مي كرد و جز به هنگام ضرورت سخن نمي گفت. هنگام سخن گفتن از اغاز تا پايان به ارامي لب مي گشود . سخنان او كوتاه و بدون طول و تفصيل و در عين حال دربردارنده مقصود حضرت بود .
در آخر كافيست اين مطلب را به خوبي درك كنيم و سرلوحه زندگي خويش قرار دهيم كه:
چنانچه با شدت تمام رازو نياز مي کنيم ولي احساس ارتباط روحي و معنوي مطلوب نداريم شايد وقت آن رسيده است كمتر فرستنده باشيم و بيشتر گوش دهيم. شايد خداوند منتظر فرصتي است تا با ما صحبت کند. اما هرگز قادر نبوده به واسطه ترافيك بالاي پيام هاي فرستاده شده ما ، حتي يك كلمه با ما صحبت كند.
در هر حال آگاه باش كه هر آرزويي داري و هر آنچه را كه مي خواهي در زندگي آينده بدست آوري، ابتدا بايد به صورت احساسي عميق در وجودت متبلور شود تا بعدا توسط كاينات و هستي پذيرفته و به واقعيت تبديل گردد. اگر خودت را اسير كلمات و عقل كلمه پرداز كني ونگذاري كه احساس هوايي بخورد و خودي نشان بدهد ، بايذ بداني كه هيچ نتيجه اي عايدت نمي شود . ب قول آن صاحب دل بزرگ تنها راه توفيق و كاميابي در زندگي اين است :
كلمات را رها كرده و دقت كن ببين احساست چه مي گويد؟! هر چه احساس مي گويد همان چيزي است كه در آينده منتظر توست.
بياييد با قلب خود زندگي كرده و با قلب خود بگوييم و بشنويم. محبت را بياموزيم و دعا كنيم: قلبي كه براي دوست داشتن نمي تپد ، بهتر است هرگز نتپد.

فراد موفق دچار اشتباه نمي شوند.
براي رسيدن به موفقيت بايستي روزانه 6 ساعت و يا حتي بيشتر كار كنيد.
اگر قوانين را در جهت منافع خود اجرا كنيد به موفقيت مي رسيد .
اگر در راه رسيدن به موفقيت از كسي كمك بگيريد اين ديگر موفقيت نيست.
براي رسيدن به موفقيت بايد خيلي شانس داشته باشيد.
تنها در صورتي به موفقيت رسيده ايد كه پول بيشتري در بياوريد.
تنها در صورتي ميتوان گفت كه موفق شده ايد كه همه شما را بشناسند.
موفقيت هدف است.
اگر براي يك بار هم كه شده موفق شوم ديگر مشكلي نخواهم داشت.
الهي ! دانايي ده که از راه نيفتم و بينايي ده که در چاه نيفتم .
الهي ! آفريدي رايگان و روزي دادي رايگان، بيامرز رايگان که تو خدايي نه بازرگان .
الهي ! بنياد توحيد ما خراب مکن و باغ اميد ما بي آب مکن .
الهي ! مي بيني و مي داني و بر آوردن مي تواني .
الهي ! بود و نابود من تو را يکسان ، از غم مرا به شادي رسان .
قسمتي از مناجات نامه
خواجه عبدالله انصاري

غنی ترین غنا و بی نیازی ( غنای مادی و غیر مادی) عقل است.
بزرگترین فقر حماقت است.
وحشتناکترین وحشت، عجب و خودبینی است.
بزرگترین اعتبار انسان، حسن خلق است.
مراقب باش با انسانهای احمق رفاقت نکنی.
مراقب باش با انسانهای بخیل همنشین نشوی که لحظاتی که به انها نیاز داری تو را رها می کنند.
با انسانهای فاجر رفاقت نکن چون تو را به کمترین چیزی می فروشند.
با انسانهای دروغگو رفاقت نکن چون برای تو دور را نزدیک و نزدیک را دور می کنند و سراب را عین آب به تو نشان می دهند.
سازنده ترین کلمه گذشت است ...........................................................آن را تمرین کن
پر معنی ترین کلمه ما است ...............................................................آن را به کار ببر
عمیق ترین کلمه عشق است ........................................................... به آن ارج بنه
بی رحم ترین کلمه تنفر است ............................................................. از بین ببرش
سرکش ترین کلمه هوس است .......................................................... با آن بازی نکن
خودخواهانه ترین کلمه من است ........................................................ ازآن حذر کن
ناپایدارترین کلمه خشم است ...............................................................آن را فرو ببر
باز دارنده ترین کلمه ترس است........................................................... با آن مقابله کن
با نشاط ترین کلمه کار است................................................................. به آن بپر داز
پوچ ترین کلمه طمع است ....................................................................آن را بکش
سازنده ترین کلمه صبر است.............................................................. برای داشتنش دعا کن
رو شنترین کلمه امید است...................................................................به آن امیدوار باش
ضعیفترین کلمه حسرت است ............................................................. آن را نخور
تواناترین کلمه دانش است ..................................................................آن را فرا گیر
محکمترین کلمه پشتکار است.............................................................آنرا داشته باش
سمی ترین کلمه غرور است................................................................ بشکنش
سست ترین کلمه شانس است............................................................ به امیدش نباش
شایع ترین کلمه شهرت است................................................................دنبالش نرو
لطیف ترین کلمه لبخند است ................................................................. آن را حفظ کن
حسرت انگیزترین کلمه حسادت است ..................................................... از آن فاصله بگیر
ضروری ترین کلمه تفاهم است ............................................................... آن را ایجاد کن
سالم ترین کلمه سلامتی است.............................................................. به آن اهمیت بده
اصلی ترین کلمه اطمینان است............................................................... به آن اعتماد کن
بی احساس ترین کلمه بی تفاوتی است ................................................مرا قب آن باش
دوستانه ترین کلمه رقابت است .................................................... از آن سوء استفاده نکن
اگر كودكي با انتقاد زندگي كند: مي آموزد كه محكوم كند.
اگركودكي با عناد و دشمني زندگي كند:مي آموزد كه كينه جو باشد
اگر كودكي با ترس زندگي كند: مي آموزد كه بهراسد.
اگر كودكي با ترحم زندگي كند : مي آموزد كه احساس بدبختي كند
اگر كودكي با تمسخر زندگي كند:مي آموزد كه متزلزل باشد.
اگر كودكي با حسادت زندگي كند: مي آموزد كه حسود باشد.
اگر كودكي با شرمند گي زندگي كند: مي آموزد كه احساس گناه كند.
اگر كودكي با تشويق زندگي كند:مي آموزد كه اعتماد به نفس داشته باشد.
اگر كودكي با مقبوليت زندگي كنند: مي آموزد كه عشق بورزند.
اگر كودكي با تأييد زندگي كند:مي آموزد كه خودش را دوست بدارد
اگر كودكي با شناخت زندگي كند:مي آموزد كه در زندگي هدف داشته باشد.
اگر كودكي با تعاون زندگي كند: مي آموزد كه سخاوتمند باشد.
اگركودكي با صداقت وانصاف زندگي كند: مي آموزد كه راستگو ودرستكار باشد.
اگر كودكي با ايمني زندگي كند:مي آموزد كه به خود واطرافيانش اعتماد داشته باشد.
اگر كودكي با دوستي ومهرباني زندگي كند:مي آموزد كه زندگي زيباست.
اگر كودكي با بردباري زندگي كند:مي آموزد كه صبور باشد.
اگر كودكي با تشويق زندگي كند:مي آموزد كه قدرداني كند.
و اگر شما با آرامش زندگي كنيد:كودك شما مي آموزد كه بدون اضطراب زندگي كند.
چون لبهایم برای نخستین بار آماده ی سخن گفتن شدند و جنبیدند، از کوه مقدس بالا رفتم و خدا را چنین صدا زدم:
پروردگارا! من تو را پرستش کرده ام. مشیت پنهان تو شریعت من است. تا روزی که زنده ام در برابر تو خضوع خواهم کرد. اما خداوند پاسخ مرا نداد بلکه مانند طوفانی سهمگین از من گذشت و از دیدگانم پنهان شد.
یک هزار سال بعد برای دومین بار از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا چنین سخن گفتم:
تو مرا از خاک زمین آفریدی و از روح معنوی ات بر من دمیدی و زنده ام کردی، پس همه ی وجودم به تو مدیون است. اما خداوند پاسخ مرا نداد و همچون هزاران پرنده ی بالدار به پرواز درآمد و از من گذشت.
یک هزار سال بعد از کوه مقدس بالا رفتم و برای سومین بار با خدا سخن گفتم:
ای پدر مقدس! من فرزند دوست داشتنی تو هستم. با عشق و دلسوزی مرا به دنیا آوردی. با محبت و عبادت، ملکوت و ملک تو را به ارث خواهم برد! این بار نیز خداوند پاسخم را نداد و همچون مه که تپه ها را می پوشاند از چشم من دور شد.
یک هزار سال بعد از کوه مقدس بالا رفتم و برای چهارمین بار با خدا سخن گفتم:
ای اله من! ای حکیم و دانا! ای کمال و مقصود من! من گذشته تو و تو فردای من هستی. من ریشه هایت در ظلمات زمین و تو روشنایی آسمانها هستی.
در این هنگام خداوند به سوی من خم شد و واژگانی شیرین و لطیف بر گوشم نواخت. چنانکه دریا، رودخانه ی سرازیر شده را در خود فرو می برد، خداوند مرا در اعماق خود فرو برد! و چون به سوی دشتها و دره ها سرازیر شدم، خدا نیز آنجا بود!
نویسنده: جبران خلیل جبران منبع: دیوانه و خدایان زمینی
بسم الله النّور

برای کشف اقیانوسهای جدید، باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشیم.
این جهان، جهان تغییر است نه تقدیر.

وآن کلمه خدا بود.
عظمت همواره در جستجوي چشمي كه او را ببيند ،
و خوبي همواره در انتظار خردي است كه او را بشناسد ،
و زيبائي همواره تشنه دلي است كه به او عشق ورزد ،
و جبروت نيازمند اراده اي كه در برابرش ، به دلخواه ، رام گردد ،
و غرور در آرزوي عصيان مغروري كه بشكندش و سيرابش كند ،
و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پر جبروت و مغرور ،
اما كسي نداشت .
خدا آفريدگار بود
و چگونه مي توانست نيافريند ؟
و خدا مهربان بود
و چگونه مي توانست مهر نورزد ؟
“ بودن ” ، “ مي خواهد ” !
و از عدم نمي توان خواست .
و حيات “ انتظار ” مي كشد ، و از عدم كسي نمي رسد .
و “ داشتن ” نيازمند “ طلب ” است .
و پنهاني بيتاب “ كشف ” ،
و “ تنهائي ” بيقرار “ انس ” .
و خدا از “ بودن ” بيشتر “ بود ” ،
و از حيات زنده تر ،
و از غيب پنهان تر ،
و از تنهائي تنها تر ،
و براي “ طلب ” ، بسيار “ داشت ”
و عدم نيازمند نيست
نه نيازمند خدا ، نه نيازمند مهر
نه مي شناسد ، نه مي خواهد و نه درد مي كشد و نه انس مي بندد
و نه هيچگاه بيتاب مي شود
كه عدم “ نبودن ” مطلق است ،
اما خدا “ بودن ” مطلق بود .
و عدم فقر مطلق بود و هيچ نمي خواست
و خدا “ غناي مطلق ” بود و هر كسي ، به اندازه “ داشتن هايش ” مي خواهد .
و خدا گنجي مجهول بود
كه در ويرانه بي انتهاي غيب مخفي شده بود .
و خداوند زنده جاويد بود
كه در كوير بي پايان عدم “ تنها نفس مي كشيد ” .
دوست داشت چشمي ببيندش ، دوست داشت دلي بشناسدش
و در خانه اي گرم از عشق ، روشن از روشنائي ، استوار از ايمان و پاك از خلوص خانه گيرد .
و خدا آفريدگار بود .

باد، پيچيده در ترانه برگ
برگ ، لرزيد از بهانه باد
هر كجا خشك بود ، افتاد
باغ ناليد و گفت :
‹باد ، مباد!›
در شگفتم ، گناه باد چه بود؟
برگ ، خشكيده بود ، باد ربود.
باد ، هرگز نبود دشمن برگ
مردن برگ ، دست باد نبود.
فريدون مشيري