شگفتا!

وقتی بود نمیدیدم،

وقتی میخواند نمیشنیدم

وقتی دیدم که نبود،

وقتی شنیدم که نخواند!

چه غمانگیز است که وقتی چشمهای سرد و زلال، در برابرت میجوشد و میخواند و مینالد،

تشنه آتش باشی و نه آب،

و چشمه که خشکید، چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و

به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت

و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید

تو تشنه آب گردی و نه آتش،

و بعد،

عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو میگداخت

 

علی شریعتی