تبليغاتX
گنجینه موفقیت
مهرورزی و موفقیت و معنویت

وصف پيامبر اعظم(ص)


اي كه هستي به فرق عالم تاج عالمي بر عنايتت محتاج
اي كه ناخوانده درس ، سيل علوم گشته از سينه تو استخراج
اي كه شد از تو توبه اش مقبول چونكه آدم شد از بهشت اخراج
اي كه از ماه و زهره و خورشيد پرتو حسن تو بگيرد باج
اي كه دلهاي عاشقان يكسر تير عشق تو را بود آماج
اي كه باشد به تحت فرمانت باد و طوفان و غرش امواج
اي كه چون تو نديده ديده دهر يكه تازي بعرصة معراج
اي كه از يُمن مقدمت گرديد كعبه جاي تمركز حجاج
دارم اميد با شفاعت خويش درد ما را كني ز لطف علاج
وِرد من گشته در همه اوقات
بر محمد و آل او صلوات

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 18:33  توسط مریم امینیان | 

ورزش از ديدگاه پیامبر

 

 

پهلوان ، دوست داشتني است



در حالي كه بعضي – به اشتباه – چنين مي پندارند كه انسان مؤمن بايد ضعيف ، لاغر و توسري خور باشد ، پيامبر بزرگ اسلام ( ص ) مي فرمايد :
اِنَّ اللهَ يُحِبُّ الرَّجُلَ الْقَوِيَّ (1)
خداوند متعال ، انسان قوي و نيرومند را دوست دارد .
اَلْمُؤْمِنُ الْقَوِيُّ خَيْرٌ مِنَ الْمُؤمِنِ الضَّعيفِ ( مُؤْمِنٍ ضَعيفٍ ) (2)
شخص با ايمان قوي و نيرومند از شخص با ايمان ضعيف بهتر و دوست داشتني تر است .

 

اسب سواري



اسب ، اسب دواني و پرورش اسب در اسلام ، مورد توجه فراوان قرار گرفته است . در قرآن و احاديث ، اسب به صور مختلف و از جهات متعدد ، به ويژه از ديدگاه نظامي و رزمي ، مورد تمجيد و تقدير قرار گرفته است . خداوند متعال در قرآن به رزمندگان اسلام دستور مي دهد ، هميشه اسبان جنگي را آماده و مهيّا نگهدارند :
وَاَعِدُّوا لَهُمْ مَااسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّهٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللهِ وَعَدُوَّكُمْ (1)
هر چه در توان داريد ، از نيرو و اسب هاي آماده بسيج كنيد ، تا با اين [ تداركات ] ، دشمن خدا و دشمن خودتان را بترسانيد .
همچنين ، اسب قاطر و الاغ را وسيله ي سواري و زينت مناسب معرفي مي كند :
وَ الخَيْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَميرَ لِتَرْكَبُوها وَ زينَهً وَ يَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ (2)
و اسبان و استران و خران را [ آفريد ] تا بر آن ها سوار شويد و [ براي شما ] تجملي [ باشد ] ، و آن چه را نمي دانيد مي آفريند . (3)
پيامبر ( ص ) حضرت سليمان را از علاقه مندان به اسب معرفي نموده و مي فرمايد : وي از اسبان قوي و چابك جنگي ، سان مي بيند و به آنان آن چنان علاقه مي ورزد كه دستور مي دهد آن ها را باز گردانند و با اين كه تاريكي شب همه جا را فرا گرفته و اسبان به خوبي قابل رؤيت نيستند ، با كشيدن دست به ساق ها و گردن هايشان ، آن ها را آزموده (4) و مورد نوازش قرار مي دهد .

 

شنا



اسلام براي شنا ، اهميت ويژه اي قائل بوده و براي تعليم و تعلّمش ، تأكيد فراواني نموده است .
اسلام ، شنا را به عنوان بهترين سرگرمي براي مردان معرفي مي كند .
رسول خدا ( ص ) فرمود :
خَيْرُ لَهْوِ الْمُؤمِنِ السَّباحَهُ (1)
بهترين سرگرمي براي مرد با ايمان ، شنا است .
اسلام ، شنا را از محدوده ي لهو و لعبي كه باطل بوده حرام است ، خارج مي داند .
و از همه مهم تر اين كه ، آموزش شنا به فرزند ( پسر ) را يكي از وظايف پدر دانسته و واجب مي داند :
رسول خدا ( ص ) فرمود :
حَقُّ الْوَلَدِ عَلي والِدِهِ اَنْ يُعَلِّمَهُ الْكِتابَهَ وَ السَّباحَهَ وَالرِّمايَهَ وََاْن لا يَرْزُقَهُ اِلاّ طَيّباً (2)
حق فرزند ( پسر ) بر عهده ي پدرش ، اين است كه به او آموزش دهد ، نوشتن ، شنا كردن و تيراندازي را ، و روزي او را تنها از راه حلال و پاكيزه تهيه نمايد .

 

شمشيربازي



شمشير و شمشيربازي ، در اسلام جايگاه و منزلت خاصي دارد كه بر كسي پوشيده نيست . بدون ترديد اگر شمشيرهاي نيرومند و خداجوي رزمندگاني همچون اميرالمؤمنين علي ( ع ) و حمزه سيدالشهدا ( ع ) نبود ، اسلام به خوبي پا نمي گرفت .
پيامبر گرامي اسلام ( ص ) ، جملات زيبايي در وصف شمشير دارند . ايشان بهشت و همه ي خوبي ها را در سايه ي شمشير مي بينند و مي فرمايند :
اَلجَنَّهُ تَحْتَ ظِلالِ السُّيُوفِ
بهشت زير سايه ي شمشيرها است .
َالْخَيْرُ كُلّهُ فِي السَّيُفِ وَ تَحْتْ ظِلِّ السَّيْفِ (1)
همه ي خوبي ها در شمشير و زير سايه ي شمشير است .
امام باقر ( ع ) نيز در پاسخ حكم كه مي پرسد : « آيا صاحب شمشير [ كه در روايات آمده ] تويي ؟ » مي فرمايد :
يا حَكَم ! ... كُلُّنا صاحِبُ السَّيْفِ وَ وارِثُ السَّيْفِ (2)
اي حكم ! ... همه ي ما صاحب شمشير و وارث شمشيريم .
اما صادق ( ع ) شمشير را يكي از مصاديق « قوّه » در تفسير آيه ي « وَاَعِدّوا لَهُمْ مَااسْتَطَعْتُمْ مِن
‎ْ قُوَّهٍ » مي داند :
عَنْ اَبي عَبْدِالله ( ع ) في قَوْلِ اللهِ تَعالي « وَاَعِدّوا لَهُمْ مَااسْتَطَعْتُمْ مِن
‎ْ قُوَّهٍ » قال :
سَيْفٌ و تُرْشٌ (3)
حضرت اباعبدالله : امام صادق ( ع ) درباره ي تفسير فرموده ي خداوند متعال : « آن چه قوّه و توان داريد ، براي [ مقابله با ] آن ها مهيا سازيد » فرمودند : [ منظور ] شمشير و سپر است . »

 

تيراندازي



پيامبر گرامي اسلام ( ص ) ، ضمن ترغيب و تشويق مسلمانان به مبادرت به تيراندازي ، در اين باره مي فرمايد :
رَمْياً بَني اِسْماعيل ، فَاِنَّ اَباكُمْ كانَ رامياً (1)
اي فرزندان اسماعيل ! تيراندازي كنيد كه پدرتان تيرانداز بود .
اسلام ، آموزش تيراندازي را يكي از وظايف پدر نسبت به پسر مي داند . پيامبر اكرم ( ص ) در اين باره مي فرمايد :
حَقُّ الْوَلَدِ عَلي والِدِه اَنْ يُعَلِّمَهُ الْكِتابَهَ وَ السَّباحَهَ وَ الرِّمايَهَ وَ اَنْ لا يَرْزُقَهُ اِلاّ طَيّباً (2)
حق فرزند ( پسر ) بر عهده ي پدرش اين است كه به او آموزش دهد : نوشتن ، شنا كردن و تيراندازي را ، و روزي او را تنها از راه حلال و پاكيزه تهيه نمايد .
علمو ابنائكم السباحه و الرمي
به پسرانتان ، شنا كردن و تيراندازي را آموزش دهيد .
عَلِّمُوا اَبْنائَكُمُ السَّباحَهَ و الرَّمُيَ (3)
به پسرانتان ، شنا كردن و تيراندازي را آموزش دهيد .
عَلِّمُوا بَينكُمُ الرَّمْيَ فَاِنََّهُ نِكايَهُ الْعَدُوِّ (4)
تيراندازي را به پسرانتان آموزش دهيد ، زيرا موجب سرشكستگي دشمن است .
اسلام ، مهياسازي « قوّت » ، جهت مقابله با دشمن و ترسانيدن وي را لازم و واجب مي شمارد ؛ آن جا كه خداوند متعال در قرآن كريم مي فرمايد :
وَاَعِدُّوا لَهُمْ مَااسْتَطَعْتُمْ مَنْ قُوَّهً (5)
آن چه قوه و توان داريد ، براي ( مقابله با ) آن ها ( دشمنان ) آماده و مهيّا سازيد !
آن گاه ، پيامبر گرامي ( ص ) تيراندازي را به عنوان يكي از مصاديق بارز « قوّه » معرفي نموده و مي فرمايد :
اَلا اِنَّ الْقُوَّهَ الرَّمْيُ ، اِنَّ الْقُوَّهَ الرَّمْيُ (6)
آگاه باشيد ! « قوّه » همان تيراندازي است ، آگاه باشيد ! « قوّه » همان تيراندازي است .

 

 

كشتي



كشتي گرفتن از نظر پيامبر گرامي اسلام ( ص ) ، بدون اشكال ، بلكه مطلوب بوده است . روزي آن حضرت ( ص ) از محلّي عبور مي فرمودند ، كه دو نفر در آن جا به كشتي گرفتن مشغول بودند . ايشان آن ها را از كشتي گرفتن منع نكرده و به واسطه ي اين كارشان ، مورد سرزنش و توبيخ قرار ندادند :
مَرَّ النَبِيٌّ بِرَجُلَيْنِ كانا يَتَصارَعانِ فَلَمْ يُنْكِرْ عَلَيْهِما (1)
پيامبر اكرم ( ص ) از كنار دو مردي كه با يكديگر كشتي مي گرفتند ، عبور نموده و آن ها را سرزنش نكردند .
در حقيقت ، آن حضرت ( ص ) با اين عمل خويش ، كار آن ها را تقرير و تأييد فرمودند .
و جالب اين كه در روايت وارد شده : شبي پيامبر گرامي اسلام ( ص ) ، به خانه ي فاطمه ي زهرا ( ع ) وارد شد . امام حسن و امام حسين ( ع ) نيز ، كه در سنين كودكي بودند ، به همراه ايشان بودند . آن حضرت خطاب به آن دو فرمودند : « بپاخيزيد و با يكديگر كشتي بگيريد » !
آن ها نيز برخاسته و به كشتي گرفتن پرداختند . زهرا ( ع ) براي انجام كارهاي منزل از اتاق خارج شد ؛ وقتي بازگشت ، با كمال تعجب مشاهده كرد كه پيامبر اكرم ( ص ) ، امام حسن ( ع ) را تشويق نموده و مي فرمايد : « حسن ! حسين را محكم بگير و به زمين بزن » ! با تعجب عرض كرد : « پدر جان ! اين بسيار عجيب است كه شما پسر بزرگ تر را تشويق مي كنيد تا پسر كوچك تر را شكست دهد ! »
پيامبر ( ص ) در پاسخ فرمودند : « دختر جان ! آيا تو راضي نمي شوي من بگويم : حسن ! حسين را به زمين بزن ، در حالي كه حبيب من « جبرئيل » مي گويد : اي حسين ! حسن را محكم گرفته و به زمين بزن ؟! » (2)

 

 


پي نوشت :

(برگفته از كتاب پيامبر اعظم(ص)و ورزش تاليف آقاي حسين صبوري)

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 18:32  توسط مریم امینیان | 

ويژگي هاي پيامبراکرم صلوات الله عليه


" بعثت براي اين است كه اخلاق مردم، نفوس مردم، ارواح و اجسام مردم را، تمام اينها را از ظلمت ها نجات بدهد." امام خميني (ره)

پيامبر در قرآن

خداي متعال در قرآن كريم پيامبر خود را با چهار صفت بسيار مهم به مردم معرفي مي كند:

" لقد جائَكم رَسولٌ مِن انفسِكم عَزيزٌ عَليهِ مَا عَنِتمْ حَرِيصٌ عَليكم بالمُؤمِنِين رَوُفٌ رَحيم."( توبه/ 128)



- مردمي است: چون از مردم است به همه دردها و مشكلات آنان آشنا است؛ " مِنْ اَنفُسِكم"

- دلسوز است: از هر گونه ناراحتي و رنج و زيان مردم سخت ناراحت مي شود؛ "عَزيزعليه مَا عَنتم"

- علاقه زيادي به مردم دارد: عشق بسيار به خير و سعادت و پيشرفت و بزرگي و مجد و هدايت مردم دارد؛ "حَريصٌ عَليكم"

- مهربان و رئوف است: نسبت به مؤمنين مهرباني و رأ فت خاصي دارد؛ " بِالمُؤمِنينَ رَؤفٌ رَحيم"



پيامبراز زبان خودش

قالَ رَسُولُ الله صلي الله عليه و آله : ما خَلقَ الله خَلقاً اَفضلَ مِنّي، ولا اَكرَمَ عَلَيه مِني؛ خداوند كسي را برتر از من وهمچنين عزيزتر از من خلق نكرده است. (1)

طبق بيان قرآن و رواياتِ منقول از ائمه معصومين پيامبراكرم صلوات الله عليه داراي ويژگي هاي اخلاقي زير است، اخلاق برجسته و عظيم، امين، عادل، شجاع، رحيم، حليم، متواضع، متوكل، باحيا، صبور و شكيبا، زاهد و عابد، فاقد خشم و غضب شخصي.

قال رسول الله صلي الله عليه و آله : " بعثتُ لِلحِلمِ مَركَزا وَ لِلعِلمِ مَعْدنا وَ لِلصَّبر مَسكَناً"؛ برانگيخته شدم كه، مركز حلم و معدن علم و مسكن صبر باشم. (2)

پيامبراکرم صلوات الله عليه هدف از بعثت خود را اين گونه بيان مي نمايد:

" بعثت لا تمم مکارم الاخلاق"؛ من براي کامل کردن فضايل اخلاقي مبعوث شده ام.(3)



پيامبر در بيان اميرالمؤمنين عليه السلام

اميرالمؤمنين، پـيامبراكـرم صلي الله عليه و آله را بـا اوصاف بسيار زيبايي به مردم معرفي مي كند:

" طبِيبٌ دَوّارٌ بِطبّهِ، قَد اَحكَمَ مَرَاهِمَهُ وَ اَحْمَي مَوَاسِمَهُ يَضَعُ ذَلِكَ حَيْثُ الحَاجَة اِلَيه، مِن قـلوبٍ عُمْي وَ اذانٍ صُمّ وَ اَلسِنةٍ بُكمٍ، مَتتبعٌ بِـدَ وَائِهِ مَـوَاضِعَ الغـفلَةِ وَ مَواطِنَ الحَيرَة."(4)

اميرالمؤمنين فرمود: پيامبر؛

- پزشک سيّاراست: او براي درمان بيمارانش حركت مي كند و خود به سراغ آنان مي رود.

- متخصص و درد شناس است: دردهـا را بـه خـوبي تشخيص مي دهد، حتي بيماري هاي روحي و رواني را مي شناسد.

- نسخه هاي شفابخش دارد: نسخه هاي او تمام بيماري ها، حتي قـلب هاي كـور و گـوش هاي سنگين و زبان هاي لال را شفا مي دهد و با داروي خود به دنبال بيماران غافل و سرگردان است.



اعمال شب و روز مبعث


شب مبعث، بسيار مبارك مي باشد، در روايات آمده كه اجر عبادت شيعيان در اين شب برابر است با اعمال شصت سال.

اما روز بيست وهفتم رجب روزي است كه حضرت محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله در غار حرا به رسالت مبعوث شد و براي اين روز چند عمل است:


ـ روزه: كه برابري مي كند با روزه هفتاد سال و يكي از چهار روزي است كه در تمام سال براي روزه گرفتن امتياز دارد.

ـ بسيار صلوات فرستادن بر پيامبر و آل ايشان.

ـ زيارت حضرت رسول و اميرالمؤمنين عليهماالسلام.





پي نوشت :
1- عيون اخبارالرضا، ج 1، ص 262. ِ

2- سنن النبي، ص 63، ح 19.

3- بحارالانوار، ج70، ص 372.

4- نهج البلاغه، خطبه 108.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 18:30  توسط مریم امینیان | 

 

پيامبر اكرم (ص) از نگاه امام صادق عليه السلام


پيامبر اكرم (ص) مي فرمايند: وقتي مي خواهي عيوب ديگران را ياد كني ، عيوب خويش را به ياد آور . (كنز العمال ، ج 3 ، ص 586)

در طول تاريخ اديان ، كمتر پيامبري وجود دارد كه مانند پيامبر اسلام (ص) تمام خصوصيات و جوانب زندگى ايشان به طور واضح و روشن ، بيان و ثبت ‏شده ‏باشد.



خداوند متعال در قرآن ‏با زيباترين عبارات و كامل ترين ‏بيانات ، آن حضرت را معرفى نموده و با عالى ‏ترين صفات ستوده است و مى ‏فرمايد: « و اِنّك لَعلي خُلق عَظيم‏» ؛ ( قلم/4) " اي پيامبر! تو بر اخلاقى عظيم استوار هستى. "

نيز مى ‏فرمايد: « محمد رسول الله و الذين معه اشداء علي الكفار رحماء بينهم.» (فتح/29) محمد (ص) فرستاده خداست و كسانى كه با او هستند در برابر كفار سر سخت و در ميان خود مهربانند.

محققان ، تاريخ نويسان و دانشمندان در ابعاد گوناگون زندگى حضرت‏ محمد (ص) سخن گفته ‏اند.

اما ائمه عليهم السلام با نگاهى ژرف و دقيق ، سيماى آن شخصيت ‏بى‏نظير و دُرّ يكتاى عالم خلقت را به تماشا نشسته و به معرفى زندگى، مبارزات و آموزه‏هاى آن حضرت پرداختند.

در اين نوشتار برآنيم تا گوشه هايى از زندگى و شخصيت ‏پيامبر اكرم (ص) را از نگاه امام صادق عليه السلام بررسي كنيم .


تولد نور

امام صادق (ع) به نقل از سلمان فارسى فرمود: پيامبر اكرم (ص) فرمود: خداوند متعال مرا از درخشندگى نور خويش آفريد. (1) همچنين امام صادق (ع) فرمود: خداوند متعال خطاب به رسول اكرم (ص) فرمود: «اى محمد! قبل از اين كه آسمان‏ها ، زمين ، عرش و دريا را خلق كنم، نور تو و على را آفريدم... .»(2)

ثقة ‏الاسلام كلينى (ره) مى‏نويسد: امام صادق (ع) فرمود: « هنگام ولادت ‏حضرت رسول اكرم (ص) فاطمه بنت اسد نزد آمنه (مادر گرامى پيامبر) بود. يكى از آن دو به ديگرى گفت: آيا مى‏بينى آنچه را من‏ مى‏بينم؟ ديگرى گفت: چه مى‏بينى؟ او گفت: اين نور ساطع كه مشرق و مغرب را فرا گرفته است! در همين حال ، ابوطالب (ع) وارد شد و به ‏آن‏ها گفت: چرا در شگفتيد؟ فاطمه بنت اسد ماجرا را گفت. ابوطالب به او گفت: مى‏خواهى بشارتى به تو بدهم؟ او گفت: آرى. ابوطالب گفت: از تو فرزندى به وجود خواهد آمد كه وصى اين نوزاد خواهد بود (3)



نام هاى پيامبر


كلبى ، از نسب شناسان بزرگ عرب مى‏گويد: امام صادق (ع) از من ‏پرسيد: در قرآن چند نام از نام‏هاى پيامبر خاتم (ص) ذكر شده است؟

گفتم: دو يا سه نام.

امام صادق (ع) فرمود: ده نام از نام‏هاى پيامبر اكرم در قرآن‏ آمده است: "محمد ، احمد ، عبدالله، طه، يس ، نون ، مزمل ، مدثر ، رسول‏ و ذكر."

سپس آن حضرت براى هر اسمى آيه‏اى تلاوت فرمود و فرمودند:

«ذكر» يكى از نام‏هاى محمد (ص) است و ما (اهل ‏بيت) «اهل ذكر» هستيم. كلبى! هر چه مى‏خواهى از ما سؤال كن.

كلبى مى‏گويد: به خدا سوگند! از ابهت صادق آل محمد (ع‏) تمام‏ قرآن را فراموش كردم و يك حرف به يادم نيامد تا سؤال كنم. (4)




عظمت نام محمد صلي الله عليه و آله

جلوه نام محمد (ص) براى امام صادق (ع) به گونه ‏اى بود كه هر گاه ‏نام مبارك حضرت محمد (ص) به ميان مى‏آمد ، عظمت و كمال رسول ‏خدا (ص) چنان در وى تاثير مى‏گذاشت ، كه رنگ چهره ‏اش دگرگون مى‏شد ، به طورى كه آن حضرت در آن حال، براى دوستان نيز ناآشنا مى‏نمود. (5)

امام صادق (ع) گاهى بعد از شنيدن نام پيامبر(ص) مى‏فرمود: جانم‏ به فدايش. اباهارون مى‏گويد: روزى به حضور امام صادق (ع) شرفياب ‏شدم. آن حضرت فرمود: اباهارون! چند روزى است كه تو را نديده ‏ام. عرض كردم: خداوند متعال به من پسرى عطا فرمود. آن حضرت فرمود: خدا او را براى تو مبارك گرداند. چه نامى براى او انتخاب‏ كرده‏ اى؟ گفتم: او را محمد ناميده ‏ام. امام صادق(ع) تا نام محمد را شنيد ( به احترام آن حضرت) صورت ‏مباركش را به طرف زمين خم كرد، نزديك بود گونه‏ هاى مباركش به‏ زمين بخورد.

آن حضرت زيرلب گفت: محمد ، محمد ، محمد. سپس فرمود: جان خودم ، فرزندانم ، پدرم و جميع اهل زمين فداى رسول خدا (ص) باد! او را دشنام مده! كتك نزن ، بدى به او نرسان ، بدان! در روى زمين‏ خانه اى نيست كه در آن نام محمد وجود داشته باشد ، مگر اين كه آن ‏خانه در تمام ايام مبارك خواهد بود. (6)

محمد

سيماى پيامبر اكرم (ص)

امام جعفر صادق (ع) فرمود: امام حسن (ع) از دايى‏اش ، «هند بن ابى‏هاله‏» (7) كه در توصيف چهره پيامبر (ص) مهارت داشت ، درخواست‏ نمود تا سيماى دل آراى خاتم پيامبران (ص) را براى وى توصيف ‏نمايد. هند بن ابى هاله در پاسخ گفت: « رسول خدا (ص) در ديده ‏ها با عظمت مى‏نمود و در سينه ‏ها محبتش وجود داشت . قامتش رسا ، مويش ‏نه پيچيده و نه افتاده ، رنگش سفيد و روشن ، پيشانيش گشاده ، ابروانش پرمو و كمانى و از هم گشاده ، در وسط بينى برآمدگى ‏داشت ، ريشش انبوه ، سياهى چشمش شديد ، گونه هايش نرم و كم ‏گوشت ، دندان هايش باريك و اندامش معتدل بود. آن حضرت هنگام راه‏ رفتن با وقار حركت مى‏كرد. وقتى به چيزى توجه مى‏كرد ، به طور عميق‏ به آن مى‏نگريست.


به مردم خيره نمى‏شد ، به هر كس مى‏رسيد سلام ‏مى‏كرد؛ همواره هادى و راهنماى مردم بود. براى از دست دادن امور دنيايى خشمگين نمى‏شد. اكثر خنديدن آن حضرت تبسم بود ، برترين مردم نزد وى كسى بود كه ، بيشتر مواسات و احسان و يارى ‏مردم نمايد... » (8)

اوصاف پيامبر در تورات و انجيل

خداوند متعال در وصف پيامبر(ص) فرمود:« الذين ءاتينهم الكتب يعرفونه كما يعرفون ابناءهم و ان فريقاً منهم ليكتمون الحق و هم يعلمون.‏» (14) ؛ كسانى كه كتاب آسمانى به آنان داديم ، او را همچون فرزندان خود مى‏شناسند ؛ (ولى) جمعى از آنان ، حق را آگاهانه كتمان مى‏كنند.

امام صادق (ع) فرمود:« يعرفونه كما يعرفون ابناءهم.»

زيرا خداوند متعال در تورات و انجيل و زبور، حضرت محمد (ص) ، بعثت ، مهاجرت ، و اصحابش را چنين توصيف نمود:« محمد رسول الله و الذين معه اشداء علي الكفار رحماء بينهم...»( فتح/29) ؛ محمد(ص) فرستاده خداست ؛ و كسانى كه با او هستند در برابر كفار سرسخت و شديد و در ميان خود مهربانند. پيوسته آنها را در حال ‏ركوع و سجود مى‏بينى ، در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را طلبند. نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است. اين ، توصيف آنان در تورات و توصيف آنان در انجيل است... .

امام صادق (ع) فرمود: اين ، صفت رسول خدا (ص) و اصحابش در تورات و انجيل است. زمانى كه خداوند پيامبر خاتم (ص) را به رسالت مبعوث ‏نمود ، اهل كتاب (يهود و نصارى) او را شناختند ؛ اما نسبت ‏به او كفر ورزيدند ، همان گونه كه خداوند متعال فرمود: « فلما جاءهم ما عرفوا كفروا به...» ؛ ( بقره /89) هنگامى كه اين پيامبر نزد آنها آمد كه (از قبل) او را شناخته بودند ، به او كافر شدند. (9)

خداوند متعال در قرآن كريم ، در وصف پيامبر (ص) مى ‏فرمايد: « و ما ارسلناك الا رحمة للعالمين»؛ ( انبياء/107) ما تو را جز براى رحمت جهانيان ‏نفرستاديم. قرآن نيز مى ‏فرمايد: « " اشداء علي الكفار رحماء بينهم» ؛ در برابر كفار سرسخت و شديد و در ميان خود مهربانند. اين دو چگونه با هم جمع مى‏شوند؟


برترين مخلوق


حسين بن عبدالله مى‏گويد: به امام صادق(ع) عرض كردم: آيا رسول‏ خدا (ص) سرور فرزندان آدم بود؟ آن حضرت فرمود: قسم به خدا ، او سرور همه مخلوقات خداوند بود. خدا هيچ مخلوقى را بهتر از محمد (ص) نيافريد. (10)

امام صادق(ع) در حديث ديگرى فرمود: چون رسول خدا (ص) را به ‏معراج بردند جبرئيل تا مكانى با وى همراه بود و از آن به بعد او را همراهى نمى‏كرد. پيامبر(ص) فرمود: جبرئيل ، در چنين حالى ‏مرا تنها مى‏گذارى؟! جبرئيل گفت: تو برو. سوگند به خدا، در جايى ‏قدم گذاشته‏اى كه هيچ بشرى قدم نگذاشته و پيش از تو بشرى به آن ‏جا راه نيافته است (11)

معمر بن راشد مى‏گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه فرمود: يك نفر يهودى خدمت رسول خدا (ص) رسيد و به دقت او را نگريست.

پيامبر اكرم(ص) فرمود: اى يهودى! چه حاجتى دارى؟ يهودى گفت: آيا تو برترى يا موسى بن عمران ؛ آن پيامبرى كه خدا با او تكلم ‏كرد و تورات را بر او نازل نمود و به وسيله عصايش ‏دريا را براى او شكافت و به وسيله ابر بر او سايه افكند؟

پيامبر(ص) فرمود: خوش آيند نيست كه بنده خود ستايى كند، ولكن (در جوابت) مى‏گويم كه حضرت آدم (ع) وقتى خواست از خطاى خود توبه ‏كند، گفت: « اللهم اني اسئلك بحق محمد و آل محمد لما غفرت لي ‏» ؛ خدايا! به حق محمد و آل محمد از تو مى‏خواهم كه مرا عفو نمايى.

خداوند نيز توبه ‏اش را پذيرفت. حضرت نوح (ع) وقتى از غرق شدن در دريا ترسيد گفت: « اللهم اني اسئلك بحق محمد و آل محمد لما انجيتني من الغرق» ؛ ‏خدايا به حق محمد و آل محمد از تو در خواست‏ مى‏كنم. مرا از غرق شدن نجات بدهى. خداوند نيز او را نجات داد.

حضرت ابراهيم(ع) در داخل آتش گفت:« اللهم اني اسئلك بحق محمد و آل محمد لما انجيتني منها »؛ خدايا! به حق محمد و آل محمد از تو مى‏خواهم كه مرا از آتش نجات دهى. خداوند نيز آتش را براى اوسرد و گوارا نمود.

حضرت موسى(ع) وقتى عصايش را به زمين انداخت و در خود احساس ترس ‏نمود گفت: « اللهم اني اسئلك بحق محمد و آل محمد لما انجيتني ‏» ؛ خدايا! به حق محمد و آل محمد از تو در خواست مى ‏نمايم كه مرا ايمن گردانى. خداوند متعال به او فرمود:« قلنا لا تخف انك انت الاعلي ‏» ( طه /68) نترس. مسلماً تو برترى.

اى يهودى ، اگر موسى(ع) امروز حضور داشت و مرا درك مى‏كرد و به ‏من و نبوت من ايمان نمى‏آورد ، ايمان و نبوتش هيچ نفعى به حال اونداشت.

اى يهودى! از ذريه من شخصى ظهور خواهد كرد به نام مهدى (ع) كه در ‏زمان خروجش ، عيسى بن مريم براى يارى او فرود مى‏آيد و پشت‏ سر او نماز مى‏خواند. (12)


سياستمدارى پيامبر(ص)


در عرف جهانى امروز« سياست ‏» را به معناى نيرنگ و دروغ براى ‏كسب قدرت و سلطه بر مردم تعريف مى ‏كنند، اما «سياست‏» در لغت ، به معناى « اداره كردن امور مملكت و حكومت كردن» است . خداوند متعال پيامبر خاتم (ص) و جانشينان بر حق ايشان ، ائمه معصومين را از بهترين سياستمداران شمرده است . در« زيارت جامعه»، در وصف ائمه ‏عليهم السلام كه پرورش يافتگان مكتب نبوتند، آمده است: « وساسه العباد».

فضيل بن يسار مى‏گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه به بعضى از اصحاب خويش فرمود: خداوند عز و جلّ پيغمبرش را تربيت ‏كرد و نيكو تربيت فرمود. چون تربيت او را تكميل نمود، فرمود:

« انك لعلي خلق عظيم ‏» ، تو بر اخلاق عظيمى استوارى. سپس امر دين ‏و امت را به او واگذار نمود تا سياست و اداره بندگانش را به ‏عهده بگيرد، سپس فرمود: « ما اتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا » (حشر/7)، آنچه را رسول خدا براى شما آورد ، بگيريد ، ( و اجرا كنيد) و از آنچه نهى كرد ، خود دارى نماييد. رسول‏ خدا (ص) استوار ، موفق و مؤيد به روح القدس بود و نسبت‏ به سياست ‏و تدبير خلق ، هيچ گونه لغزش و خطايى نداشت و به آداب خدا تربيت‏ شده بود... . (13)



زهد و وارستگى


حضرت محمد (ص) هرگز نسبت‏ به دنيا و لذايذ زودگذر آن ميلى نشان ‏نداد ، به آن توجهى نكرد. امام صادق (ع) مى‏فرمايد: روزى رسول خدا (ص) در حالى كه محزون‏ بود از منزل خارج شد فرشته ‏اى بر او نازل شد ، در حالى كه كليد گنج‏هاى زمين را به همراه داشت. فرشته گفت: اى محمد (ص)، اين‏ كليدهاى گنج‏هاى زمين است. پروردگارت مى‏فرمايد: اين كليدها را بگير و در گنج‏هاى زمين را باز كن و آنچه مى‏خواهى از آن استفاده‏ نما. بدون اين كه نزد من ذره‏اى از آنها كم شود.

پيامبر(ص) فرمود:« دنيا خانه كسى است كه خانه (واقعى) ندارد. كسانى دور آن جمع مى‏شوند كه عقل ندارند.» (14)

ابن سنان مى‏گويد: امام صادق(ع) فرمود: مردى نزد پيامبر(ص) آمد ، در حالى كه آن حضرت روى حصيرى نشسته بود كه زبرى آن بر بدن آن ‏حضرت اثر گذاشته بود ، و بر بالشى از ليف خرما تكيه نموده بود ، كه بر گونه‏ هاى گلگونه‏ اش نفوذ كرده بود. آن مرد در حالى كه ‏جاهاى اثر كرده را مسح مى‏نمود ، گفت: كسرى و قيصر (پادشاهان‏ ايران و روم) هرگز چنين راضى نمى‏شوند و بر حرير و ديبا مى‏خوابند و تو (كه سرور مخلوقات خدايى) بر اين حصير!


پيامبر(ص) فرمود: به خدا من از آنها برتر و گرامى ‏تر هستم. من‏ كجا و دنيا كجا! مثال زودگذر بودن دنيا ، مثال شخصى است كه بر درختى سايه دار عبور مى‏كند، لحظه هايى از سايه درخت استفاده‏ مى‏كند و وقتى سايه تمام شد ، از آن جا كوچ مى‏كند و درخت را رها مى‏كند. (15)

به عنوان حسن ختام ، به ذكر خطبه‏ اى از آن حضرت در توصيف ‏پيامبر(ص) اكتفا مى‏كنيم.

خطبه امام صادق(ع) در وصف حضرت محمد(ص)

« بردبارى ، وقار و مهربانى خدا سبب شد تا گناهان بزرگ و كارهاى‏ زشت مردم، مانع نشود كه دوست‏ ترين و شريف‏ ترين پيغمبرانش ، يعنى ‏محمد بن عبدالله(ص) را براى مردم برگزيند.

محمد بن عبدالله(ص) در حريم عزت تولد يافت: در خاندان شرافت ‏اقامت گزيد، حسب و نسبش آلوده نگشت، صفاتش را دانشمندان بيان ‏كردند و حكيمان در وصفش انديشه نمودند. او پاكدامنى بى نظير، هاشمى نسبى بى مانند ، و بى مانندى از اهل مكه بود.

«حيا» صفت او بود و «سخاوت» طبيعتش ، به متانت‏ها و اخلاق نبوت سرشته‏ شده بود. اوصاف خويشتن دارى‏هاى رسالت‏ بر او مهر شده بود تا آن ‏گاه كه مقدرات و قضا و قدر الهى عمر او را به پايان رسانيد و حكم حتمى پروردگار او را به سرانجامش منتهى ساخت. هر امتى ، امت‏ پس از خود را به آمدنش مژده داد. نسل به نسل از حضرت آدم تا پدر بزرگوارش ، عبدالله ، پدرى او را به پدر ديگر تحويل داد. ولادتش در بهترين طايفه ، گرامى‏ترين نواده (بنى‏هاشم) ، شريف‏ ترين قبيله (فاطمه مخزوميه) و محفوظ ترين شكم باردار (آمنه دختر وهب) و امانت دارترين دامن بود.

خدا او را برگزيد ، پسنديد و انتخاب كرد ، سپس كليدهاى دانش و سرچشمه ‏هاى حكمت را به او داد. او را مبعوث نمود تا رحمت ‏بر بندگان و بهار جهانيان باشد.

خداوند كتابى را بر او نازل كرد ، كه بيان و توضيح هر چيزى در آن است و آن را به لغت عربى ، بدون هيچ انحرافى قرار داد ، به ‏اميد اين كه مردم پرهيزكار شوند. آن را براى مردم بيان كرد و معارف آن را روشن ساخت و با آن ، دينش را آشكار ساخت . واجباتى ‏را لازم شمرد ، حدودى را براى مردم وضع نمود و بيان كرد و مردم را آگاه ساخت. آن حضرت در آن‏ امور، راهنمايى به سوى نجات و نشانه‏ هاى هدايت ‏به سوى خدا است.

رسول خدا (ص) رسالتش را تبليغ كرد ، ماموريتش را آشكار ساخت ، بارهاى سنگين نبوت را كه به عهده گرفته بود ، به منزل رسانيد و به خاطر پرورگارش صبر كرد و در راهش جهاد نمود.

با برنامه‏ ها و انگيزه‏هايى كه براى مردم پى ريزى نمود و مناره‏هايى كه نشانه‏ هاى آن را برافراشت ، براى امتش خير خواهى كرد و آنها را به سوى نجات و رستگارى فرا خواند و به ياد خدا تشويق و به راه هدايت دلالت كرد ، تا مردم پس از او گمراه نشوند. آن حضرت ‏نسبت ‏به مردم دلسوز و مهربان بود.»(16)


پي نوشت :
1- مصباح الشريعه، ترجمه زين العابدين كاظمى، ص‏126.«خلقتني الله من صفوه نوره...»

2- جلاء العيون. ص 11.

3- همان، ص‏36.

4- بحار الانوار، ج‏16، ص‏101.

5- سفينه البحار، ج 1، ص‏433.

6- بحار الانوار، ج‏17، ص 30.

7- هند بن ابى هاله، فرزند حضرت خديجه(س) از شوهر قبلى اش بود كه در خانه پيامبر اسلام رشد و نمو نمود.

8- بحارالانوار، ج‏16، صص 147، 148.

9- تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 138 و ج 5، ص‏77.

10- اصول كافى، ترجمه سيد جواد مصطفوى، ج 2، ص 325.

11- همان، ص 321.

12- بحار الانوار، ج‏16، ص‏366، به نقل از جامع الاخبار، ص 98.

13- اصول كافى،ج 2 صص 5 و 6.

14- بحارالانوار،ج 16 ص 266.

15- بحارالانوار،ج 16 صص 282 و 283.

16- اصول كافى ج2 ، صص332 و 333.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 18:29  توسط مریم امینیان | 

گشاده دستي


گشاده دست ترين مردمان بود1 ؛ به ويژه در ماه مبارك كه به تعبير امام علي ع « چون نسيمي جاري بود كه چيزي در كف او نمي ماند2 » .
هر چيزي براي جلب افراد به اسلام از او خواسته مي شد ، مي داد .
هفتاد هزار درهم برايش آوردند . آن را بر حصير نهاد . سپس به تقسيمش پرداخت و همه را ميان نيازمندان تقسيم كرد .
مردي نزدش آمد و چيزي خواست . فرمود : « چيزي ندارم ؛ اما به حساب من هر چه نياز داري بخر ، پول دستمان آمد ، به جاي تو مي پردازيم . » عمر گفت : اي رسول خدا ، خداوند مجبورت نكرده چيزي را كه نداري [ بر عهده گيري ] .
پيامبر از سخن عمر خوشش نيامد . مرد نيازمند هم گفت : « بپرداز و نترس ... » .
پيامبر خنديد . شادماني از چهره اش معلوم بود3 .
هنگامي كه از نبرد حنين برگشت ، عرب هاي بيابان نشين آمدند و آن قدر از وي درخواست كردند كه ناگزير شد به درختي پناه برد . عرب ها ردايش را ربودند . حضرت ايستاد و فرمود : ردايم را بدهيد . اگر به تعداد اين درخت هاي خاردار [ بياباني ] حيوانات اهلي داشتم ، آن ها را ميان شما تقسيم مي كردم . شما مرا تنگ چشم ، دروغگو و ترسو خواهيد يافت4 .
مي فرمود : اگر به اندازه كوه احد طلا مي داشتم ، آنچه مرا شاد مي كرد اين بود كه سه شبانه روز بر من نگذرد جز آن كه چيزي از آن كوه طلا نزدم نماند مگر اندكي كه آن را براي [ پيشرفت ] دين نگه دارم5.
1 . الغارات 1/167 .
2 . سنن النبي /129 .
3 . الشمائل /294 ؛ فيض القدير 5/218 .
4 . سنن نسائي 6/264 .
5 . صحيح بخاري 3/83 و 7/177 .


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 18:28  توسط مریم امینیان | 

سخنان حكمت آميز رسول خدا( ص )



مـن سلك طريقا يطلب فيه علما سلك الله به طريقا الـى الجنه ... و فضل العالـم علـى العابـد كفضل القمـر علـى سـائر النجـوم اليله البـدر.

(1) هركه راهى رود كه در آن دانشـى جـويد , خداوند او را به راهى كه به سـوى بهشت است ببرد , و برترى عالـم بر عابـد ماننـد برتـرى ماه در شب چهارده بـر ديگـرستارگان است .

ستارگان است .


2ـ دين يابى ايرانيان.

لو كان الديـن عند الثريا لذهب به رجل من فارس ـ او قال ـ مـن ابناء فارس حتى يتناوله ,(2) اگـر دين به ستاره ثـريا رسـد , هـر آينه مـردى از سـرزمين پارس ـ يا ايـن كه فـرمـوده از فـرزنـدان فـارس ـ به آن دست خـواهنـد يـازيــد.


3ـ ايمان خواهى ايرانيان.

اذا نزلت عليه (ص ) سـوره الجمعه فلما قرا: و آخريـن منهم لما يلحقوا بـهم .

(3) قال رجل مـن هولاء يا رسول الله ؟ فلم يراجعه النبى (ص ) حتى سئله مره او مرتين او ثلاثا.

قال و فينا سلمان الفارسـى قال فـوصع النبـى يده على سلمان ثـم قال : لـو كـان الايمـان عنـد الثـريـا لنـا له رجـال مـن هـولاء.

(4) وقتـى كه سـوره جمعه بر پيامبـر اكرم (ص ) نازل گرديـد و آن حضرت آيه و آخريـن منهم لمايلحقـوا بهم را خـوانـد.

مردى گفت : اى پيامبـر خـدا مراد ايـن آيه چه كسانـى است ؟ رسـول خدا به او چيزى نگفت تا ايـن كه آن شخص يك بار ,دوبار , يا سه بار سوال كرد.

راوى ميگـويد: سلمان فارسى در ميان ما بود كه پيامبراكرم (ص ) دستـش را روى دوش او نهاد, سپـس فرمـود: اگر ايمان به ستاره ثريا برسد هرآينه مـردانـى از سـرزميـن ايـن مـرد به آن دست خـواهنـد يافت


4ـ مشمولان شفاعت.

اربعه اناالشفيع لهم يوم القيمه :.

1ـ معين اهل بيتى .

2ـ والقـاضـى لهـم حـوائجهم عنـد مـا اضطــروا اليه .

3ـ والمحب لهم بقلبه و لسانه .

4ـ والدافع عنهم بيده .

(5) چهار دسته انـد كه مـن روز قيـام شفيع آنهاهستـم :.

1ـ يارى دهنده اهل بيتم , 2ـ بـرآورنـده حـاجـات اهل بيتـم به هنگـام اضطـرار و نـاچـارى , 3ـ دوستدار اهل بيتم به قلب وزبان , 4ـ و دفـاع كننـده از اهل بيتـم با دست و عمل .


5ـ ملاك پذيرش اعمال.

لايقبل قول الا بعمل و لايقبل قـول و لاعمل الا بنيه و لا يقبل قـول و لاعمل و لا نيه الا باصابه السنه .

(6) نزد خداوند سخنى پذيرفته نميشود مگر آن كه همراه با عمل باشد , و سخـن و عملى پذيرفته نمـيشـود مگـر آن كه همراه با نيت خالص باشـد .

و سخـن و عمل و نيتـى پذيـرفته نمـيشـود مگـر آن كه مطـابق سنت بـاشد.


6ـ صفات بهشتى.

الا اخبر كـم بمـن تحرم عليه النارغدا؟ قيل بلى يا رسـول الله .

فقال : الهيـن القريب اللين السهل .

(7) آيا كسـى را كه فرداى قيامت , آتـش بر او حرام است به شما معرفى نكنـم ؟ گفتند: آرى , اى پيامبر خدا.

فرمـود: كسى كه متيـن , خونگرم , نرمخـو و آسانگير باشد.


7ـ نشانه هاى ستمكار.

علامه الظالم اربعه :يظلم من فوقه بالمعصيه ويملك مـن دونه بالغلبه و يبغض الحق و يظهر الظلم .

(8) نشانه ظالم چهار چيز است : 1ـ با نافرمانى به مافوقش ستم ميكند, 2ـ به زيـر دستـش بـا غلبه فـرمـانـروايـى مـيكنـد, 3ـ حق را دشمـن مـيدارد, 4ـ و ستـم را آشكـار مـيكنـد.


8ـ شعبه هاى علوم دين.

انمـا العلـم ثلاثه : آيه محكمه او فريضه عادله او سنه قـائمه و مـا خلاهــن فهوفضل .

(9) همـانـا علـم ديـن سه چيز است , وغيــر از اينها فضل است : 1ـ آيه محكمه (كه منظور آز آن علـم واصـول عقـــائد است ), 2ـ فـريضه عادله ( كه منظور از آن علـم اخلاق است ), 3ـ و سنت قـائمه ( كه منظور از آن علـم احكـام شــريعت است ).


9ـ فتواى نااهل.

مـن افتـى النـاس بغيـر علـم ... فقـد هلك و اهلك .

(10) كسـى كه بدون صلاحيت علمى براى مردم فتـوا دهد, خـود را هلاك ساخته و ديگران را نيز به هلاكت انداخته است .


10ـ روزه واقعى.

الصـائم فـى عبـاده و ان كـان فـى فـراشه مـا لـم يغتب مسلمــا.

(11) روزه دار ـ مادامـى كه غيبت مسلمانـى را نكرده باشد ـ همـواره در عبادت است , اگر چه در رختخواب خود باشد.


11ـ فضيلت رمضان.

شهر رمضان شهر الله عزوجل و هـو شهر يضاعف فيه الحسنات و يمحـو فيه السيئات و هو شهر البـركه و هو شهر الانابه و هو شهر التـوبه وهو شهر المغفـره و هـو شهرالعتق من النار والفوز بالجنه ,الا فاجتنبـوا فيه كل حرام و اكثروا فيه مـن تلاوه القران ...(12) ماه رمضان ماه خداوند عزيز و جليل است ,و آن ماهـى است كه درآن نيكيهادوچندان و بديها محو ميشود, ماه بركت و ماه بازگشت به خدا و تـوبه ازگنـاه و مـاه آمـرزش و مـاه آزادى از آتـش دوزخ و كـاميـابـى به بهشت است .

آگاه بـاشيـد در آن ماه از هـرحـرامـى بپـرهيزيـد و قـرآن را زياد بخـوانيـد.


12ـ نشانه اى شكيبا.

علامه الصابر فى ثلاث : اولها ان لايكسل و الثانيه ان لايضجـر, والثالثه ان لايشكـو مـن ربه عزوجل , لانه اذا كسل فقد ضيغ الحق , واذا ضجر لـم يـود الشكر, واذا شكى مـن ربه عزوجل فقدعصاه .

(13) علامت صابر در سه چيزاست : اول : آن كه كسل نشـود, دوم : آن كه آزرده خاطـرنگردد, سـوم آن كه از خـداونـدعزوجل شكوه نكند, زيرا وقتى كه كسل شـود, حق را ضايع ميكند, وچـون آزرده خاطرگـردد شكـر را به جا نمـيآورد, و چـون از پـروردگارش شكايت كنـد در و واقع او را نافرمانى نموده است .


13ـ بدترين جهنمى.

ان اهل النار ليتاذون مـن ريح العالـم التارك لعلمه و ان اشد اهل النار ندامه و حسره رجل دعا عبـدا الـى الله فاستجاب له و قبل منه فاطاع الله فادخله الله الجنه و ادخل الـداعى النار بتركه علمه .

(14) همانا اهل جهنـم از بوى گند عالمى كه به علمش عمل نكرده رنج ميبرند, و از اهل دوزخ پشيمانـى و حسرت آن كـس سخت تـر است كه در دنيا بنـده اى را به سـوى خـداخـوانده و او پذيرفته وخدا اطاعت كرده و خـداوند او را به بهشت در آورده ولـى خـود دعوت كننـده را به سبب عمل نكـردن به علمـش به دوزخ انداخته است .


14ـ عالمان دنيا طلب.

اوحـى الله الـى داود(ع ) لاتجعل بينـى و بينك عالما مفتـونا بالدنيا فيصـدك عن طريق محبتى فان اولئك قطاع طرق عبادى المريديـن , ان ادنى ما انا صانع بهم ان انزع حلاوه مناجاتى عن قلوبهم .

(15) خداوند به داود(ع ) وحى فرمود كه : ميان مـن وخودت عالـم فريفته دنيا را واسطه قرار مده كه تو را از راه دوستيام بگرداند, زيراكه آنان , راهزنان بندگان جـوياى مـناند, همانا كمتر كارى كه باايشـان كنـم ايـن است كه شيـرينـى منـاجـاتـم رااز دلشـان بـركنم .


15ـ نتيجه يقين.

لـو كنتم توقنون بخير الاخره و شرهاكما تـوقنون بالدنيا لاثرتـم طلب الاخره .

(16)اگر شما مردم يقين به خير وشـر آخـرت مـيداشتيـد, همان طـور كه يقيـن به دنياداريـد البته در آن صـورت آخـرت را انتخـاب مـيكـرديـد.


16ـ نخستين پرسشهاى قيامت.

لاتزول قـدمـا عبـد يـوم القيمه حتـى يسئل عن اربع : عن عمره فيما افناه , و عن شبابه فيما ابلاه , و عن ماله مـن اين اكتسبه و فيما انفقه و عن جبنا اهل البيت .

(17) هيچ بنـده اى در روز قيامت قدم از قـدم بـر نمـيدارد تا از ايـن چهار چيزاز اوپرسيده شود: 1ـ از عمـرش كه در چه راهـى آن را فـانـى نمـوده , 2ـ واز جـوانـى اش كه در چه كـارى فـرسـوده اش ســـاخته , 3ـ و از مـالـش كه از كجـابه دست آورده و در چه راهـى صـرف نموده , 4ـ و از دوستى ما اهل بيت .


17ـ محكم كارى.

ولكـن الله يحب عبــدا اذا عمل عملا احكمه .

(18) پيامبـر اكـرم (ص ) وقتـى كه بـا دقت قبـر سعد بـن معاذ را پـوشـانـد فـرمـود: ميدانـم كه قبر سرانجام فرو ميريزد و نظم آن بهم ميخـورد, ولـى خداوند بنده اى را دوست مـيدارد كه چـون به كـارى پـردازد آن را محكـم واستـوار انجـام دهـد.


18ـ مرگ , بيدارى بزرگ.

الناس نيام اذا ماتوا انتبهوا.

(19) مـردم در خـواب انـد وقتـى كه بميـرنـد , بيـدا مـيشـونـد.


19ـ ثواب اعمال كارساز.

سبعه اسبـاب يكسب للعبـد ثـوابها بعد وفـاته : رجل غرس نخلا او حفـر بئرا او اجـرى نهرا او بنـى مسجـدا او كتب مصحفا او ورث علمـا او خلف ولـدا صـالحـا يستغفـر له بعد وفـاته .

(20) هفت چيز است كه اگر كسى يكياز آنها را انجام داده باشد, پس از مرگـش پاداش آن هفت چيز به او ميرسد:.

1ـ كسـى كه نخلـى را نشـانـده بـاشـد (درخت مثمـرى را غرس كـرده بـاشد),.

2ـ يا چاهى را كنده باشد,.

3ـ يانهرى راجارى ساخته باشد,.

4ـ يامسجدى را بنا نموده باشد,.

5ـ ياقرآنى نوشته باشد,.

6ـ يـا علمـى را از خـود بـر جـاى نهاده بـاشـد,.

7ـ يا فـرزنـد صـالحـى را باقـى گذاشته بـاشـد كه بـراى او استغفـار نمـايـد.


20ـ سعادتمندان.

طـوبـى لمـن منعه عيبه عن عيـوب المـومنيـن مـن اخـوانه طـوبـى لمـن انفق القصـد وبذل الفضل و امسك قـوله عن الفضـول و قبيح الفعل ,(21) خوشا به حال كسى كه عيبـش او را از عيوب برادران مومنـش باز دارد, خوشا به حال كسـى كه در خرج كردن ميانه روى كند و زياده از خرج راببخشد و از سخنان زائد و زشت خوددارى ورزد.


21ـ دوستى آل محمد.

من مات على حب آل محمد مات شهيدا.

الا و مـن مـات علـى حب آل محمـد مـات مغفـورا له .

الا و من مات على حب آل محمد مات تائبا.

الا و مـن مـات علـى حب آل محمـد مـات مـومنـا مستكمل الايمان .

الا ومن مات على بغض آل محمد جاء يوم القيمه مكتـوب بيـن عينيه مايـوس من رحمه الله .

الا و مـن مـات علـى بغض آل محمـد لم يشـم رائحه الجنه .

(22) كســى كه بـا دوستـى آل محمـد (ص ) بميـرد شهيـد مرده است .

آگـاه بـاشيـد كسـى كه بـا دوستـى آل محمـد (ص ) بميـرد آمـرزيـده مــرده است .

آگاه باشيـد كسـى كه بـا دوستـى آل محمـد (ص ) بميـرد .

تـوبه كـار مـرده است .

آگاه باشيـد كسـى كه با دوستـى آل محمـد (ص ) بميرد , با ايمان كامل مرده است .

آگاه باشيـد كسـى كه با دشمنـى آل محمـد (ص ) بميرد , در حالـى به صحراى قيامت مـيآيـد كه بـر پيشـانـى اش نـوشته شـده : نـا اميـد از رحمت خدا.

آگاه باشيد كسـى كه با دشمنـى آل محمد (ص ) بميرد, بـوى بهشت به وى نمـيرسـد .


22ـ سزاى زن و مرد همسر آزار.

ايما امراه اذت زوجها بلسانها لميقبل الله منها صرفا و لاعدلا ولاحسنه مـن عملهاحتى ترضيه و ان صامت نهارها قامت ليلهاو كانت اول مـن يرد النار و كذلك الرجل اذا كان لها ظالما,(23) هر زنـى كه شـوهر خـود را با زبان بيازارد خداوند هيچ جبران و عوض و نيكـى ازكارش را نميپذيرد تا او را راضى كند, اگر چه روزش را روزه بگيرد و شبـش را به عبادت بگذراند و چنين زنى اول كسى است كه داخل جهنـم خـواهد شد و همچنيـن است اگر مرد به زنش ستم روا دارد.


23ـ سزاى زن ناسازگار با شوهر.

ايما امراه لمتـرفق بزوجها و حملته علـى ما لايقـدر عليه و ما لايطيق لـمتقبل منها حسنه و تلقـى الله و هـو مليها غضبان ,(24) هرزنـى كه با شـوهر خـود مـدارا ننمايد واو را به كارى وادرا سازد كه قـدرت وطاقت آن را ندارد, از او كارى نيكـى قبـول نمـيشـود ودر روز قيامت , خدا رادرحـالتـى ملاقـات خـواهـد كـرد كه بـر روى خشمگيـن بـاشـد.


24ـ نخستين رسيدگى در قيامت.

اول ما يقضى يوم القيمه الدماء.

(25) اوليـن كارى كه در روز قيامت به آن رسيدگـى ميشـود خـونهاى به ناحق ريخته شده است .


25ـ بيرحمى و ترحم.

اطلعت ليله اسـرى علـى النار فرايت امراه تعذب فسئلت عنها فقيل انها ربطت هره و لم تطعمها و لـم تسقها و لـم تـدعها تاكل مـن خشـاش الارض حتـى ماتت فعذبهابذلك و اطلعت علـى الجنه فـرايـت امـراه مـومسه يعنــى زانيه فسئلت عنها فقيل انهامرت بكلب يلهث مـن العطـش فارسلت ازارها فى بئر فعصرته فـى حلقه حتـى روى فغفـر الله لها.

(26) در شب مـعراج از دوزخ آگاهـى يـافتـم , زنـى را ديـدم كه درعذاب است , از گناهش سوال كـردم .

پاسخ داده شد كـــــه او گربه اى رامحكـم بست , درحالى كه نه به آن حيوان خـوراكى داده و نه آبى نوشاند و آزادش هم نكرد تا خود در روى زمين چيزى را بـيابـد و بـخـورد و با اين حال ماند تا مرد.

خداوند اين زن را به خـاطر آن گناه عذاب كرده است .

و از بهشت آگاهى يافتـم , زن آلـوده حامنى را ديدم و از وضعش سـوال كردم .

پاسخ ‌داده شد ايـن زن به سگى گذر كرد, در حالى كه از عطش و زبانش را از دهان بيرون آورده بود , او پارچه پيرهنـش را در چاهى فرود برد, پـس آن پارچه را در حلقوم سگ فشرد تا آن حيـوان سيراب شـد خـداوندگناه آن زن را به خاطرايـن كار بخشيد.
محمد

26ـ عدم پذيرش اعمال ناخالص.

اذا كان يـوم القيمه نادى مناد يسمع اهل الجمع اين الذين كانـوا يعبدون الناس قـومـوا خذوا اجـوركـم ممـن عملتـم له فانـى لااقبل عملا خالطه شـى ء مـنالـدنيا واهلها.

(27) چـون روز قيامت فـرا رسـد, نـدا دهنـده اى نـدا دهـد كه همه مـردمميشنـوند گـويد: كجايند آنانكه مردم را ميپرستيدند ؟ (28) برخيزيد و پاداشتان را ازكسـى كـــه براى او كار كرديد بگيريد چـون مـن عملـى را كه چيزى از دنيا واهل دنيا با آن مخلوط شده باشد, قبول نميكنـم .


27ـ دنيا طلبى ,عنصر حبط اعمال.

ليجيئن اقـوام يوم القيمه واعمالهم كـجبال تهامه فيـومر بهم الى النار قالـوايا رسول الله مصلين ؟ قال نعم يصلون و يصومون وياخذون هنا مـن الليل فاذا عرض لهم شـى ء مـن الـدنيا و ثبـوا عيله .

(29) در روز قيامت گروهـى را بـراى محاسبه ميآورند كه اعمال نيك آنان ماننـد كـوههاى تهامه بر روى هـم انباشته است امـا فرمان ميرسد كه به آتـش برده شوند صـحـابـه گفتند : يـا رسول الله آيـا اينان نماز ميخواندند؟ فرمـود: بلى نماز ميخـواندند و روزه ميگرفتند و قسمتى از شب را در عبـادت بــه سـر ميبردند اما هميـن كه چيزى از دنيا به آنها عرضه ميشد, پرش و جهشميكردند تا خود را به آن برسانند.


28ـ با هر كه اى با اوستى.

المرء مع من احب (30).

آدمـى ( در قيـامت ) بـاكســى است كه او را دوست دارد.


29ـ دوستى اهل بيت.

مـن سره ان يحيى حياتى و يمـوت مماتـى و يسكـن جنه عدن غرسهاربـى فليـوال عليامن بعدى و ليوال وليه و ليقتد بالائمه من بعدى فانهم عترتى و خلقوا مـن طينتى رزقوا فهما و علما و ويل للمكذبين بفضلهم مـن امتى القاطعيـن فيهم ضلتى لا انالهم الله شفاعتى .

(31) هر كس دوست داشته باشد كه چون من زندگى كند وچون مـن بميرد و در باغ بهشتى كه پروردگارم پرورده جاى بگيرد.

بايد بعد از من على را, و دوست او را دوست بداردو به پيشوايان بعد از من اقتدا كند كه آنان عترت مـن هستند و از طينتم آفريده شـده اند و از درك و دانـش برخـوددار گرديـده انـد و واى بر آن گروه از امت مـن كه برترى آنان راانكار كنند و پيوندشان را با مـن قطع نمايند كه خداوند شفاعت مرا شامل حال آنان نخواهد كرد.


30ـ ولايت على (ع ) شرط قبولى اعمال.

فـو الذى بعثنى بالحق نبيا لو جاء احدكـم يوم القيامه باعمال كامثال الجبال ولـم يجـى ء بـولايه علـى بـن ابيطـالب لاكبه الله عزوجل فـى النار .

(32) سـوگنـد به خـدايـى كه مرا به حق بـرانگيخته اگر يكـى از شما در روز قيامت بااعمالى هماننـد كـوهها بيايد.

اما فاقـد ولايت وقبـول حاكميت علـى بـن ابيطالب بـاشـد, خـداونـد او را به رو در آتـش افكند.


31ـ پاداش مريض.

اذا مـرض المسلـم كتب الله له كاحسـن ما كـان يعمل فـى صحته و تسـاقطت ذنـوبه كمايتساقط ورق الشجر.

(33) وقتى كه مسلمان , بيمار شـود, خـداوند هماننـد بهتريـن حسناتـى كه در حال سلامت انجام ميداده در نامه عملـش مينـويسد و گناهانـش همچـون برگ درخت فرو ميريزد.


32ـ مسئوليت مسلمانى.

من اصبح لايهتـم بامور المسلمين فليـس منهم و مـن سمع رجلا ينادى يا للمسلميـن فلم يجبه فليس بمسلم .

(34) هر كه صبح كند و به امور مسلميـن همت نگمارد , از آنهانيست ;و هركـس بشنود كه شخصـى فرياد مـيزنـد: (( اى مسلمانها به فريادم برسيد)) ولـى جـوابـش نگـويد,مسلمان نيست .


33ـ پيوستگى ايرانيان با اهل بيت عليهم السلام.

قالت الرسول من الفرس لرسول الله (ص ) الى من نحـن يا رسول الله ؟ قال انتم مناو الينا اهل البيت .

(35) فرستادگان باذان , پادشاه يمـن , تحت الحمايه ايران كه اصالتا ايرانى بـودند به حضور پيامبر اكرم (ص ) آمدند و گفتند: اى رسـول خدا: سرانجام ما فارسيان به نزدچه كسى خواهد بود؟ حضرت فرمـود: شما فارسيان از ما هستيـد و سرانجامتان به سـوى ما و خانـدان ماخواهد بود.

قال ابـن هشام : فبلغنى عن الزهرى انه قال : فمـن ثـم قال رسول الله : سلمان منااهل البيت .

ابـن هشام از قول زهرى گويد: و از همين جا بود كه پيامبر فرمود: سلمان از اهل بيت ماست .


34ـ خيانت بزرگ.

من تقدم على المسلمين و هو يرى ان فيهم مـن هو افضل منه فقد خان الله و رسوله و المسلمين .

(36) كسى كه بر مسلمانان پيشـى گيرد, در حالـى كه ميداند در ميان آنها كسـى افضل وبهتر از او وجـود دارد, چنيـن كسى به خدا و رسولـش و همه مسلمانان خيانت كرده است .


35ـ ارزش هدايت.

لان يهدى الله بك رجلا واحـدا خيـر لك ممـا طلعت عليه الشمس .

(37) پيـامبـر اكـرم (ص ) خطـاب به حضـرت علـى (ع ) فـرمود: هدايت نمـودن خداوند فردى را به وسيله تو از آنچه آفتاب بر آن بتابد براى تـوبهتر و ارزنده تر است .


36ـ مردمان آخرالزمان.

ياتـى على الناس زمان تخبث فيه سرائرهـم و تحسـن فيه علانيتهم طمعا مـن الدنيا,لايريدون به ما عنـد ربهم , يكـون دينهم ريـاء لايخالطهم خـوف , يعمهم الله بعقاب فيـدعونه دعاء الغريق فلا يستجيب لهم .

(38) زمانى بر مردم فرا مـى رسد كه براى طمع در دنيا, باطنشان پليد و ظاهرشان زيباباشـد, علاقه اى به آنچه نزد پروردگارشان است نشان ندهند, ديـن آنها ريا شـود وخـوفـى (از خـدا) در دلشان آميخته نشـود, خـداونـد همه آنها را به عذاب سختـى گـرفتار كند, پـس مانند دعايشخص غريق دعا كنند, ولـى دعايشان را اجابت نكند.


37ـ راستگو ترين صحابه.

مـااظلت الخضـراء و لااقلت الغبـراء مـن ذى لهجه اصـدق مـن ابــيذر.

(39) آسمان سايه نينداخته و زميـن در بر نگرفته , صاحب سخنى راستگوتر از ابوذر را.


38ـ پرسش از عالمان و همنشينى بافقيران.

سـائلـوا العلمـاء و خـاطبـوا الحكماء و جـالسـوا الفقـراء.

(40) از دانشمنـدان بپـرسيـد و با فـرزانگان سخـن بگـوييـد و با فقيـران بنشينيـد.


39ـ دستبوسى نه.

هذا تفعله الاعاجـم بملـوكها و لست بملك انمـا انـا رجل منكـم .

(41) مردى خواست تا بر دست رسـول خـدا (ص ) بـوسه زنـد, پيامبر دست خـود را كشيـد وفرمود: ايـن كارى است كه عجمها با پادشاهان خـود ميكنند و من شاه نيستـم , مـن مردى از خودتان هستم .


40ـ مهربانى با همنوعان.

ما آمن بـى مـن بات شبعان و جاره جائع و ما مـن اهل قـريه يبيت و فيهم جائع لاينظر الله اليهم يوم القيمه .

(42) به مـن ايمان نياورده كسـى كه سير بخـوابـد و همسايه اش گرسنه باشـد, و اهل يك آبادى كه شب را بگذرانند و در ميان ايشان گرسنه اى باشد, خـداوند در روز قيامت به آنها نظر رحمت نيفكند.




پي نوشت :
1ـ اصول كافى , ج 1, ص 42.

2ـ صحيح مسلـم , ص 4ص 1972, كتاب فضائل الصحابه , حـديث 230, و همان , ج 2, ص 417 چاپ بولاق , 3ـ سوره جمعه , آيه 3.

4ـ صحيح مسلم , ج 4, ص 1972, كتـاب فضـائل الصحابه .

5ـ خصـال صـدوق , بـاب اربعه , ص 215, حـديث 1.

6ـ بحار الانوار ج 2, ص 174.

7ـ ثواب الاعمال ص 381.

8ـ تحف العقول .

ص 21.

9ـ اصول كافى , ج 1, ص 37.

10ـ اصول كافى , ج 1, ص 54.

11ـ تهذيب الاحكام , ج 4, ص 190.

12ـ بحار الانوار, ج 96, ص 340.

13ـ همان , ج 71, ص 86.

14ـ اصول كافى , ج 1, ص 55.

15ـ همان , ج 1ص 58.

16ـ تنبيه الخـواطـر و نزهه النواظر(معروف به مجمـــوعه ورام ) , ج 1, ص 134.

17ـ خصـال صـدوق ص 253, و مشكـاه الانـوار , ص 171.

18ـ امالى صدوق , ص 231.

19ـ لئالى الاخبار, ص 386.

20ـ محموعه ورام , ج 2,ص 110.

21ـ روضه كافى , ص 248.

22ـ تفسير كشاف زمخشرى , ج 3,ص 467.

23ـ امالى شيخ صدوق , ص 257.

24ـ همان , ص 285.

25ـ سفينه البحـار, ماده قتل , ج 2, ص 407.

26ـ جواهر الكلام , ج 31, ص 359.

27ـ مشكات الانوار, ص 312.

28ـ يعنـى بـراى چشـم مـردم وخـوشـاينـد آنـان كـار مـيكـرده انـد.

29ـ لئالى الاخبار ,ص 465.

30ـ سفينه البحار ماده حبيب , ص 201.

31ـ حليه الاولياء, ج 1, ص 86.

32ـ امالى شيخ طوسى , ج 1,ص 314.

33ـ مكارم الاخلاق , ص 195.

34ـ اصول كافى , ج 3, ص 293.

35ـ سيره ابن هشام , ج 1,ص 72.

36ـ الغدير, ج 8, ص 291.

37ـ شـرح نهج البلاغه ابـن ابـى احـديـد, ج 1,ص 342.

38ـ اصول كافى , ج 3,ص 404.

39ـ الغديـر, ج 8,ص 97, و شـرح نهج البلاغه ابـن ابـى الحـديــــد, ج 2,ص 354.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 18:27  توسط مریم امینیان | 
محمد

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 9:16  توسط مریم امینیان | 

نمونه ها یی ازفضايل و سيره فردى رسول خدا(ص)

  


احترام بزرگان
جريربن عبدالله گويد: چون رسول خدا مبعوث گرديد، من به حضورش آمدم تا با او بيعت كنم، فرمود: يا جرير به چه منظورى پيش من آمده‏اى، گفتم: يا رسول الله (ص) آمده‏ام تا بر دست تو مسلمان شوم، حضرت عباى خود را براى نشستن من به زمين پهن كرد. بعد به ياران خود فرمود: چون كسى كه در ميان قوم خويش محترم است پيش شما آيد احترامش كنيد: «اذا اتا كم كريم قوم فاكرموه»2

نهى از بدگويى‏
ابن مسعود گويد: رسول خدا (ص) فرمود: كسى در پيش من از اصحابم بدگوئى نكند، مى‏خواهم وقتى كه پيش شما مى‏آيم قلبم نسبت بشما آرام و بى دغدغه باشد: «قال رسول الله (ص): لا يبلغنى احد منكم عن اصحابى شيئا فانى احب ان اخرج اليكم و انا سليم الصدر»3.

صبر و مقاومت
آنگاه كه پسرش ابراهيم در حال جان دادن بود چنين فرمود: اگر فرزند در گذشته، براى پدر اجرى نداشت و اگر اين نبود كه زندگان به مردگان ملحق خواهند شد، در اين صورت بر تو محزون مى‏شديم اى ابراهيم، بعد به گريه افتاد و فرمود: چشم اشك مى‏ريزد، قلب مى‏سوزد ولى جز آنچه خدا راضى باشد سخنى نمى‏گوئيم و اى ابراهيم ما در فراق تو محزونيم :

«و قال لابنه ابراهيم و هو يجود بنفسه: لولا ان الماضى فرط الباقى و ان الاخر لاحق بالاول لحزّنا عليك يا ابراهيم ثم دمعت عينه و قال: تدمع العين و يحزن القلب و لا نقول الا ما يرضى الرب و انّا بك يا ابراهيم لمحزونون: 7».

تواضع‏
روزى خواهر رضاعيش محضر وى آمد، حضرت چون او را ديد شاد شد، عباى خويش را پهن كرد و او را در آن نشانيد، با او سخن مى‏گفت و بر رويش مى‏خنديد، بعد برخاست و رفت، آنگاه برادر آن زن آمد حضرت با او مثل خواهرش رفتار نكرد، گفتند: يا رسول الله با خواهرش رفتارى كردى كه با برادرش نكردى با آنكه او مرد است؟!

فرمود: آن خواهر بر پدرش از اين برادر نيكوكارتر بود. 10

پناه بردن به خدا
روزى به مردى از بنى فهد گذر كرد كه بنده‏اش را مى‏زد بنده در زير شكنجه مى‏گفت: اعوذ بالله، مولايش از او دست بر نمى‏داشت چون حضرت را ديد گفت: «اعوذ بمحمد» (ص) به محمد (ص) پنام مى‏برم، مولايش از زدن او دست كشيد.

حضرت فرمود: به خدا پناه مى‏برد دست بر نمى‏دارى ولى به محمد (ص) پناه مى‏برد دست بر مى‏دارى؟!! خدا از محمد (ص) سزاوارتر است كه پناه آورنده‏اش را پناه دهد، مرد گفت: براى خدا او را آزاد كردم: «هو حر لوجه الله»فرمود: به خدائى كه مرا بحق مبعوث فرموده، اگر چنين نمى‏كردى، چهره‏ات با حرارت آتش جهنم مواجهه مى‏شد. «والذى بعثنى بالحق نبيا لو لم تفعل لواقع و جهُك حرّالنار»11.

مزاح‏
آن حضرت پير زنى از قبيله اشجع را ديد فرمود: پير زن داخل بهشت نخواهد شد، زن نشست و شروع به گريه كرد، بلال بن رياح گفت: چرا گريه مى‏كنى؟! گفت: رسول خدا فرمودند: پير زنان داخل بهشت نخواهند شد، بلال محضر آن حضرت آمد و گفت: يا رسول الله شما چنين فرموده‏ايد؟

فرمود: آرى، سياهان هم به بهشت نخواهند رفت، بلال هم با آن زن شروع به گريه كرد، عباس عمومى حضرت آن دو را ديد، سبب گريه‏شان را پرسيد، گفتند: رسول خدا (ص) چنين فرمود: عباس محضر حضرت آمد، جريان را پرسيد، فرمود: آرى حتى پيرمردان هم به بهشت نمى‏روند، عباس نيز مانند آن دو شروع به ناله و شيون نمود.

آنگاه حضرت آن سه نفر را بحضور طلبيد، قلوبشان آرام كرد و فرمود: خداوند پير زنان و پيرمردان و سياهان را در بهترين شكل و قيافه زنده مى‏كند، همه در حالى كه جوان و نورانى‏اند داخل بهشت مى‏شوند «و قال: ان اهل الجنة جُرْدْ مُرْدٌ مُكَحّلوُنَ» 12.

محمد

ساده زيستى‏
امام صادق صلوات الله عليه فرمود: روزى على بن ابيطالب (ع) محضر رسول خدا (ص) آمد، جامه آن حضرت كهنه شده بود، دوازده درهم به على (ع) داد و فرمود: يا على اين پول را بگير و براى من لباسى بخر، تا بپوشم.

على (ع) فرمود: پول را به بازار آورده و پيراهنى به دوازده درهم براى آن حضرت خريدم و به محضرش آوردم، حضرت چون آنرا ديد فرمود: يا على اين را خوش ندارم ببين فروشنده حاضر است معامله را برگرداند؟ گفتم نمى‏دانم؟ آنگاه به نزد فروشنده آمد و گفتم: رسول خدا (ص) اين را خوش ندارم، ديگرى را مى‏خواهم، اين معامله را اقاله كن.

فروشنده پول را بمن پس داد، آنرا پيش رسول خدا (ص) آوردم، حضرت با من به بازار آمد تا پيراهنى بخرد، در راه كنيزى را ديد كه گريه مى‏كرد، فرمود: چرا گريه مى‏كنى؟

گفت: از خانه به من چهار درهم داده بودند تا متاعى بخرم ولى پولم گم شده، جرأت نمى‏كنم كه پيش آنها بر گردم، رسول خدا (ص) چهار درهم به او داد و فرمود: به سوى اهل خويش برگرد.

آنگاه به بازار رفت و پيراهنى به چهار درهم خريد و پوشيد و خدا را حمد كرد، چون از بازار خارج شد تا به خانه بر گردد، ديد مرد عريانى در سر راه نشسته و مى‏گويد: هر كه به من لباس پوشاند خدا او را از لباسهاى بهشت بپوشاند«من كَسانى كَساه اللّهُ من ثياب اِلجنة» آن حضرت پيراهنى را كه خريده بود از بدنش درآورد و بر او بپوشانيد.

سپس به بازار بازگشت و با چهار درهمى كه باقى مانده بود پيراهنى خريد و پوشيد و خداى عزّوجل را حمد كرد و به منزل برگشت.

ناگاه ديد همان كنيز در راه نشسته، گريه مى‏كند، رسول خدا (ص) فرمود: چه شده كه پيش خانواده‏ات بر نمى‏گردى؟! گفت: اى رسول خدا (ص) تأخير كرده‏ام مى‏ترسم مرا تنبيه كنند، فرمود پيشاپيش من برو، خانواده‏ات را به من نشان بده.

كنيز ك در پيش رفت تا رسول خدا (ص) به درخانه آنها آمد، فرمود: «السلام عليكم يا اهل الدار» جواب نيامد، دفعه دوم فرمود: سلام عليكم جواب ندادند، بار سوم سلام فرمود، جواب دادند و عليك السلام يا رسول الله و رحمة الله و بركاته.

فرمود: چرا در سلام اول و دوم جواب نداديد؟ گفتند: يا رسول الله سلام تو را شنيديم، خوش داشتيم كه كلام تو را بيشتر بشنويم.

حضرت فرمود: اين دختر تأخير كرده او را در اينكار مقصر ندانيد، گفتند: يا رسول الله چون شما تشريف آورده‏ايد، او را آزاد كرديم، حضرت فرمود: الحمد لله، هيچ دوازده درهمى پر بركت‏تر از اين نديده‏ام، خدا با آن، دو نفر عريان را پوشانيد و انسانى را آزاد كرد. 13

كمك به دوستان و نيازمندان
جابربن عبدالله يكى از اصحاب بزرگوار رسول خداست، پيوسته در خدمت آن جناب بود، پدرش در جنگ «احد» اشتباهاً توسط مسلمانان شهيد گرديد، او بعد از رحلت رسول خدا (ص) با اميرالمؤمنين صلوات الله عليه بسر برد، اوست كه با عطيه عوفى در اولين اربعين به زيارت ابا عبدالله الحسين (ع) مشرف گرديد و اوست كه بقدرى زنده ماند تا سلام رسول خدا (ص) را به امام باقر (ع) رسانيد.

مى‏گويد: رسول خدا (ص) در بيست و يك جنگ شركت كرد، و من در نوزده تاى آنها در ركاب ايشان بودم، فقط در دو تا از آنها موفق نشدم. در يكى از آن غزوات شتر من از رفتن درماند و خوابيد، آن حضرت در آخر لشكريان حركت مى‏كرد تا به بازماندگان يارى رساند و آنها را به مركب خود سوار كند.

من در كنار شتر خويش ايستاده و مى‏گفتم: اى واى مادرم اين چه شتر بدى است، در اين هنگام رسول خدا رسيد و فرمود: اين شخص كيست؟ گفتم من جابرهستم پدر و مادرم به فدايت يا رسول الله (ص).

فرمود: چرا در اينجا مانده‏اى؟

گفتم: شترم از رفتن درمانده است، فرمود: چوب دستى دارى؟ گفتم: آرى. با چوب دستى به شتر زد و او را بلند كرد، آنگاه آنرا خوابانيد و قدم بر دو بازوى آن گذاشت، فرمود: سوار شو، سوار شدم و با او راه مى‏رفتم، آن شب بيست و پنج بار براى من استغفار كرد، شتر من (در اثر قدم آن بزرگوار) حتى بر شتر او سبقت مى‏كرد.

در آن شب كه با هم راه مى‏رفتيم فرمود: پدرت عبدالله چند نفر فرزند بعد از خود گذاشته است؟ گفتم: هفت دختر.

فرمود: آيا قرضى هم دارد؟ گفتم: آرى. فرمود: چون به مدينه برگشتى وعده كن كه با اقساط خواهى داد14 اگر قبول نكردند، وقت چيدن خرمايتان مرا مطلع كن.

بعد فرمود: زن گرفته‏اى؟ گفتم: آرى. فرمود كدام را؟ گفتم: فلان زن بيوه را كه در مدينه بود. فرمود: چرا دختر نگرفتى كه با تو بازى كند و تو با او بازى كنى؟

گفتم: يا رسول الله (ص) هفت خواهر كم تجربه در منزل دارم، ترسيدم اگر دخترى مثل آنها را بگيرم كار به اشكال كشد، گفتم: اين زن بيوه و تجربه ديده با آنها بهتر مى‏سازد، فرمود: خوب كرده‏اى، راه همانست .

فرمود: اين شتر را به چند خريده‏اى؟ گفتم: به پنج ششم نصف رطل.15.

فرمود: او را به من بفروش، و تا برگشتن به مدينه حق سوار شدن دارى، چون به مدينه برگشتيم، شتر را به محضرش آوردم، فرمود: بلال شش «اواق» طلا به او بده تا در اداى قروض پدرش از آنها استفاده كند، سه «اواق» ديگر اضافه كن، شترش را نيز به خودش بده.

آنگاه فرمود: آيا با صاحبان قرض پدرت مقاطعه كردى؟ گفتم: نه يا رسول الله (ص) فرمود آيا داده شده؟ 16 گفتم: نه يا رسول اللّه. فرمود: مانعى نيست چون وقت چيدن خرمايتان رسيد مرا خبر كن.

وقت چيدن خرما به محضرش رفتم، به نخلستان ما تشريف آورد و براى ما دعا كرد( و از خدا بركت خواست) خرما را چپديم، به همه قرض‏ها كفايت كرد و بيشتر از آنچه آنها بردند، براى ما باقى ماند.

حضرت فرمود: اينها را برداريد و پيمانه نكنيد، آنها را برداشتيم و مدتى از آنها خورديم .17

ترحم ودلسوزى
رسول خدا (ص) لشكرى براى سركوبى قبيله طىّ فرستاد فرماندهى آن را على بن ابيطالب (صلوات الله عليه) بر عهده داشت، عدى بن حاتم طائى كه از دشمنان سرسخت رسول خدا (ص) بود، به شام فرار كرد.

على (ع) با مدادان بر آن قبيله حمله كرد، آنها را شكست داد مردان و زنان و اسباب و چهارپايان آنها را به مدينه آورد. 18

وقتى كه اسيران را به حضرت رسول (ص) نشان دادند، سفانه دختر حاتم طائى برخاست و گفت، يا محمد (ص) پدرم از دنيا رفت، برادرم از قبيله‏ام ناپديد شد، اگر مصلحت بدانى مرا آزاد كن، مرا به شماتت قبائل عرب مگذار.

پدر من پيشواى قبيله بود، اسيران را آزاد مى‏كرد، جانيان را مى‏كشت، بهر كه پناه مى‏داد حمايتش مى‏كرد، از حريم دفاع مى‏نمود، ازمبتلايان دستگيرى مى‏كرد، مردم را طعام مى‏داد، سلام را آشكار مى‏ساخت، يتيم و فقير را بى نياز مى‏كرد، در پيشامدها مددكار مردم بود، كسى نبود كه حاجت پيش او آورد، نا اميد بر گردد، من دختر حاتم طائى هستم.

رسول خدا (ص) از سخن او در عجب شد، فرمود: اى دختر اينها كه گفتى صفات مؤمنان است اگر پدرت مسلمان بود از خدا برايش رحمت مى‏خواستم .19

آنگاه فرمود: اين دختر را آزاد كنيد كه پدرش اخلاق خوب را دوست مى‏داشته، سپس فرمود: «ارحموا عزيزاً ذلّ و غنيا افتقر و عالماً ضاع بين جهّال»: رحم كنيد عزيزى را كه ذيل گشته و توانگرى را كه فقير شده و عالمى را كه ميان نادانان ضايع گرديده است .

و نيز در اثر گفتار آن زن فرمود: همه اسيران را آزاد كنند، دختر حاتم كه چنين ديد گفت: اجازه بدهيد شما را دعا بكنم، حضرت اجازه فرمود و بياران گفت كه بدعاى او گوش فرا دهند.

دختر گفت: خدا احسان تو را در جاى خود قرار دهد، تو را به هيچ آدم لئيم محتاج نكند، نعمت هيچ بزرگ قومى را از دستش نگيرد مگر آنكه تو را وسيله برگرداندن آن قرار دهد.

دختر چون آزاد شد، به نزد برادرش عدى بن حاتم كه در «دومة الجندل» بود، رفت، گفت: برادرم پيش از آنكه نيروهاى اين مرد تو را گرفتار كند، پيش او برو، من در او هدايت و دقت رأى ديدم، حتما بر ديگران پيروز خواهد گرديد، در او خصلتهائى ديدم كه به تعجبم واداشت، او فقير را دوست مى‏دارد، اسير را آزاد مى‏كند، بصغير رحم مى‏كند، قدر آدم بزرگ را مى‏داند، من سخى‏تر و بزرگوارتر از او نديده‏ام اگر پيامبر باشد، تو پيش از ديگران ايمان آورده و برترى يافته‏اى و اگر پادشاه باشد در حكومت او پيوسته با عزت زندگى مى‏كنى.

اين سخنان در عدى بن حاتم موثر واقع شد، لذا به مدينه آمد و به دست رسول خدا (ص) اسلام آورد، خواهرش سفانه نيز مسلمان شد.20

عدى بن حاتم مى‏گويد: به مدينه آمدم، داخل مسجد رسول الله (ص) شدم، سلام كردم، فرمود: تو كيستى؟ گفتم: عدى بن حاتم، فورى برخاست و مرا بخانه‏اش برد. او متوجه من بود، ناگاه پيرزنى ضعيف پيش آمد و گفت: حاجتى دارم، حضرت مفصل ايستاد و درباره نياز آن زن صحبت مى‏كرد.

من در دلم گفتم: به خدا اين شخص پادشاه نيست وگرنه با ضعفاء چنين نمى‏كرد، اين قدر اهميت دادن به يك پيرزن كار شاهان نيست، چون به خانه‏اش رسيديم، وساده‏اى كه از ليف خرما داشت به طرف من انداخت فرمود: روى آن بنشين، گفتم: نه شما روى آن بنشينيد، فرمود: نه تو بنشين، من روى وساده نشستم و او به زمين نشست.

باز در دلم گفتم: والله اين پادشاه نيست، آنگاه فرمود: اى عدى آيا تو ركوسى نبودى 21؟ گفتم آرى. فرمود: آيا از قو خويش ماليات مرباع 22 نمى‏گرفتى؟ گفتم: آرى. فرمود: آن در دين تو جايز نبود. گفتم: آرى به خدا حرام بود، دانستم كه او پيامبر است كه غيب را مى‏داند23.

بدين طريق مى‏بينيم كه اخلاق نيكو كار خود را مى‏كند تا جائى كه انسانها در مقابل آن از اعتقادات خود دست بر مى‏دارند.

عبادت و مناجات شب‏
عبدالله بن سيار از امام صادق (ع) نقل مى‏كند: رسول خدا (ص) شبى در منزل ام سلمه بود، او در اثناى شب بيدار شد، آن حضرت را در بستر نيافت، فكر كرد كه به منزل بعضى از زنانش رفته است. لذا به جستجوى آن حضرت برخاست، حضرت را در گوشه‏اى از منزل يافت كه ايستاده و دست به آسمان برداشته و گريه مى‏كرد و مى‏گفت :

خدايا نعمتهاى خوبى كه بمن داده‏اى از من مگير. و مرا بخودم ولو بقدر چشم بهم زدن وامگذار. خدايا هيچ وقت مرا بشماتت دشمن و آدم بدخواه مبتلا مكن. خدايا هيچ وقت مرا به آن بدبختى كه از آن نجاتم داده‏اى بر مگردان .

«اللهم لا تنزع عنى صالح ما اعطيتنى ابداً، ولا تكلنى الى نفسى طرفة عين ابداً، اللهم لا تشمت بى عدواً ولا حاسداً ابدا اللهم لا تردنى فى سوء استنقذتنى منه ابداً»

ام سلمه با شنيدن اين سخنان به گريه افتاد و برگشت و به شدت مى‏گريست بطورى كه رسول خدا با شنيدن گريه او برگشت و فرمود: اى ام سلمه علت گريه‏ات چيست؟

گفت: پدر و مادرم بفدايت يا رسول الله، چرا گريه نكنم در حالى كه تو با آن مقامى كه از خدا دارى و خدا گناه قديم و جديد تو را آمرزيده 24از او مى‏خواهى كه بشماتت دشمن مبتلايت نكند و تو را به نفس خودت ولو به قدر چشم بهم زدن وامگذارد و تو را ببدى كه از آن نجاتت داده بر نگرداند و از تو هيچ وقت نعمت خوبى كه داده نگيرد!!!

رسول خدا (ص) در جواب فرمود: اى ام سلمه چه چيز مرا خاطر جمع مى‏كند، خداوند يونس بن متى را فقط به اندازه چشم بهم زدن به نفس خويش واگذاشت تا به سرش آمد آن بلائى كه آمد «يا امّ سلمة ما يُؤمّننى و انّما و كل اللّه يونس بن متى الى نفسه طرفة عين فكان منه ما كان»25.

قاطعيت درمبارزه با گناه
رسول خدا (ص) در سال دهم هجرت با مسلمانان به جنگ تبوك رفت، سه نفر از مسلمانان به نامهاى كعب بن مالك و مرارة بن ربيع و هلال بن اميه، روى غفلت و اشتباه از آن حضرت تخلف كردند، رسول خدا بعد از برگشتن دستور فرمود: كسى با آنها سخن نگويد، زمين و زمان بر آنها تنگ شد، حدود 50 روز گريسته و به درگاه خدا ناله كردند تا آيه:

«و على الثلاثة الذين خلّفوا حتى اذا ضاقت عليهم الارض بما رحبت و ضاقت عليهم انفسهم و ظنّوا ان الا ملجأ من الله الا اليه ثم تاب عليهم ليتوبوا ان الله هو التواب الرحيم»26.

نازل گرديد، توبه‏شان قبول شد و جريان خاتمه يافت.

عبدالله پسر كعب بن مالك از پدرش نقل كرده كه مى‏گفت: در هيچ جنگى كه رسول خدا (ص) در آن شركت داشت تخلف نكردم، مگر در جنگ تبوك.

من در جنگ «بدر» هم نبودم ولى كسى براى نبودن در آن مورد عتاب واقع نشد، من در بيعت عقبه شركت كردم و با رسول خدا (ص) با اسلام پيمان بستيم كه در نظر من از «بدر» مهم‏تر بود.

در جنگ تبوك از همه وقت قوى‏تر بودم، شركت در جنگ براى من از هر وقت آسانتر بود، به خدا قسم پيش ازآن براى من دو مركب نبود، ولى در آن، دو مركب داشتم، رسول خدا (ص) خودش در آن جنگ شركت كرد، در يك گرماى بسيار شديد، سفر دورى را در پيش گرفت، با دشمن بيشترى روبرو بود.

آن حضرت در جنگها مقصد خود را روشن نمى‏كرد ولى در اين جنگ از اول مقصدش را بيان فرمود، رسول خدا و مسلمانان آماده سفر مى‏شدند، من هم مى‏خواستم آماده شوم ولى آماده نمى‏شدم، پيش خود مى‏گفتم: مانعى نيست من قادرم به فوريت آماده شوم.

بالاخره آن حضرت با مسلمانان از مدينه حركت كردند، گفتم عيبى ندارد من هم آماده مى‏شوم، و بعداً به آنها مى‏رسم، اما كارى نكردم تا آنها از مدينه بسيار فاصله گرفتند، خواستم حركت كنم و به آنها برسم اما موفق نشدم.

گاهى در شهر حركت مى‏كردم، بعضى از منافقان را مى‏ديدم كه در مدينه مانده بودند از اين جهت بسيار غمگين مى‏شدم زيرا مى‏ديدم فقط منافقان و صاحبان عذر در شهر مانده‏اند.

رسول خدا (ص) تا رسيدن به تبوك در مورد من سؤالى نكرده بود ولى در تبوك فرموده بود: كعب بن مالك چه شد؟! مردى از بنى سلمه جواب داده بود: لباس فاخر و تكبر او را از آمدن بازداشت، معاذبن جبل به آن مرد گفته بود: بد گفتى و سپس گفته بود: يا رسول الله (ص) ما از كعب جز خوبى ندانسته‏ايم، رسول خدا (ص) ديگر سخنى نگفته بود.

روزى خبر رسيد كه رسول خدا (ص) از تبوك برگشته و نزديك است به مدينه برسد اين سخن سبب اندوه من شد، فكر كردم دروغ بگويم و عذر جعل كنم، زيرا از خشمش در امان نخواهم بود، با كسان خويش در اين رابطه مشورت كردم، گفتند: بزودى حضرت داخل مدينه خواهد شد، افكار باطل از مغز من رفت، صلاح را در آن ديدم كه راست بگويم هر چه باداباد.

تا رسول خدا (ص) وارد مدينه شدند، عادتش آن بود كه وقت برگشتن از سفر وارد مسجد مى‏شد.27 دو ركعت نماز مى‏خواند و آنگاه براى پذيرائى مردم مى‏نشست چون چنين كرد، آنها كه در جنگ حاضر نشده بودند آمدند و عذر مى‏آوردند كه نتوانستيم در جنگ شركت كنيم و قسم مى‏خوردند، آنها حدود هشتاد نفر بودند، آن حضرت عذر ظاهرى آنها را قبول كرد و فرمود: از باطنتان خدا آگاه است و براى آنها از خدا مغفرت خواست.

در آن هنگام من پيش رفتم و سلام كردم، حضرت تبسمى توأم با غضب كرد، فرمود: جلو بيا، رفتم تا در كنار وى نشستم، فرمود: چرا تخلف كردى مگر مركبت را نخريده بودى؟! گفتم: بلى به خدا قسم اگرپيش ديگرى از اهل دنيا مى‏نشستم خوش داشتم كه با عذر تراشى از غضب او در امان باشم، ليكن مى‏دانم اگر امروز دروغى بگويم كه از من راضى شوى احتمال هست فردا خدا تو را بر من خشمگين كند، ولى اگر راست بگويم اميدوارم خدا از گناه من بگذرد. به خدا قسم هيچ عذرى نداشتم و از هر وقت تواناتر بودم و شركت درجنگ بر من آسانتر بود.

حضرت فرمود: اين كه گفتى راست است ولى برخيز و برو تا ببينم خدا درباره تو چه حكم خواهد كرد.

از محضر آن حضرت بيرون آمدم، مردانى از بنى سلمه در پى من آمده، گفتند: به خدا نمى‏دانيم كه پيش از اين تقصيرى كرده باشى؟ چه مانعى داشت مانند ديگران عذر مى‏آوردى، استغفار رسول خدا سبب آمرزش دروغت مى‏شد؟ به قدرى ملامتم كردند كه خواستم پيش آن حضرت برگشته و گفته‏هايم را تكذيب نمايم.

به آنها گفتم: آيا با كس ديگرى نيز مانند من رفتار كرد؟ گفتند: آرى، دو نفر نيز مانند تو اقرار كردند به آن دو نيز مانند تو گفته شد. گفتم: آن دو كيستند؟ گفتند: مرارة بن ربيع و هلال بن اميه، گفتم: عجبا!! دو مرد نيكوكار كه در جنگ «بدر» شركت كرده و مسلمان نمونه‏اند؟! چون اين را شنيدم ديگر پيش آن حضرت برنگشتم (ملعوم شد كه پاكان حساب ديگرى خواهند داشت).

رسول خدا (ص) مسلمانان را از سخن گفتن با ما سه نفر نهى فرمود، مردم از ما دورى كردند، و نسبت بما عوض شدند، از اين جهت زمين بر ما تنگ گرديد فكر مى‏كردم مدينه همان مدينه سابق نيست، پنجاه شب كار چنين بود، اما آن دو نفر در خانه نشسته، مرتب گريه و ناله مى‏كردند، ولى من از آنها جوانتر بودم، از منزل خارج مى‏شدم، به نماز جماعت مى‏رفتم، در بارزار حركت مى‏كردم ولى كسى با من سخن نمى‏گفت .

من محضر رسول خدا (ص) مى‏آمدم، سلام مى‏كردم، به خودم مى‏گفتم: آيا زبانش را حركت داد و به سلامم جواب گفت يا نه؟ نزديك آن حضرت مى‏نشستم و او را زير نظر مى‏گرفتم، چون به نمازمى ايستادم بمن نگاه مى‏كرد، چون به او نگاه مى‏كردم فورى از من روى بر مى‏گردانيد.

طول مدت مرا به تنگ آورد، روزى به باغ عموزاده‏ام ابوقتاده رفتم، او از همه پيش من محبوبتر بود، از ديوار باغ بالا رفتم باو سلام كردم، جواب نداد، گفتم: اى اباقتاده تو را به خدا قسم مى‏دهم آيا مى‏دانى كه من خدا و رسولش را دوست دارم؟ او جواب نگفت .

سه دفعه سؤال را تكرار كردم در سومى گفت: خدا و رسولش بهتر مى‏دانند. اشك در چشمانم حلقه زد، برگشتم و از ديوار بيرون رفتم .

روزى دربازار مدينه بودم، مردى از اهل شام كه براى تجارت آمده بود، ندا مى‏كرد كعب بن مالك را بمن نشان دهيد اهل بازار بمن اشاره كردند، او پيش من آمد و نامه‏اى به من داد، نامه از پادشاه غسّان بود، نوشته بود: به من خبر رسيد كه رفيق تو از تو قهر كرده است ،خدا تو را درخانه ذلت قرار نمى‏دهد، پيش ما بيا تا با تو خوبى كنيم .

گفتم: اين هم يك نوع امتحان است، از اسلام ببرم و به دامن كفر پناه برم، لذا نامه را در آتش سوزاندم .

چهل روز بود ه در تب و تاب مى‏سوختم نماينده رسول خدا (ص) پيش من آمد كه رسول خدا (ص) مى‏فرمايند از زن خود دورى كن. گفتم: او را طلاق بدهم؟ گفت: نه فقط با او نزديكى نكن، به دو نفر رفيق مبغوض من نيز چنين دستور داد.

من به زنم گفتم: برو پيش پدر و مادرت و در نزد آنها باش تا خدا چه حكمى كند، زن هلال بن اميه پيش رسول خدا (ص) آمد كه يا رسول الله او پيرمردى است ،خدمتكارى ندارد آيا اجازه مى‏دهى باو خدمت كنم؟ فرمود: مانعى ندارد ولى به تو نزديك نشود، زن گفت: به خدا او چنين حالى ندارد، از اول پيشامد ،كارش گريه كردن است .

بعضى از خانواده‏ام به من گفتند: تو هم از حضرت اجازه بگير تا زنت تو را خدمت كند، گفتم: به خدا اجازه نخواهم خواست، نمى‏دانم چه جوابى خواهد داد، من كه جوان هستم. ده شب اين جريان ادامه داشت تا مدت تحريم به پنجاه روز رسيد.

صبح روز پنجاهم نماز صبح را خواندم و در پشت بام بودم، در همان حال كه نشسته و خدا را ذكر مى‏كردم، زمين و وجودم بر من تنگ شده بود، شنيدم كه مردى با صداى بلند در بالاى كوه «سلع» فرياد مى‏كشيد: اى كعب بن مالك مژده‏ات باد. از شنيدن اين صدا به سجده افتاده و دانستم كه فرجى حاصل شده است .

رسول خدا اعلام كرده بود كه خدا به ما عنايت فرموده و توبه ما را قبول كرده است، مردم به بشارت من و دو رفيقم آمدند، اسب سوارى اين خبر را به من آورد، لباس خويش را براو پوشاندم، خود دو لباس عاريه پوشيده، به محضر رسول خدا (ص) آمدم، مردم فوج فوج پيش من مى‏آمدند، قبول شدن توبه‏ام را تبريك مى‏گفتند.

داخل مسجد شدم، حضرت در آنجا نشسته، مردم اطرافش را گرفته بودند، طلحة بن عبيدالله برخاست و با من دست داد و تبريكم گفت، من بر رسول خدا سلام كردم، آن حضرت كه شادى در قيافه‏اش آشكار بود فرمود: بشارت باد تو را به روزى كه از وقت بدنيا آمدن بهتر از آنرا نديده‏اى «أَبْشِر بخَيرِ يومٍ مرّ عليك منذ ولدتْك اُمّك».

گفتم: آيا اين بشارت از جانب خداست يا رسول الله يا از جانب شما؟ فرمود: نه بلكه از جانب خداست، رسول خدا (ص) چون شاد مى‏شد صورتش مانند قرص قمر مى‏درخشيد و ما اين حال را از آن حضرت مى‏دانستيم .

آنگاه گفتم يا رسول الله همه ثروتم را در راه خدا و رسول مى‏دهم فرمود قسمتى را براى خودت نگاه‏دار كه بهتر است، گفتم: فقط سهمى كه در خيبر دارم براى خود نگاه مى‏دارم، بعد گفتم يا رسول الله خدا بوسيله راستگوى و توبه‏ام مرا نجات داد. همانا آننكه تا هستم دروغ نخواهم گفت...

خدا در اين رابطه آيه «لقد تاب الله على النبى و المهاجرين... و على الثلاثة الذين خلفوا... و كونوا مع الصادقين» (توبه 117 - 119 را نازل فرمود.

اين جريان در صحيح بخارى جزء ششم باب اول نقل شده، ما از آنجا ترجمه كرديم، و در صحيح مسلم ج 2 ص 500 -505 باب حديث توبه كعب بن مالك و در مسند احمد ج 3 ص 457 نيز منقول است و در بحار ج 21 ص 219 بطور مختصر از تفسير قمى نقل كرده است .

دعاى پيامبر(مباهله)
در جنوب شرقى قبرستان تاريخى بقيع در مدينه منوره، مسجدى بنا شده بنام «مسجدالاجابه» 28 آنجا محل وقوع جريان بهت آور مباهله است و آن مسجد به يادگار همان واقعه بنا شده است.

در سال دهم هجرت كه رسول خدا (ص) تازه از حجة الوداع و غدير خم برگشته بود، هيئتى از نصاراى نجران 29 در اجابت به دعوت آن حضرت به مدينه آمد.

وقت نمازشان در مسجد رسول الله (س) ناقوس زدند (و بطرف مشرق) نماز خواندند، اصحاب آنحضرت گفتند: يا رسول الله، در مسجد شما چنين كنند؟!! فرمود: كارى بكارشان نداشته باشيد، چون از نماز فارغ شدند پيش آن حضرت آمدند، بحث ميان آنها شروع شد، از حضرت پرسيدند: به كدام دين دعوت مى‏كنى؟

فرمود: به شهادت لااله‏الاالله و اينكه من رسول خدايم و عيسى بنده و مخلوق خداست، طعام مى‏خورد، آب مى‏آشاميد و بول و غائط مى‏كرد. گفتند: پدرش كدام بود؟

وحى آمد كه از آنها بپرس: درباره آدم چه مى‏گوئيد آيا بنده مخلوق نبود كه مى‏خورد و مى‏آشاميد و حدث از او ظاهر مى‏شد و زن مى‏گرفت؟ گفتند: آرى. فرمود: پدرش كى بود؟ در جواب عاجز ماندند، خدا در جواب آنها نازل فرمود كه: خلقت عيسى نظير خلقت آدم است كه خدااو را از خاك آفريد «ان مثل عيسى عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون» (آل عمران: 59)

يعنى: اگر پدر نداشتن ملاك پسر خدا بودن باشد، بايد آدم (ع) نيز چينى باشد كه نه پدر داشت و نه مادر، به دنباله آيه فوق، خداوند به آن حضرت فرمود: هر كه بعد از اين درباره عيسى با تو محاجّه كند، بگو: بيائيد شما و ما فرزندان و زنان و خودمان را جمع كنيم و مباهله نمائيم و از خدا بخواهيم بهر كه دروغگو است عذاب بفرستد.30

حضرت به آنها فرمود: با من مباهله كنيد اگر راستگو باشم عذاب بر شما نازل شود و اگر دروغگو باشم بر من، گفتند: با انصاف سخن گفتى، لذا وعده مباهله گذاشتند31.

يعنى: هر دو گروه به خدا عقيده داريم يا من حقم يا شما، بيائيد از خدا بخواهيم هر كه ناحق است او را نابود كند، اين دعوت از كهكشانها و از همه جهان بزرگتر است، اين دعوت را فقط كسى مى‏تواند بكند كه در حد اعلاى يقين و اطمينان از طرف خدا باشد، مسأله، مسأله سرنوشت است، شكست در اينجا شكست حتمى اسلام خواهد بود، اما رسول خدا با آن اعتقاد راسخى كه به وعده خدا داشت با كمال اطمينان خاطر، پا در ميدان گذاشت. و پيشنهاد مباهله فرمود.

قرار شد روز بيست و چهارم ذوالحجه از سال دهم هجرت مباهله انجام شود، رسول خدا بااطمينان به وعده خدا، با كمال آرامش به محل معين آمدند.

على بن ابيطالب در پيش، فاطمه زهرا در پشت سر، آن حضرت در وسط دست حسنين عليهماالسّلام را گرفته حركت مى‏كردند. سپس آن بزرگوار به دو زانو نشست و آماده مباهله شد، قرار بود، آن چهار نفر به دعاى حضرت آمين‏

گويند: 32.

مردم به تماشا ايستاده بودند، رئيس نصارى گفت اين چهار نفر كيستند؟ جواب شنيد: آن جوان داماد و پسر عمويش على بن ابيطالب، آن زن، دخترش فاطمه و آن دو بچه، نواده‏هايش حسن و حسين‏اند.

صحنه عجيبى بود، دلها به طپش افتاده، مغزها را طوفان در گرفته بود، تماشاگران از خود بيخود شده بودند، اگر دعاى هر دو گروه مستجاب مى‏شد، اسلام از بين رفته بود، و اگر دعاى هيچ يك مستجاب نمى‏شد باز اسلام شكست يافته بود، اگر دعاى نصارى مستجاب مى‏گشت، باز فاتحه اسلام خوانده مى‏شد، فقط يك راه پيروزى در بين بود و آن اينكه دعاى آن حضرت مستجاب شود.

بزرگ مردى تمام عزيزان خويش را حاضر كرده و با ادعائى بزرگتر از كهكشانها، مانند كوه پا برجا ايستاده و حريف مى‏طلبد و مى‏گويد مدار كائنات زير لب من است اگر لب‏تر كنم جهان را بر سر نصارى خراب مى‏نمايم.

رئيس هيئت نصارى از ديدن اين صحنه پى برد كه آن حضرت اگر جزئى‏ترين ترديدى در رسالت خويش داشت، باين كار خطرناك دست نمى‏زد، لذا از مباهله منصرف شد و بياران خود گفت:

«يا معشر النصارى انى لأَرى وجوها لوشاء الله ان يزيل جبلاً من مكانه لأَزاله بها فلا تباهلوا فتهلكوا و لايبقى على وجه الارض نصرانىٌ الى يوم القيامة» اى گروه نصارى من چهره‏هائى مى‏بينم اگر خدا بخواهد كوهى را از جايش بركند، بجهت آنها بر مى‏كند، مباهله نكنيد و گرنه هلاك مى‏شويد و تا قيامت در روى زمين يك نفر نصرانى باقى نمى‏ماند.

آنگاه پيش حضرت آمده و گفتند: يا اباالقاسم رأى ما بر اين شد كه با تو مباهله نكنيم و تو را در دين خودت بگذاريم ما هم در دين خود بمانيم.

فرمود: حالا كه مباهله نكرديد پس اسلام بياوريد تا در نفع و ضرر مسلمانان شريك باشيد. گفتند: حاضر باسلام نيستيم، فرمود: پس با شما مى‏جنگم.

گفتند: طاقت جنگ با تو را نداريم ولى مصالحه مى‏كنيم كه با ما جنگ نكنى و از دينمان ما را برنگردانى، در مقابل هر سال دو هزار حله (لباس - پارچه) به شما (به عنوان جزيه) مى‏دهيم، هزار تا در ماه صفر و هزار تا در ماه رجب... حضرت اين مصالحه را قبول فرمودند.

آنگاه فرمود: به خدائى كه جانم در دست اوست: هلاك بر اهل نجران نزديك شده بود، اگر مباهله مى‏كردند بصورت ميمونها و خوكها در مى‏آمدند و بيابان بر آنها آتش مى‏شد...33 بدين گونه: رسول خدا از آن صحنه حيرت آور سرفراز بيرون آمد (ولا حول ولا قوة الا بالله).

                          محمد

كرامتى عجيب و خوابى عجيبتر

به سال پانصد و پنجاه و هفت هجرى مردى از اتابكان شام به نام نور الدين محمودبن زنگى بر شام و حجاز حكومت داشت، او حاكمى بود نيكوكار و اهل تهجد و شب زنده‏دارى، شبى پس از تهجد و اعمال شب به خواب رفت و رسول خدا (ص) را در خواب ديد.

آن حضرت دو نفر آدم سرخ پوست را به نورالدين نشان داد و فرمود: مرا از دست اين دو نفر نجات بده: «يا نورالدين انقذنى من هذين الرجلين» نورالدين با وحشت از خواب پريد، وضو گرفت و نماز خواند و بخوابد رفت، باز آن حضرت را در خواب ديد كه مى‏فرمود: مر از دست اين دو نفر نجات بده.

نورالدين باز از خواب پريد و مات و مبهوت درباره خواب فكر مى‏كرد دفعه سوم كه به خواب رفت باز حضرت را در خواب ديد كه فرمود: مرا از دست اين دو نفر نجات بده، ديگر خواب به چشمانش نرفت.

او وزير صالح و نيكوكارى بنام جمال الدين موصلى داشت، فرستاد وزير را بيدار كرده و آوردند، او خواب عجيب خود را با وزيرش در ميان گذاشت. وزير گفت: خواب عجيبى است لابد در مدينه اتفاقى افتاده كه علاج آن از تو ساخته است، ديگر توقف روا نيست، هم اكنون بايد به طرف مدينه حركت كنى، خوابت را نيز به كسى نگو.

نورالدين همان شب با بيست نفر و وزيرش به مدينه حركت كردند پول زيادى نيز با خود بهمراه برد، اين كاروان پس از شانزده روز به مدينه رسيد، چون به نزديك مدينه رسيد، در خارج آن غسل كرد، بعد داخل شهر شد در روضه ما بين قبر شريف و منبر آن حضرت نماز خواند و آنگاه نشست و نمى‏دانست چه كار بكند.

شب اول فرا رسيد، در اولين شب رعد و برق عجيبى در آسمان پيدا شد، و زمين چنان بشدت لرزيد كه نزديك بود، كوهها از جا كنده شود، چون صبح شد مردم در مسجد جمع شدند.

وزير به مردم گفت سلطان به قصد زيارت رسول خدا (ص) به مدينه آمده و با خود پول زيادى آورده كه به اهل مدينه (حرم الرسول) تقسيم خواهد كرد از آمدن به محضر سلطان غفلت نكنيد.

مردم گروه گروه مى‏آمدند، نورالدين به آنها جايزه مى‏داد و در قيافه‏شان دقت مى‏كرد تا مگر آن دو نفر را كه درخواب ديده بود پيدا كند، همه آمده و پول گرفتند ولى آن دو قيافه پيدا نشدند، نورالدين به مأموران گفت: آيا كسى ماند كه پول نگرفته باشد؟ گفتند: نه. مگر دو نفر از اهل مغرب كه آنها هم پول نمى‏گيرند. دو مرد نيكو كارند و بى نياز، بهمه اهل حاجت كمك مى‏كنند، پيوسته روزه مى‏گيرند و دائم الجماعه هستند، گفت: آن دو را نيز بياوريد، چون حاضر شدند، ديد همانها هستند كه رسول خدا (ص) در خواب نشان داده است .

نورالدين پرسيد شما اهل كجاهستيد؟ گفتند: از بلاد مغرب (اروپا) براى حج آمده‏ايم، قصد داريم كه امسال در مدينه در محضر رسول خدا (ص) باشيم. گفت: راست بگوئيد قصّه شما چيست، آن دو ساكت شدند، پرسيد منزل شما كجاست؟ گفتند: در كاروانسرائى نزديك حجره شريفه حضرت رسول (ص).

نورالدين آنها را در آنجا نگاه داشت و خود به منزل آنها آمد، ديد در منزل آنها پول زياد و دو عدد توبره و مقدارى كتاب و يك عدد حصير است. در اينجا حاضران شروع به تعريف و تمجيد آن دو نفر كر دند كه اهل شهر از آنها بسيار خوبى ديده‏اند و هر روز در زيارت آن حضرت و زيارت بقيع هستند و هر هفته به زيارت مسجد «قبا» مى‏روند، نورالدين گفت: سبحان الله.

آنگاه وى به كاويدن در منزل آنها پرداخت و چون حصير را برداشت سردابى ظاهر شد كه بطرف حجره شريفه قبر حضرت رسول (ص) مى‏رفت، حاضران از ديدن سرداب كه به طرف قبر آن حضرت كنده شده به وحشت افتادند.

نورالدين پس از احضار آن دو گفت: جريان خودتان را باز گوئيد، بعد آن دو را به شدت شلاق زدند.

بالاخره آنها در اثر شلاق به سخن درآمده و گفتند: ما دو نفر مسيحى هستيم، پادشاه نصارى و كشيش بزرگ، ما را به صورت وزىّ حاجيان به اينجا فرستاده و پول زيادى به ما داده تا جسد شريف حضرت رسول را بيرون آورده و به اسپانيا (اندلس) ببريم.

لذا در اين كاروانسرا كه نزديك قبر آن حضرت است منزل گرفته‏ايم، ما شبها اين سرداب را مى‏كنديم، روزها به بهانه زيارت بقيع، خاك آنرا در ميان قبور مى‏پاشيديم و مدتى است كه اين كار را مى‏كنيم و چون به حجره شريفه نزديك شديم، رعد و برق و زلزله ما را هراسان كرد.

نورالدين فرداى آنروز، آن دو را در ميان مردم حاضر كرد و در حضور مردم از آنها اقرار گرفت، آن وقت خواب رسول (ص) را به نظر آورد كه آنحضرت او را براى رفع اين مشكل اهل دانسته است به شدت گريه كرد.

بعد فرمان داد هر دو نفر را در كنار حجره شريفه گردن زدند، سپس دستور داد، سرب زيادى آماده كردند و در اطراف حجره شريفه خندقى كندند كه به آب رسيد، بعد سرب را ذوب كرده و در آن خندق ريختند كه به حكم حصارى در اطراف حجره شريفه شد، بعد از اين كار به شام محل حكومت خويش بازگشت.

ناگفته نماند: اين خواب و اين معجزه را مرحوم محدث نورى در دارالسلام ج 2 ص 109 از كتاب تحفة الازهار سيد ضامن مدنى نقل كرده و گويد: در آن سال فضل بن امير هاشم حاكم مدينه بود.

و نيز سمهودى آنرا در كتاب وفاءالوفاء ج 2 ص 648 نقل كرده و بچند منبع نيز اشاره نموده است و تصريح كرده كه نورالدين محمودبن زنگى در سال پانصد و پنجاه و هفت هجرى به مدينه آمده است .

و نيز ناگفته نماند: نورالدين محمود بن زنگى از اتابكان شام است كه از سال پانصد و چهل تا پانصد و هفتاد و هفت در شام حكومت كردند، نورالدين محمود يكى از سرشناسان آن سلسله است، ابن اثير در تاريخ كامل ج 9 حالات او را بتفصيل نقل كرده است .


--------------------------------------------------------------------------------

پى‏نوشتها:
1- روضة الواعظين 448 مجلس 59.
2- مكارم الاخلاق ص 25.
3- مكارم الاخلاق ص 17.
4- مكارم الاخلاق ص 25.
5- كافى ج 6 ص 18 باب الاسماء والكنى.
6- تحف العقول ص 37.
7- اصول كافى 2 ص 183.
9- بحار ج 16 ص 281 - 282.
10- بحار الانوار ج 16 ص 295.
11- روضة الواعظين ص 495 مجلس 74، علامه مجلسى آن را در بحار ج 16 ص 214 از خصال و امالى صدوق نقل كرده است و در آنجاست كه دوازده درهم را كسى به حضرت رسول (ص) آورد و او به على (ع) داد.
12- عبارت عربى «فقاطعهم» است يعنى با آنها مقاطعه كن به نظر مى‏آيد منظور اقساط باشد.
13- عبارت عربى «خمس اواق من الذهب» است در اقرب الموارد گويد: «الاوقية: سدس نصف الرطل».
14- عبارت عربى «أتُرِكَ وفاًء» است .
15- مكارم الاخلاق طبرسى؛ ص 20 فصل 2، علامه مجلسى نيز آن را در بحار ج 16 ص 233 از مكارم الاخلاق نقل كرده است .
16- آنها كافر حربى بودند، اين عمل به مقتضاى شريعت اسلام بود.
17- سيره حلبيه ج 3 ص 224.
18- قصص العرب ج 1 ص 180 نقل از اغانى.
19- ركوسى دينى بود ميان نصرانيت و صابئين.
20- مرباع مالياتى بود كه رؤسا از قبائل مى‏گرفتند.
21- سيره ابن هشام ج 4 ص 228.
22- اشاره است به «ليغفرلك الله ما تقدم من ذنبك و ما تاخر» فتح: 2.
23- تفسير برهان ج 3 ص 68 نقل از تفسير على بن ابراهيم قمى.
24- يعنى خدا توبه كردبر آن سه نفر كه از جنگ باز داشته شدند، تا چون زمين بر آنها با آن فراخى تنگ شد، دلشان نيز بر آنها تنگ گرديد، دانستند كه پناهى از خدا نيست مگر خود خدا، سپس خدا به آنها توبه كرد تا توبه كنند خدا تواب و رحيم است سوره توبه: 118.
25- در روايات هست كه به وقت آمدن، اول به خانه فاطمه عليها السلام تشريف مى‏برد.
26- اكنون داخل شهر است.
27- شهرى است از شهرهاى يمن از طرف مكه معظمه.
28- آيه شريف چنين است: «فمن حاجك فيه من بعد ما جائك من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابناءكم و نسائنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الكاذبين» آل عمران: 61.
29- بحار ج 21 ص 340 از امام صادق (ع).
30- شيعه و اهل سنت اتفاق دارند، در اينكه: آن حضرت جز چهار نفر فوق شخص ديگرى را با خود همراه نبرده است، على (ع) در اينجا مصداق «انفسنا» مى‏باشد كه يكى از دلائل خلافت آن حضرت است .
31- تفسير كشاف ذيل آيه 61 از آل عمران.


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 0:33  توسط مریم امینیان | 
                    

محمد

            يكصد و بيست درس زندگى از سيره حضرت محمد (ص )                                    


مقدمه
لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة ... (1)
زندگينامه رسول مكرم اسلام حضرت محمدبن عبدالله صلى الله عليه و آله كتاب قطور و بزرگى است كه عصاره همه خوبيهاى عالم در آن جمع شده است .
زندگى اين اسوه بزرگ خلقت ، عظمت و اعجازى است كه در تاريخ بشريت نظير ندارد.
جاى جاى اين زندگى نور، سرمايه عظيمى براى پرورش انسانهاى نمونه و ارائه آنها به عنوان الگو و سرمشق به ديگران است . از آنجا كه آموختن راه و رسم زندگى رسول اكرم صلى الله عليه و آله اولين وسيله مطمئن براى شناخت مقاصد و مفاهيم عاليه اسلام به شمار مى رود. از درياى بيكران فضايل آن حضرت 120 درس زندگى (به ياد 120 ماه ايثار براى گسترش ‍ اسلام در مدينه ) از منابع معتبر انتخاب و به ترتيب حروف الفبا مرتب شده ، كه به محضر عاشقان حضرتش تقديم مى شود.
با آرزوى توفيق - مؤ لف

1 - آداب جنگ
هرگاه پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم مى گرفت لشگرى را به جنگى بفرستد، آنها را مى طلبيد و در مقابل خود نشانده و مى فرمود: به نام خدا و در راه خدا و بر روش پيامبر او حركت كنيد. به دشمنان خويش خيانت نكنيد، آنها را مثله ننمائيد و با آنها مكر نورزيد. پيرمرد ضعيف و زن و كودك را نكشيد. درختان را قطع ننمائيد، مگر اينكه ناچار شويد. هر كس از مسلمين از كوچك و بزرگ توجهى به يكى از مشركين داشته باشد و او را پناه بدهد، او در امان است تا كلام خدا را بشنود، اگر از شما متابعت كرد از برادران دينى شما محسوب مى شود، و اگر امتناع كرد، او را به منزلگاه خود برسانيد و از خدا استعانت جوئيد. (2)

2 - آداب ديدار
مردى به خانه رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و درخواست ديدار نمود، هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله خواست از خانه خارج شود و به ديدار آن مرد برود، جلو آينه يا ظرف بزرگى از آب داخل اتاق ايستاد و سر و صورت خود را مرتب كرد.
عايشه از ديدن اين كار تعجب كرد. پس از بازگشت آن حضرت پرسيد: يا رسول الله ، چرا هنگام رفتن در برابر ظرف آب ايستادى و موها و سر و صورت خود را مرتب كردى ؟
فرمود: اى عايشه ، خداوند دوست دارد، هنگامى كه مسلمانى براى ديدار برادرش مى رود، خود را براى ديدار او بيارايد!!(3)

3 - آداب غذا خوردن
حضرت در كنار سفره همانند بنده متواضع مى نشست ، و سنگينى خود را بر روى ران چپ مى افكند. هرگاه در حال صرف غذا بود، تكيه نمى داد. با نام و ياد خدا شروع مى كرد، بين دو لقمه خدا را ياد مى كرد و سپاس ‍ مى گفت . وقتى غذا تناول مى فرمود، نام خدا را مى برد و حمد و سپاس خدا را بين دو لقمه به جا مى آورد. اين نكات حاكى از توجه به ولى نعمت و يا و نام خداى سبحان مى باشد. او هيچ گاه زياده روى در تناول غذا نداشت . وقتى بر طعامى دست مى نهاد، مى فرمود: به نام خدا، خدايا؛ بر ما مبارك قرار ده . او هيچ غذايى را بد نمى شمرد، اگر ميل داشت ، تناول مى كرد و اگر به طعامى تمايل نداشت ، آن را ترك مى كرد. حضرت تنها غذا نمى خورد، دوست داشت دسته جمعى باشد: بهترين طعام براى او طعام دسته جمعى بود. در هنگام غذا از همه زودتر شروع مى كرد و آخر از همه دست مى كشيد، تا ديگران در غذا خوردن شرم نكنند و گرسنه برنخيزند. از جلو خودش غذا مى خورد، غذاى داغ نمى خورد، و غذاى او بسيار ساده ، مانند نان جو بود، هرگز نان گندم نخورد، و به غذاى ساده پرانرژى مانند رطب علاقه داشت . (4)

4 - آداب نشستن
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله جاى خاصى براى نشستن در نظر نمى گرفت (5)، و سعى مى كرد در پايين مجلس بنشيند. دوست نداشت در هنگام نشست و برخاست ، كسى به احترام او برخيزد. و در اين رابطه فرمودند: كسى كه دوست دارد ديگران به احترام وى از جا برخيزد، جايگاهش آتش است .

5 - آزار همسايه
مردى نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمد و به آن حضرت از آزار همسايه اش شكايت كرد. رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود: صبر كن . دوباره آمد و شكايت كرد. فرمود: صبر كن . سپس بار سوم باز آمد و شكايت كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله به مرد شاكى فرمودند: روز جمعه كه مردم به نماز جمعه روند، اثاث منزل خود را بر سر راه بنه تا هر كس به نماز جمعه مى رود آن را ببيند و چون از تو سؤ ال كردند، موضوع را به آنها گزارش كن . آن مرد: چنين كرد و همسايه آزاردهنده اش آمد و گفت : اثاث خانه ات را برگردان ، براى تو با خدا عهد كنم كه به آزارت برنگردم . (6)

6 - آموختن علم و دانش
مردى از انصار به محضر رسول اكرم صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: يا رسول الله صلى الله عليه و آله ! اگر جنازه اى حاضر باشد و مجلس ‍ عالمى ، كداميك را دوست تر دارى كه من حضور يابم ؟ رسول الله صلى الله عليه و آله فرمودند: اگر براى تشييع و دفن ، كسانى باشند كه عهده دار انجام آن شوند، حضور يافتن در مجلس دانشمند، از حاضر شدن در تشييع هزار جنازه و عيادت هزار بيمار و از نماز شب و روزه هزار روز و از هزار صدقه به مستمندان دادن و از هزار حج مستحب و از هزار جنگ مستحب در راه خدا با مال و جان برتر است ، كجا اينها با فضيلت حضور در محضر عالم برابرى مى كند؟! آيا ندانسته اى كه اطاعت و عبادت خدا وابسته به علم و دانش ‍ است و خير دنيا و آخرت با علم مى باشد و بدى دنيا و آخرت با نادانى است ؟! (7)

7 - احترام به ديگران
حضرت على عليه السلام فرمود:
رسول اكرم صلى الله عليه و آله هرگز با احدى دست نداد كه دست خود را از دست او جدا كند، تا اينكه طرف دست خود را جدا مى ساخت و احدى كارى به او نمى سپرد كه آن را رها كند، تا زمانى كه طرف از حاجت خود صرفنظر مى كرد. و با احدى به گفتگو نپرداخت كه سكوت كند، تا وقتى كه طرف ساكت مى شد، و بالاخره هرگز ديده نشد كه آن حضرت پا مبارك را در برابر همنشينى دراز نمايد.

8 - احترام به كودكان
روزى پيامبر نشسته بود، امام حسن و امام حسين عليه السلام وارد شدند. حضرت به احترام آنان از جاى برخاست و به انتظار ايستاد. چون كودكان در راه رفتن ضعيف بودند، لحظاتى چند طول كشيد. بدين جهت پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى آنان رفت و استقبال كرد. آغوش خود را گشود و هر دو را بر دوش خويش سوار كرد و به راه افتاد و مى فرمود: فرزندان عزيز، مركب شما چه خوب مركبى است و شما چه سواران خوبى هستيد. (8)

9 - احترام پدر و مادر
مردى به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و پرسيد، اى رسول خدا! من سوگند خورده ام كه آستانه در بهشت و پيشانى حورالعين را ببوسم . اكنون چه كنم ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: پاى مادر و پيشانى پدر را ببوس . (يعنى اگر چنين كنى ، به آرزوى خود در مورد بوسيدن پيشانى حورالعين و آستانه در بهشت مى رسى .)
او پرسيد: اگر پدر و مادرم مرده باشند، چه كنم ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: قبر آنها را ببوس . (9)

10 - احترام مؤ من
رسول خدا صلى الله عليه و آله به خانه خدا نگاهى كردند و فرمودند: خوشا به حال تو خانه اى كه چقدر بزرگت داشته و احترامت را برافراشته است ! به خدا قسم كه مؤ من نزد خداوند از تو محترم تر است ، زيرا خداوند بزرگ بر تو يك چيز را حرام كرده و آن قتل و كشتار پيرامون تست ، ولى از براى مؤ من سه چيز را حرام و ناروا فرموده است ؛ خون ، مالش و گمان بد به او بردن . (10)

11 - ارزش كار
ابن عباس (ره ) گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله چون به مردى مى نگريست و از ديدن او خوشوقت مى شد، مى پرسيدند: كارش چيست ؟ اگر مى گفتند: بيكار است ، مى فرمودند: از نظر من افتاد. عرض مى شد: يا رسول الله صلى الله عليه و آله ! چرا بى ارزش گرديد؟ مى فرمودند: چون مؤ من بيكار بماند، ناچار با دين خود بايد معيشت كند. (11)

12 - اشتغال
حضرت محمد صلى الله عليه و آله همين كه به مردى نگاه مى كرد و از وى خوشش مى آمد، مى فرمود: آيا شغلى دارى ؟ اگر مى گفتند، بيكار است ، مى فرمود: از چشم من ساقط شد، عرض مى كردند: يا رسول الله براى چه از چشم شما افتاد؟ مى فرمود: زيرا مؤ من بيكار بود، دين خود را اسباب معيشت قرار مى دهد! (12)

13 - اصولگرايى
عبدالله بن ابى ، سردسته منافقان كه با اداى كلمه شهادت مصونيت يافته بود، در باطن امر از اينكه با هجرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله به مدينه ، بساط رياست او برچيده شده بود، عداوت آن حضرت را در دل مى پرورانيد و ضمن همكارى با يهوديان مخالف اسلام ، از كارشكنى و كينه توزى و شايعه سازى بر ضد او فروگذار نبود. آن حضرت نه تنها اجازه نمى داد يارانش او را به سزاى عملش برسانند، بلكه با كمال مدارا با او رفتار مى كرد و در حال بيمارى به عيادتش مى رفت !
در مراجعت از غزوه تبوك ، جمعى از منافقان به قصد جانش توطئه كردند كه به هنگام عبور از گردنه ، مركبش را رم دهند تا در پرتگاه سقوط كند و با اين كه همگى صورت خود را پوشانيده بودند، آنها را شناخت و با همه اصرار يارانش ، اسم آنها را فاش نساخت و از مجازاتشان صرفنظر كرد. (13)

14 - الگوى جامع
پيامبر صلى الله عليه و آله لباسش را خودش مى دوخت ، و كفشش را خودش وصله مى كرد، و گوسفندش را خود مى دوشيد. و با بردگان غذا مى خورد. روى زمين مى نشست و سوار بر الاغ مى شد، و كسى را همرديف خود قرار مى داد، و شرم آن نداشت كه خودش به بازار برود و نيازهاى خانه را خريدارى كرده و حمل كند. با همه افراد دست مى داد، و تا طرف ، دستش را رها نمى كرد، او رها نمى كرد، به همگان سلام مى كرد و اگر به چيزى دعوت مى شد، هر چند به خرماى خشك ، دعوت را رد نمى نمود. كم خرج و بزرگ طبع و خوش برخورد بود. چهره اش گشوده و خندان بود، اندوهش آميخته مهربان با خشم نبود، و در تواضعش ذلت نبود، اشراف در بخشش داشت ، قلبى مهربان داشت ، و همه مسلمانان مهربان بود. هرگز سر سفره اى سير بر نخاست و هرگز دست طمع به چيزى دراز نكرد. (14)

15 - امتياز
روايت شده ، رسول مكرم اسلام صلى الله عليه و آله در سفرى بود. براى طعام ، امر فرمود گوسفندى را ذبح نمايند. شخصى عرض كرد: يا رسول الله ! ذبح گوسفند به عهده من ، و ديگرى گفت كه پوست كندن آن با من ، و شخص ديگر گفت كه پختن آن با من . آن حضرت فرمود: جمع كردن هيزم هم با من باشد. گفتند: يا رسول الله ، ما هستيم و هيزم جمع مى كنيم . نياز به زحمت شما نيست . فرمود: اين را مى دانم ، ليكن خوش ندارم كه خود را بر شما امتيازى دهم . پس به درستى كه حق تعالى كراهت دارد از بنده اش كه ببيند او خود را بر دوستانش امتياز داده است .(15)

16 - انصاف
هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله هفت ساله بود، روزى از دايه اش (حليمه سعديه ) پرسيد، برادرانم كجا هستند؟ (چون در خانه حليمه بود، فرزندان او را برادر خطاب مى كرد). حليمه جواب داد: فرزندان عزيز، آنان گوسفندانى را كه خداوند به بركت وجود تو به ما مرحمت كرده است ، به چرا برده اند. طفل گفت : مادر: درباره من به انصاف رفتار ننمودى . مادر پرسيد: چرا؟ گفت : آيا سزاوار است كه من در سايه خيمه بمانم و شير بنوشم ، ولى برادرانم در بيابان ، زير آفتاب سوزان باشند؟ (16)

17 - اوايل زندگى
از همان اوائل زندگانى كه در سرزمينى به نام اجياد در اطراف مكه به شبانى مى پرداخت ، با عزلت و تنهائى ماءنوس بود و در آن سكوت صحرا، ساعتها به فكر فرو مى رفت و در امر وجود و حيات غور مى نمود. او در دنيايى ، غير دنياى قوم خود مى زيست ، و هيچ گاه در مجالس لهو و تفريح آنها حضور نمى يافت ، و در جشنها و مراسمى كه به نام بتها برپا مى داشتند، شركت نمى كرد، و با گوشت قربانى كه تقديم بتها مى شد، دست و دهان آلوده نمى ساخت . (17) او سير و تفكر خود را در جزء كلمه توحيد و نفى ماسوا خيلى زود به پايان رسانده بود. از بتها تنفر داشت و مى گفت : هيچ چيز را به قدر اين بتها دشمن نمى دارم . (18)

18 - اهميت كودك
امام صادق عليه السلام فرمودند: رسول خدا صلى الله عليه و آله با مسلمانان خواندن نماز ظهر را با جماعت شروع كردند، ولى بر خلاف معمول ، ديدند آن حضرت دو ركعت آخر نماز ظهر را با شتاب به پايان رسانيد. بعد از نماز، مردم از آن حضرت پرسيدند: چه شده ؟ مگر حادثه اى رخ داده كه شما نماز را با عجله تمام كرديد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: اما سمعتم صراخ الصبى . يعنى : آيا شما فرياد گريه كودك را نشنيديد؟ (19)

19 - بخل
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به طواف كعبه مشغول بود، مردى را ديد كه پرده مكه را گرفته و مى گويد: خدايا به حرمت اين خانه مرا بيامرز.
حضرت پرسيد: گناهت چيست ؟
او گفت : من مردى ثروتمند هستم . هر وقت فقيرى به سوى من مى آيد و چيزى از من مى خواهد، گويا شعله آتشى به من رو مى آورد.
پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: از من دور شو! و مرا به آتش خود نسوزان .
سپس فرمود: اگر تو بين ركن و مقام (كنار كعبه ) دو هزار ركعت نماز بگزارى و آن قدر گريه كنى كه از اشكهايت نهارها جارى گردد، ولى با خصلت بخل بميرى ، اهل دوزخ خواهى بود. (20)

20 - بدهكارى
جنازه مردى را آوردند تا رسول خدا صلى الله عليه و آله بر آن نماز گزارد.
پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحاب خود فرمود: شما بر او نماز بخوانيد، اما من نمى خوانم .
اصحاب گفتند: يا رسول الله ! چرا بر او نماز نمى گزارى ؟
حضرت فرمود: زيرا بدهكار مردم است .
ابو قتاده گفت : من ضامن مى شوم كه قرض او را ادا كنم .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به طور كامل ادا خواهى كرد؟
ابو قتاده : بله ، بطور كامل خواهم كرد. آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله بر او نماز گزارد.
ابو قتاده گويد: بدهكارى آن مرد هفده يا هجده درهم بود.(21)

21 - برخورد يكسان با فرزندان
روزى پيامبر صلى الله عليه و آله مردى را ديدند كه روى يكى از فرزندانش ‍ را بوسه زد به ديگرى توجهى نكرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله با ناراحتى فرمود:
چرا ميان دو فرزندت فرق گذاشتى و برابر رفتار نكردى ؟ (22)

22 - بردبارى در مقابل دشنام
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بر گروهى از مردم فرمودند كه پيرامون مردى كه سخت ترين و سنگين ترين سنگ را بلند مى كرد حلقه زده بودند حضرت فرمودند: چه خبر است ؟ عرض كردند: اين مرد سنگى را كه وزنه بزرگ براى سنجش زورمندان است ، بر مى دارد. فرمودند: آيا ميل داريد به كسى كه زورمندتر از او باشد، به شما خبر دهم ؟ و آن مردى است كه ديگرى دشنامش گويد و او بردبارى به خرج دهد و بر نفس و خشم خود و شيطان خويش حريف پيروز گردد.(23)

محمد

23 - بلند شدن به احترام مؤ من
رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسجد نشسته بودند كه مردى وارد شد و آن حضرت به احترام او از جاى خويش برخاست . مرد گفت : اى رسول خدا! جاى گسترده و وسيع است . آن حضرت فرمود: اين از حقوق مسلمان بر مسلمان ديگر است كه چون وى را براى نشستن نزديك خويش ديد، براى او جابجا شود. (24)

24 - بوسيدن دست كارگر
وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله از غزوه تبوك برگشتند. سعد انصارى به استقبال آن حضرت رفت و نبى اكرم صلى الله عليه و آله با او مصافحه كرد و چون دست در دست سعد گذاشت ، فرمود، اين زبرى چيست كه در دستهاى توست ؟ عرض كرد: يا رسول الله ! با بيل و كلنگ كار مى كنم و براى خانواده ام روزى فراهم مى نمايم . رسول خدا صلى الله عليه و آله دست سعد را ببوسيد و فرمود: اين ، دستى است كه حرارت آتش دوزخ به آن نرسد. (25)

25 - بى اعتنايى به دنيا
سهل بن سعد ساعدى گفت : مردى به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و گفت : اى رسول خدا! مرا به عملى راهنمايى فرماى كه وقتى آن عمل را انجام دهم ، محبوب خدا و خلق گردم . رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: به دنيا بى رغبت باش تا خداوند تو را دوست بدارد و به آنچه از دنيا در اختيار مردم است ، چشم پوش و بى اعتنا باش ، تا مردم تو را دوست داشته باشند. (26)

26 - پاداش زنان
پيامبر صلى الله عليه و آله در باب جهاد و پاداش مجاهدان سخن مى گفت . در اين بين ، زنى بپاخاست و پرسيد: آيا براى زنان هم از اين فضيلت ها بهره اى هست ؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: آرى ، از هنگامى كه زنان باردار مى شوند، تا لحظه اى كه كودكان خود را از شير باز مى گيرند، همانند مجاهدان در راه خدا پاداش مى برند. و اگر در اين فاصله ، اجل آنان فرا رسد و مرگ ايشان را دريابد، اجر و منزلت شهيد را دريافت خواهند كرد.(27)

27 - پاداش نماز مؤ من
پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه تبسمى داشتند، به آسمان نگاه مى كردند. شخصى علت را سؤ ال كرد. حضرت فرمودند: به آسمان نگاه كردم ، ديدم دو فرشته به زمين آمدند تا پاداش عبادت شبانه روزى بنده با ايمانى را كه هر روز در محل نماز خود، به عبادت و نماز مشغول مى شدند، بنويسند. اما او را در محل نماز خود نيافتند، بلكه در بستر بيمارى يافتند . آنها به سوى آسمان بالا رفتند و به خداوند عرضه داشتند: ما طبق معمول براى نوشتن پاداش عبادت آن بنده باايمان ، به محل نماز او رفتيم ، ولى او را در محل نمازش نيافتيم ، بلكه او در بستر بيمارى آرميده بود.
خداوند به آن فرشتگان فرمود: تا او در بستر بيمارى است ، همان پاداش را كه هر روز براى او هنگامى كه در محل نماز و عبادتش بود، مى نوشتيد، بنويسيد، و بر من است كه پاداش اعمال نيك او را تا آن هنگام كه در بستر بيمارى است ، برايش بنويسم . (28)

28 -پيوند با مادر مشرك
اسماء، دختر ابى بكر گويد: بر من وارد شد. من به عرض رسول خدا صلى الله عليه و آله رساندم ، مادرم كه زنى مشرك است ، بر من وارد مى شود، آيا با او پيوند برقرار كنم ؟ فرمودند؟: آرى . (29)

29 - تاءثير نماز
حضرت على عليه السلام فرمودند: با رسول خدا صلى الله عليه و آله به انتظار وقت نماز در مسجد نشسته بوديم ، در اين بين ، مردى برخاست و گفت : اى رسول خدا! من گناهى كرده ام ، براى آمرزش آن چه بايد بكنم ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله روى از او برگرداند. هنگامى كه نماز تمام شد، همان مرد برخاست و سخن خود را تكرار كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله در پاسخ فرمود: آيا هم اينك با ما نماز نگزاردى ، و براى آن به خوبى وضو نگرفتى ؟ عرض كرد: بلى ، چنين كردم . فرمود: همين نماز، كفاره و سبب آمرزش گناه تو خواهد بود.(30)

30 - تحفه
ابن عباس روزى در محضر مبارك رسول خدا صلى الله عليه و آله شرفياب بود و عده اى از مهاجرين و انصار حاضر در مجلس بودند. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس با بازار برود و براى خانواده اش ‍ تحفه اى بخرد، مانند كسى است كه براى محتاجها صدقه حمل نموده است . و نيز فرمودند: بايد وقت قسمت ميوه يا غذا و يا هر تحفه ديگر، اول به دخترها بدهد، بعد به پسرها.
به درستى كه هر كس دختر خود را شاد كند، مثل اين است كه غلامى از اولاد اسماعيل را آزاد كرده است و هر كس پسرش را ساكت كند. نگذارد چشمش در دست ديگران باشد و به اين سبب او را شاد كند، مانند اين است كه از ترس خدا گريه كرده است ، و هر كس از ترس خدا گريه كند، خداوند او را داخل بهشت مى نمايد. (31)

31 - تعليم و تعلم
در مدينه روزى پيامبر صلى الله عليه و آله اسلام صلى الله عليه و آله وارد مسجد گرديد، چشمش به دو اجتماع افتاد كه در دو دسته تشكيل شده بودند و هر دسته اى حلقه اى تشكيل داده و سرگرم بودند؛ يك دسته به عبادت و ذكر خدا، و دسته اى به تعليم و تعلم و ياد دادن و ياد گرفتن سرگرم و مشغول بودند. حضرت از ديدن هر دو دسته مسرور و خرسند گرديد و به همراهانش فرمود:
اين هر دو دسته كار نيك نموده و بر خير و سعادتند. لكن من براى دانا كردن و دانا شدن مردم فرستاده شده و مبعوث گشته ام . پس خودش به طرف همان دسته كه به تعليم و تعلم اشتغال داشتند، رفت و در حلقه آنان (32) نشست .

32 - تنبيه بدنى
ابومسعود انصارى گويد: من غلامى داشتم كه را كتك مى زدم . از پشت سر خود صدايى شنيدم مى فرمود: ابومسعود، خداوند تو را بر او توانايى داده است (او را بنده تو ساخته )، برگشتم ، نگاه كردم . ديدم رسول خدا صلى الله عليه و آله است .
به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كردم : من او را در راه خدا آزاد كردم !!
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اگر اين كار را انجام نمى دادى ، زبانه آتش ‍ تو را فرا مى گرفت .(33)

33 - توجه به ديگران
پيامبر اكرم وقتى به كسى رو مى كرد، نيم رخ برنمى گشت ، و با تمام بدن به طرف او روبه رو مى شد. به كسى جفا نمى كرد و عذر طرف را زود مى پذيرفت . (34)

34 - ثواب كار
در يكى از سفرها بعضى از اصحاب ، روزه دار بودند، از شدت گرما هر يك به گوشه اى افتاده و از حال رفتند. سايرين به نصب چادرها، سيراب نمودن چارپايان و خدمات ديگر مى كوشيدند. حضرت فرمود: همه اجر و ثواب متعلق به كسانى است اين كارها را انجام مى دهند. (35)

35 - جواب سلام
مردى به رسول خدا صلى الله عليه و آله (السلام عليك ) گفت ، حضرت در جواب فرمودند: (و عليك السلام و رحمة الله ). ديگرى آمد و گفت : (السلام عليك و رحمة الله و بركاته ). سومى آمد و عرض كرد: (السلام عليك و رحمة الله و بركاته ). حضرت فرمودند: (عليك ). آن مرد عرض كرد: جواب مرا كم فرمودى ، مگر دستور خداى تعالى نيست ، و اگر به شما درود گفتند به بهترين وجه پاسخ دهيد؟ حضرت فرمودند: تو براى من جاى پاسخ بهتر گفتن باقى نگذاشتى ، ناگزير من همانند سلام تو جواب گفتم . (36)

36 - جوانان
رسول الله صلى الله عليه و آله مسئوليت هاى بزرگ فرهنگى ، اجتماعى و نظامى را به جوانان واگذار مى كرد. پيش از هجرت به مدينه ، مصعب بن عمير كه نوجوانى بيش نبود، از سوى رسول الله صلى الله عليه و آله براى انجام رسالت فرهنگى و تبليغى به مدينه اعزام مى شود: و قال رسول الله صلى الله عليه و آله لمصعب و كان فتا حدثا و امره رسول الله صلى الله عليه و آله بالخروج .(37) همين جوان در جنگ هاى بدر و احد فرمانده و پرچمدار سپاه حق است ، كه با حماسه آفرينى در جنگ احد به شهادت مى رسد.

37 - حب على عليه السلام
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: در شب معراج هنگامى كه مرا به آسمان مى بردند، به هر جا مى رسيدم ، دسته هايى از فرشتگان با اظهار شادى و شادمانى به ديدارم مى آمدند، تا اينكه به جايى رسيدم كه جبرئيل به همراه جمعى از فرشتگان به استقبالم آمدند. آن روز جبرئيل سخنى شنيدنى گفت : اگر امت تو بر دوستى و مهر على عليه السلام اجتماع مى كردند، خداوند متعال آتش جهنم را نمى آفريد.(38)

38 - حسن معاشرت
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله لباس و كفش خود را مى دوخت ، گوسفندان خود را مى دوشيد، با بردگان هم غذا مى شد، بر زمين مى نشست ، بدون اينكه خجالت بكشد، مايحتاج خانه اش را از بازار تهيه مى كرد و هنگام مصافحه دست خود را نمى كشيد تا طرف دست خود را بكشد. به هر كسى مى رسيد سلام مى كرد، چه توانگر و چه درويش ، چه كوچك و چه بزرگ ، و اگر به مهمانى و خوردن چيزى دعوت مى شد، آن را كوچك نمى شمرد، هر چند خرمايى پوسيده باشد.
... و مخارج زندگى آن حضرت سبك ، داراى طبع بزرگ و خوش معاشرت و خوشرو بود. بدون اينكه بخندد، هميشه تبسمى بر لب داشت ، و بدون اينكه چهره اش در هم كشيده باشد، اندوهگين به نظر مى رسيد. بدون اينكه از خود ذلتى نشان دهد، همواره متواضع بود. بدون اينكه اسراف بورزد، سخى بود، دل نازك و با همه مسلمانان مهربان بود... (39)

39 - حضرت خديجه عليهماالسلام
حضرت خديجه عليهماالسلام پانزده سال از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بزرگتر بود. پس از وفاتش هر وقت نام او برده مى شد، پيامبر صلى الله عليه و آله با عظمت از وى ياد مى فرمودند و گاهى اشكشان جارى مى شد، كه عايشه ناراحت مى شد. (40) به درستى كه من خديجه را بر زنان امتم برترى مى دهم . همانگونه كه مريم عليهماالسلام بر زنان عالم برترى داده شد. قسم به خدا كه بهتر از خديجه پس از او براى من جايگزين نكرد.

40 - حفظ ارتباط
شخصى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: يا رسول الله ! بستگانم با من قطع رابطه كرده و مرا مورد حمله و شماتت قرار داده اند، آيا من هم با آنها قطع رابطه كنم ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: با اين وضع ، خداوند نظر رحمتش را از همه شما بر مى دارد.
آن مرد گفت : پس چه كنم ؟
حضرت فرمود: ايجاد رابطه كن با كسى كه با تو قطع رابطه كرده است ، و ببخش به كسى كه تو را محروم ساخته است ، و عفو كن كسى را كه به تو ظلم كرده است ؛ در اين صورت ، از سوى خداوند پشتيبانى در برابر آنها خواهى داشت . (41)

41 - حق پياده
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هنگامى كه سواره بودند، نمى گذاشتند كسى پياده با آن حضرت حركت كند، يا او را با خود سوار مى كردند و چنانچه طرف قبول نمى كرد، مى فرمودند: جلوتر و در فلان جا منتظر باش .(42)

42 - حق فرزند
حق فرزند من چيست ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: اسم نيكو برايش انتخاب كنى ، و به خوبى او را ادب كنى ، و به كار مناسب و پسنديده اى بگمارى . (43)

43 - حلال و حرام
عربى شرفياب محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله گرديد و عرض كرد: يا رسول الله ، از خداوند بخواه دعاى مرا مستجاب گرداند.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: اگر مى خواهى دعاى تو مستجاب شود، كسبت را از حلال بگير و مالت را پاك كن و از حرام به شكمت داخل نكن .(44)

44 - حلم
انس بن مالك مى گويد: ده سالم تمام خدمتگذار پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بودم . هرگز نفرمود: چرا چنين و چنان كردى ؟ يا چرا چنين و چنان نكردى ؟ (45)
نيز از انس نقل شده كه : ساليانى به رسول اكرم صلى الله عليه و آله خدمت كردم ، هرگز مرا ناسزا نفرمود. هرگز مرا كتك نزد. هرگز مرا از خود نراند. هرگز به من پرخاش نكرد. هرگز در برابر سستى و سهل انگارى من نسبت به كارى ، با من تندى و درشتى ننمودى . هرگاه كسى از خاندانش با من خشونت به خرج مى داد، حضرت مى فرمود: بازش گزار! هر چه باشد، پيش ‍ خواهد آمد.

45 - حمد شكر
در مواقعى كه خبر خوشى براى آن حضرت مى آوردند و شاد بود، مى گفت : الحمد لله على كل نعمة . وقتى گرفتار مصيبت و اندوه مى شد، مى گفت : الحمد لله على كل حال . خلاصه شكر و حمد از زبان حضرتش ‍ نمى افتاد. (46)

46 - خشم
مردى به حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله رسيد و عرض كرد: يا رسول الله ! چيزى به من بياموز تا خدا سودم بخشد و سخن را كوتاه بگير، شايد من آن را حفظ كنم ، فرمودند: خشم مگير، عرض كرد: يا رسول الله ! چيزى به من بياموز تا مرا سود دهد، و هر چقدر اين تقاضا را تكرار مى كرد، حضرت نبى اكرم صلى الله عليه و آله به او مى فرمودند: خشم مگير. (47)

47 - خوابيدن
حضرت محمد صلى الله عليه و آله بعد از بيدار شدن از خواب به سجده مى رفتند، و اين دعا را مى خواندند: الحمدلله بعثى مرقدى هذا و لوشاء لجعله الى يوم القيمة : سپاس خدايى را كه مرا از خوابگاهم برانگيخت ، اگر مى خواست تا قيامت مرقد من قرار مى داد. و نيز هنگام خوابيدن و بعد از بيدار شدن مسواك مى زدند.(48)

48 - خود برتربينى
نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله از شخصى تعريف شد. روزى او به محضر پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد. اصحاب عرض كردند: يا رسول الله ، اين همان كسى است كه از او به خوبى تعريف كرديم .
حضرت فرمود: من در چهره او نوعى سياهى از شيطان مى بينم . او نزديك شد و بر پيامبر صلى الله عليه و آله سلام كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا در پيش خود نگفتى كسى بهتر از من در ميان مردم نيست ؟
او در پاسخ گفت : بله ، همين طور است كه فرموديد.(49)

49 - خوردن غذا
عمربن ابى سلمة ، فرزند ام سلمة همسر نبى اكرم صلى الله عليه و آله گفت : روزى با رسول خدا صلى الله عليه و آله غذا مى خوردم و من از اطراف ظرف غذا بر مى داشتم ، رسول اكرم صلى الله عليه و آله به من فرمودند: از آنچه در پيش دست توست ، بخور.(50)

50 - دارالنصرة
عبدالله جزعان كه پيرمرد فقيرى بود، خانه اى مى ساخت ، حضرت محمد صلى الله عليه و آله در آن هنگام هفت ساله بود. بچه ها را گرد آورد و به عبدالله كمك كرد تا خانه او ساخته شود. حتى خانه او را در دارالنصرة نام نهاد و افرادى را براى كمك به مظلومان تعيين كرد.(51)

51 - در كنار مادر
مردى خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و گفت :
من مردى بانشاط و جوان هستم و جهاد در راه خدا را دوست دارم ، اما مادرى دارم كه اين كار را خوش ندارد
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند:
برگرد و در كنار مادرت باش . سوگند به خدائى كه به حق مرا به پيامبرى برگزيده است ، انس يك شب او با تو از جهاد يكساله تو در راه خدا بهتر است . (52)

52 - دستبوسى
مردى خواست تا بر دست رسول خدا صلى الله عليه و آله بوسه زند، پيامبر دست خود را كشيد و فرمود: اين كارى است كه عجم ها با پادشاهان خود مى كنند و من شاه نيستم ، من مردى از خودتان هستم . (53)

53 - دعا براى ميزبان
جابربن عبدالله گفت : ابوالهيثم غذايى پخت و رسول خدا صلى الله عليه و آله و يارانش را به خوردن آن دعوت كرد و چون اصحاب از خوردن غذا فارغ گشتند. رسول خدا صلى الله عليه و آله به يارانش فرمود: به برادر ميزبانتان ثواب برسانيد. عرض كردند: ثواب رسانيدن به او چگونه است ؟ فرمودند: هنگامى كه كسانى به خانه مردى داخل شدند و غذايش را خورده و نوشيدنى هايش نوشيده شد و براى او دعاى خير كردند. همين كار موجب ثواب رسانيدن به او خواهد شد.(54)

54 - دفاع از آبروى مؤ من
ابوالدرداء گويد: مردى در محضر رسول اكرم صلى الله عليه و آله آبروى كسى را دستخوش بدگويى قرار داد، ديگرى در مقام دفاع برآمد، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: هر كس از آبروى برادر دينى خود دفاع كند، حجاب و پرده اى از آتش براى او خواهد بود.(55)

55 - دنياطلبى
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
در روز قيامت گروهى را براى محاسبه مى آورند كه اعمال نيك آنان مانند كوههاى تهامه بر روى هم انباشته است ! اما فرمان مى رسد كه به آتش برده شوند! صحابه گفتند: يا رسول الله ! آيا اينان نماز مى خواندند؟ فرمود: بلى ، نماز مى خواندند و روزه مى گرفتند و قسمتى از شب را در عبادت به سر مى بردند! اما همين كه چيزى از دنيا به آنها عرضه مى شد، پرش و جهش ‍ مى كردند تا خود را به آن برسانند. (56)

56 - دورى از مجادله
روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله بر اصحاب خود در آمد و ديد كه : آنان با يكديگر مجادله و مخاصمه مى كنند. نبى اكرم صلى الله عليه و آله سخت خشمگين شد كه از شدت غضب چهره مباركش چنان سرخ گشت ، تو گويى دانه هاى انار بر رخسار مبارك شكسته شده است ، و فرمود: آيا براى همين كارها خلق و به خاطر اين مسائل ماءمور شده ايد كه بعضى از كتاب خدا را با بعضى ديگر بياميزيد؟ بنگريد به چه ماءموريد، به آن عمل كنيد و از چه چيزهايى نهى شده ايد، از ارتكاب آنها اجتناب ورزيد. (57)

57 - دوستى اهلبيت
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند:
هر كس دوست داشته باشد كه چون من زندگى كند و چون من بميرد و در باغ بهشتى كه پروردگارم پرورده ، جاى گيرد، بايد بعد از من على را و دوست او را دوست بدارد و به پيشوايان بعد از من اقتدا كند كه آنان عترت من هستند و از طينتم آفريده شده اند و از درك و دانش برخوردار گرديده اند، و واى بر آن گروه از امت من كه برترى آنان را انكار كنند و پيوندشان را با من قطع نمايند، كه خداوند شفاعت مرا شامل حال آنان نخواهد كرد. (58)

58 - ديدار مؤ من
از انس بن مالك نقل شده كه گفت : رسول اكرم صلى الله عليه و آله چنان بود كه هرگاه يكى از برادران مؤ من خود را به مدت سه روز نمى ديد. از حال او جويا مى شد. چنانچه به مسافرت رفته بود. در حقش دعا مى فرمود. اگر در وطن حضور داست ، به ديدارش مى رفت . و هرگاه ، خبر بيماريش را مى شنيد، از وى عيادت مى كرد. (59)

59 - ديوانه واقعى
امير المؤ منين عليه السلام فرمود: با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بر جمعى گذشتيم ، نبى حق فرمود: براى چه گرد هم جمع شديد؟ عرض ‍ كردند: يا رسول الله ، اين مرد ديوانه است كه غش مى كند و ما بر گرد او جمع شديم . پيامبر فرمود: اين ديوانه نيست ، بلكه بيمار است . سپس ‍ فرمود: دوست داريد ديوانه حقيقى را بشناسيد؟ عرض كردند: بلى يا رسول الله ، پيامبر اسلام فرمود: ديوانه آن كس است كه از روى تكبر و غرور راه مى رود، و با گوشه چشمش نگاه مى كند، و شانه هاى خود را از سر بزرگى مى جنباند، و با آنكه گناه خدا را مى ورزد، آرزوى بهشت از خدا دارد.
مردم از شرش آسوده نيستند، و به خيرش اميدى نيست . ديوانه اين است ، ولى اين مرد بيمار و گرفتار است . (60)

60 - ذكر و دعا
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بلند كردن صدا را به ذكر و دعا، كه غالبا شيوه مردم متظاهر و رياكار است ، خوش نمى داشت . در يكى از سفرها، يارانش هرگاه كه مشرف به دره مى شدند، صدا با تكبير و تهليل بلند مى كردند، فرمود: آرام بگيريد، كسى كه او را مى خوانيد نه گوشش كر است و نه جاى دورى رفته است . او همه جا با شماست و شنوا و نزديك است .. (61)

61 - راه رفتن
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وقتى سواره مى رفتند، اجازه نمى دادند كسى پياده همراه او برود. هنگام راه رفتن متواضع ، محكم ، باوقار و سريع مى رفتند، و خود را عاجز و سست و كسل نمايان نمى ساختند. (62)

62 - راءفت با حيوانات
عبدالرحمان بن عبدالله ، اظهار مى دارد: در حال مسافرت ، در خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله بوديم . چشم به حمره اى (پرنده اى همانند گنجشك ) افتاد كه دو جوجه با خود داشت . ما جوجه هايش را برداشتيم . حمره آمده ، در اطراف ما بال و پر مى زد. هنگامى كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله مطلع گرديد فرمود: چه كسى نسبت به فرزند اين پرنده ، مرتكب خلاف شده ، فرزندش را به وى برگردانيد. (63)

63 - رعايت حال مردم
از معازبن جبل روايت شده است كه گفت : رسول اكرم صلى الله عليه و آله مرا به يمن فرستاد. و به من فرمود: اى معاذ! هرگاه فصل زمستان فرا رسد، نماز صبح را در آغاز طلوع صبح بجا آور، و قرائت را به اندازه طاقت و حوصله مردم ، طول بده و آنان را خسته مكن . و در موسم تابستان ، نماز صبح را در روشنايى فجر، اقامه كن . چه اينكه شب ، كوتاه است . و مردم نياز به استراحت دارند. آنان را واگذار تا نياز خود را برطرف نمايند. (64)

64 - رعايت حقوق ديگران
ابو ايوب انصارى ، ميزبان پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه مى گويد: شبى براى پيامبر صلى الله عليه و آله غذايى همراه پياز و سير آماده كرديم و به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله برديم . آن حضرت از غذا نخورد، و آن را رد كرد. ما جاى انگشتان آن حضرت را در آن غذا نديديم . من بى تابانه به حضور آن حضرت رفتم و عرض كردم : پدر و مادرم به فدايت ! چرا از غذا نخوردى ، و جاى دست شما در آن غذا نبود، تا با خوردن آن قسمت ، طلب بركت كنيم ؟
در پاسخ فرمود: آرى ، غذاى امروز سير داشت و چون من در اجتماع شركت مى كنم و مردم از نزديك با من تماس مى گيرند و با من سخن مى گويند، از خوردن غذا، معذورم .
ما آن غذا را خورديم ، و از آن پس چنان غذايى براى پيامبر صلى الله عليه و آله آماده نكرديم . (65)

65 - رفتار با مردم
در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله ميدان جنگ بود، عربى به محضر او رسيد و ركاب شترش را گرفت و گفت : يا رسول الله ، عملى را به من بياموز كه سبب رفتنم به بهشت گردد.
حضرت فرمود: با مردم آن گونه رفتار كن كه دوست دارى با تو آن گونه رفتار كنند، و از رفتار با آنها كه خوشايند تو نيست ، بپرهيز.(66)

66 - رفع مشكلات
حذيفه گويد: شيوه رسول خدا صلى الله عليه و آله چنان بود كه چون مشكلى براى او پيش مى آمد، به نماز پناه مى برد و از آن استعانت مى جست .(67)

67 - روزه
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله علاوه بر ماه رمضان و قسمت مهمى از شعبان ، در ساير ايام سال ، يك روز در ميان روزه دار بود. (68) دهه آخر ماه رمضان را در مسجد به عبادت معتكف مى شد (69)، ولى نسبت به ديگران تسهيل مى نمود و مى فرمود: كافى است در هر ماه سه روز روزه بگيريد، هميشه به اندازه وسع خودتان به عبادت بپردازيد. عمل مداوم نزد خدا، محبوبتر از عمل بسيار و خسته كننده است . (70)

68 - ريا
شداد بن اوس گفت : بر رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد شدم و چهره مباركش را بدان گونه افسرده ديدم كه مرا ناراحت ساخت . عرض كردم : چه پيش آمده است ؟ فرمودند: بر امتم از شرك مى ترسم . عرض كردم : آيا پس از شما مشرك مى شوند؟ فرمودند: آنان خورشيد و ماه و بت و سنگ نمى پرستند، ولى ريا مى كنند و ريا خود شرك است . (71) و سپس آيه 110 سوره كهف را تلاوت فرمودند: فمن كان يرجوا لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعبادة ربه احدا
هر كس اميد ديدار پروردگار خود دارد، بايد كار شايسته كند و در پرستش ‍ پروردگار خويش ، كسى از شريك نگيرد.

69 - ريزش گناهان
سلمان مى گويد: در محضر حضرت رسول صلى الله عليه و آله در سايه درختى به سر مى برديم . آن حضرت شاخه اى از آن درخت را گرفت و آن را تكان داد، برگهاى آن ريخته شد. حضرت رسول صلى الله عليه و آله به حاضران فرمودند: آيا از من نمى پرسيد اين چه كارى بود كه كردم ؟ گفتم : اى رسول خدا، علت اين كار را به ما خبر بده ، فرمودند: ان العبد المسلم اذا قام الى الصلاة تحتاتت عنه خطاياه كما تحتاتت ورق هذه الشجرة . يعنى همانا بنده مسلمان هرگاه به نماز ايستاد، گناهان او مى ريزد، همان گونه كه برگهاى اين درخت مى ريزد. (72)

70 - ساده زيستى
عده اى از همسران پيامبر صلى الله عليه و آله گفتند: ما وضعمان خيلى ساده است . ما هم زر و زيور مى خواهيم ، از غنايم به ما هم بدهيد. حضرت محمد صلى الله عليه و آله فرمودند:
زندگى من ، زندگى ساده است . من حاضرم شما را طلاق بدهم و طبق دستور قرآن كه زن مطلقه را بايد مجهز كرد، حاضرم چيزى هم به شما بدهم . اگر به زندگى ساده من مى سازيد، بسازيد، و اگر مى خواهيد رهايتان كنم ، زهايتان بكنم .
البته همه شان گفتند: خير، ما به زندگى ساده مى سازيم . (73)

71 - سر آغاز دانش
مردى به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: اى رسول خدا! شگفتى ها و مسائل غريب علم را به من بياموز، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: از آغاز دانش چه آموخته اى ، كه از انتهايش سؤ ال مى كنى ؟ عرض ‍ كرد: يا رسول الله ! آغاز دانش چيست ؟ فرمود: خداى را به حق شناختن . اعرابى گفت : حق معرفت خداوند چيست ؟ فرمود: خداى بدون مثل و مانند و ضد و شريك را بشناسى ، و نيز بدانى كه خداى يكتا و يگانه ، ظاهر و باطن و اول و آخر است و همتايى ندارد و چيزى نظير او نمى باشد. اين حق معرفت خداوند و سر آغاز دانش است . (74)

72 - سلام
وقتى يكى از مسلمانان به حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله سلام مى كرد و مى گفت : سلام عليك ، در جوابش مى فرمود: و عليك السلام و رحمة الله و اگر مى گفت : السلام عليك و رحمة الله ، مى فرمود: و عليك السلام و رحمة الله و بركاته . و به اين كيفيت رسول الله صلى الله عليه و آله در پاسخ سلام اضافه مى نمود.(75)

73 - سلام به كودكان
از انس بن مالك نقل شده كه گفت : همانا رسول اكرم صلى الله عليه و آله بر گروهى از كودكان گذشت و به ايشان سلام داد. (76)



ويژگي هاي پيامبراکرم صلوات الله عليه


" بعثت براي اين است كه اخلاق مردم، نفوس مردم، ارواح و اجسام مردم را، تمام اينها را از ظلمت ها نجات بدهد." امام خميني (ره)

پيامبر در قرآن

خداي متعال در قرآن كريم پيامبر خود را با چهار صفت بسيار مهم به مردم معرفي مي كند:

" لقد جائَكم رَسولٌ مِن انفسِكم عَزيزٌ عَليهِ مَا عَنِتمْ حَرِيصٌ عَليكم بالمُؤمِنِين رَوُفٌ رَحيم."( توبه/ 128)



- مردمي است: چون از مردم است به همه دردها و مشكلات آنان آشنا است؛ " مِنْ اَنفُسِكم"

- دلسوز است: از هر گونه ناراحتي و رنج و زيان مردم سخت ناراحت مي شود؛ "عَزيزعليه مَا عَنتم"

- علاقه زيادي به مردم دارد: عشق بسيار به خير و سعادت و پيشرفت و بزرگي و مجد و هدايت مردم دارد؛ "حَريصٌ عَليكم"

- مهربان و رئوف است: نسبت به مؤمنين مهرباني و رأ فت خاصي دارد؛ " بِالمُؤمِنينَ رَؤفٌ رَحيم"



پيامبراز زبان خودش

قالَ رَسُولُ الله صلي الله عليه و آله : ما خَلقَ الله خَلقاً اَفضلَ مِنّي، ولا اَكرَمَ عَلَيه مِني؛ خداوند كسي را برتر از من وهمچنين عزيزتر از من خلق نكرده است. (1)

طبق بيان قرآن و رواياتِ منقول از ائمه معصومين پيامبراكرم صلوات الله عليه داراي ويژگي هاي اخلاقي زير است، اخلاق برجسته و عظيم، امين، عادل، شجاع، رحيم، حليم، متواضع، متوكل، باحيا، صبور و شكيبا، زاهد و عابد، فاقد خشم و غضب شخصي.

قال رسول الله صلي الله عليه و آله : " بعثتُ لِلحِلمِ مَركَزا وَ لِلعِلمِ مَعْدنا وَ لِلصَّبر مَسكَناً"؛ برانگيخته شدم كه، مركز حلم و معدن علم و مسكن صبر باشم. (2)

پيامبراکرم صلوات الله عليه هدف از بعثت خود را اين گونه بيان مي نمايد:

" بعثت لا تمم مکارم الاخلاق"؛ من براي کامل کردن فضايل اخلاقي مبعوث شده ام.(3)



پيامبر در بيان اميرالمؤمنين عليه السلام

اميرالمؤمنين، پـيامبراكـرم صلي الله عليه و آله را بـا اوصاف بسيار زيبايي به مردم معرفي مي كند:

" طبِيبٌ دَوّارٌ بِطبّهِ، قَد اَحكَمَ مَرَاهِمَهُ وَ اَحْمَي مَوَاسِمَهُ يَضَعُ ذَلِكَ حَيْثُ الحَاجَة اِلَيه، مِن قـلوبٍ عُمْي وَ اذانٍ صُمّ وَ اَلسِنةٍ بُكمٍ، مَتتبعٌ بِـدَ وَائِهِ مَـوَاضِعَ الغـفلَةِ وَ مَواطِنَ الحَيرَة."(4)

اميرالمؤمنين فرمود: پيامبر؛

- پزشک سيّاراست: او براي درمان بيمارانش حركت مي كند و خود به سراغ آنان مي رود.

- متخصص و درد شناس است: دردهـا را بـه خـوبي تشخيص مي دهد، حتي بيماري هاي روحي و رواني را مي شناسد.

- نسخه هاي شفابخش دارد: نسخه هاي او تمام بيماري ها، حتي قـلب هاي كـور و گـوش هاي سنگين و زبان هاي لال را شفا مي دهد و با داروي خود به دنبال بيماران غافل و سرگردان است.



اعمال شب و روز مبعث

شب مبعث، بسيار مبارك مي باشد، در روايات آمده كه اجر عبادت شيعيان در اين شب برابر است با اعمال شصت سال.

اما روز بيست وهفتم رجب روزي است كه حضرت محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله در غار حرا به رسالت مبعوث شد و براي اين روز چند عمل است:

ـ غسل.

ـ روزه: كه برابري مي كند با روزه هفتاد سال و يكي از چهار روزي است كه در تمام سال براي روزه گرفتن امتياز دارد.

ـ بسيار صلوات فرستادن بر پيامبر و آل ايشان.

ـ زيارت حضرت رسول و اميرالمؤمنين عليهماالسلام.


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 0:26  توسط مریم امینیان | 

پيامبرِ مدارا و قاطعيت

سيدغلامحسين حسيني

اشاره :

مقاله، از مدارا و صلابت ـ و هر يك در جايگاه خود ـ دفاع مي‏كند، و پس از ذكر نمونه‏هائي از امر به مدارا و تسامح اسلامي در قرآن كريم، احاديث پيامبر(ص) و اهلبيت(ع)، به نمونه‏هائي از موضعگيري‏هاي قاطع و صلابت اسلامي در قرآن و سنّت، اشاره مي‏كند.

 

«مدارا» و «صلابت»، هر دو از سيره پيامبر(ص) و تعاليم قرآن كريم به شمار آمده و در حيات سياسي و اجتماعي پيامبر(ص) چه در فقدان قدرت و حكومت، و چه پس از تشكيل حكومت و كسب اقتدار، در گفتار و رفتار ايشان استمرار داشته‏اند.1 «مُدارا» در لغت، به معني نرمش و ملاطفت و رفق با مردم و چشمپوشي از خطاي آنان است و در روايات اسلامي نيز به همين معنا بكار رفته است.

در بررسي قرآن كريم و روايات و سيره پيشوايان دين به دست مي‏آيد كه «مدارا و نرمش» و «رأفت و رحمت»، اصل جاري اسلامي و ارزش مسلّم قرآني و از عوامل گسترش اسلام در شبه جزيره عربستان و جهان بوده است. ابتدا بايد بررسي كرد كه ظرف جريان مُدارا و نرمش بعنوان اصل ارزشي اسلام كجاست؟ آيا يك اصل مطلق است؟ و آيا همه جا حتي در اصول و قوانين ديني جاري است؟ اين اصل، بي‏شك نمي‏تواند مطلق باشد و حتما حدودي دارد كه اجراي آن فراتر از اين حدود، آن را تبديل به يك پديده ضدارزشي يعني مداهنه و مصانعه و سازشكاري در حق مي‏گرداند. همانگونه كه ترك اين اصل در مرز خويش نيز به ناهنجاري «خشونت» مي‏انجامد. از آيات و روايات به دست مي‏آيد كه مُدارا در مسائل شخصي و نيز مسائل اجتماعي كه در تقابل با حقوق ديگران نيست و در كيفيت ترويج اسلام و ارزشهاي ديني، توصيه شده اما در مسائل اصولي دين و اجراي حدود و احكام ديني، نرمش كاملاً مذموم و ناروا است و سهل‏انگاري در اينگونه مسائل، به پديده‏اي مذموم بنام «ادهان و مُداهنه» منجّر مي‏شود كه مورد نهي شديد اسلام است و اگر به تضييع حقوق ديگران [= حقّ‏النّاس] بيانجامد نيز «معاونت در ظلم» بشمار مي‏رود.

اينك به نمونه‏اي مختصر از آيات و روايات و سيره اولياء ديني در خصوص مدارا و نيز قاطعيت و صلابت، اشاره مي‏كنيم:

محمد

قرآن و مُدارا:

قرآن كريم در توصيه به مدارا در مواردي كه به تضييع حقوق و حدود شرعي نينجامد، از جمله فرموده است:

1) فبما رحمةٍ من اللّه لِنتَ لهم ولو كنتَ فظّا غليظ القلبِ لانفضّوا من حولك فاعف عنهم واستغفرلهم و شاورهم في‏الامر فاذا عزمت فتوكّل علي‏اللّه انّ اللّه يحبّ المتوكّلين.2

(به رحمت الهي، با آنان نرمخو و پرمهر شدي. اگر تندخو و سخت‏دل بودي بي‏شكّ از پيرامون تو پراكنده مي‏شدند، از آنان درگذر و برايشان آمرزش بخواه و در كارها با آنان مشورت كن و چون تصميم نهائي را گرفتي بر خدا توكل كن كه خداوند، توكّل‏كنندگان را دوست مي‏دارد.)

در اين آيه به يك صفت لازم در رهبري اسلامي يعني گذشت و نرمش و انعطاف در برابر كساني كه تخلفي از آنها سر زده و بعد پشيمان شده‏اند اشاره شده است.3

2) لقدجاءكم رسولٌ من أنفسكم عزيزُ عليه ما عنتّم حريصٌ عليكم بالمؤمنين رؤفٌ رحيمٌ.4

(بي‏شك براي شما پيامبري از خودتان آمد كه بر او دشوار است اگر شما در رنج بيفتيد، به سعادت شما حريص و نسبت به مؤمنان، دلسوز و مهربان است.)

3) فلعّلك باخعٌ نفسك علي آثار هم إن لم تُؤمنوا بهذا الحديث أسَفا.5

(بسا اگر ايمان نياورند، تو جان خود را از اندوه در پيگيري مصالح مردم، تباه كني.)

4) ... فلاتذهب نفسك عليهم حسراتٍ انّ‏اللّه عليمٌ بما يصنعون.6

(مبادبا حسرتي‏كه براي‏مردم مي‏خوري جانت را بدهي و خداوند به آنچه مي‏كنند دانا است.)

اين قبيل آيات بيانگر يكي ديگر از شرايط رهبري و حاكمان اسلامي يعني «دلسوزي و رأفت نسبت به امت» است. پيامبر اكرم(ص) براي هدايت بشريت عشق مي‏ورزيد و براي اجراي اين هدف، شب و روز مجاهدت مي‏كرد و در نهان و آشكار، در اجتماع و انفراد، تبليغ دين مي‏كرد و از هدايت نشدن گروههائي از مردم، رنج مي‏برد و اين عاليترين درجه رأفت و مهرباني نسبت به امّت است.

5) و ما ارسلناك الّارحمةً للعالمين7

(و تو را جز رحمتي براي جهانيان نفرستاديم).

6) محمّدٌ رسول‏اللّه والذّين امنوآمعه اشّدآء علي‏الكفّار رحمآء بينهم...8

(محمد(ص) پيامبر خداست و كساني كه با اويند، با كافران، سختگير و با يكديگر مهربانند).

7) و ان احدٌ من المشركين استجارك فأجره حتي يسمع كلام اللّه ثمّ ابلغه مأمنه ذلك بانّهم قومٌ لايعلمون9

(اگر يكي از مشركان از تو پناه خواست پناهش ده تا كلام خدا را بشنود، سپس او را به مكان امنش برسان، چرا كه آنان نادانند).

8) وانذر عشرتك الاقربين و اخفض جناحك لمن اتّبعك من‏المؤمنين.10

(خويشان نزديك را هشدار ده و براي آن مؤمناني كه تو را پيروي كرده‏اند، بال خود را فرو گستر).

9) واخفض جناحك للمؤمنين11

(و بال خويش براي مؤمنان فرو گستر).

10) خذالعفو و أْمُربالعرف واَعرض عن المشركين12

(گذشت پيشه كن و به كار پسنديده، فرمان ده و از نادانان رخ برتاب).

از آيات قرآن به خوبي روشن مي‏شود كه پيامبر گرامي اسلام مأمور به نرمش و مُدارا با مردم بوده‏اند.

حديث و «مُدارا»

اصل مدارات و رأفت در روايات اسلامي بسيار مورد توجه قرار گرفته است و شامل ابوابي چون باب مدارات، باب رفق، باب تراحم و تعاطف [= مهرباني نسبت به يكديگر]. و باب معاشرت و ابواب ديگري نيز به دلالت التزامي، همين اصل را تأييد مي‏نمايند چون باب اهتمام به امور ديگران، باب حلم و بردباري، باب كظم غيظ، باب عفو و چشم‏پوشي از لغزش ديگران، باب احترام و تكريم و ارزش نهادن به بزرگان و مؤمنان و... (رجوع شود به كتاب شريف كافي، ج 2).

در اينجا تنها به چند روايت از پيامبراكرم(ص)

بسنده مي‏نماييم:

1) قال رسول‏اللّه(ص): أمرني ربّي بمداراة النّاس كما أمرني بأداء الفرائض.13

(پروردگارم مرا به مدارا و نرمي با مردم دستور فرمود، همچنان‏كه به انجام واجبات امر فرمود.)

2) قال رسول‏اللّه(ص): مُداراة النّاس نصف الايمان والرّفق لهم نصف العيش.14

(مهرباني و سازگاري با مردم، نيمي از ايمان است، و نرمي با آنان، نيمي از بركت زندگي.)

3) جاء جبرئيل(ع) الي النبي (ص) فقال: يا محمّد، ربّك يقرئك السّلام و يقول لك دارخَلقي.15

(جبرئيل نزد پيامبر(ص) آمد و عرض كرد: پروردگارت به تو سلام مي‏رساند كه با بندگانم مُدارا كن.)

و از امام صادق(ع):

يحقّ علي‏المسلمين الاجتهاد في‏التّواصل و التّعاون علي التّعاطف والمواساة لااهل الحاجة و تعاطف بعضهم علي‏بعض حتي تكونوا كما امركم اللّه عزّوجّل «رحماء بينهم» متراحمين، مغتمين لما غاب عنكم من امرهم علي ما مضي عليه الانصارعلي عهد رسول‏الله(ص).16

(سزاوار است براي مسلمانان كه در پيوند با يكديگر و كمك بر مهرورزي و در محبّت و رسيدگي به نيازمندان و عطوفت نسبت به هم، كوشا باشند. چنان باشيد كه خداي فرمود «رحماء بينهم» و در غياب مسلمانان، دلسوزشان باشيد آنگونه كه انصار در عصر رسول خدا(ص) بوده‏اند).

سيره پيامبر(ص) و مدارا


پيامبر اسلام به عنوان پيام‏آور وحي الهي و رهبر و مقتداي خلق عالم، افزون بر بيان، در عمل نيز مظهر رحمانيّت و رحيميّت و اهل مدارا بوده‏اند. البته اين سياست تسامح و مُدارا مربوط به همان موارد مجاز در امور شخصي و برخي مسائل اجتماعي است. وقتي پيامبر اكرم(ص) در مكه براي دعوت مردم به خداپرستي ظهور كرد، با عكس‏العمل شديد مواجه گشت؛ و قريش از هيچ‏گونه آزار و شكنجه و افترائات و اهانت دريغ نورزيدند و او را فردي كذّاب، ساحر، مجنون و... معرفي مي‏كردند و وقتي اين اعمال سخيف را به اوج مي‏رساندند، عكس‏العمل پيامبر(ص) اين بودكه:

«الّلهم اغفرلقومي بانّهم لايعلمون».17

«بار الها قوم مرا مورد رحمت و مغفرت خويش قرار ده، زيرا اينان حقيقت را نمي‏دانند.»

از اين مهمتر رفتار مهربانانه و انعطاف پيامبر(ص) با مردم در هنگام اقتدار سياسي است كه نمونه‏اي از آن در روز فتح مكه متجلي گشت. در آن روز سرنوشت كه پس از سالياني جهاد و مشقت، مكه را فتح كرد و آنان را به زانو درآورد، مي‏توانست انتقام آزارها و اهانت‏ها و قتل و غارت‏ها بگيرد اما پيامبر(ص) فرمان عفو عمومي صادر نمود و از تقصير همگان، جز چند نفر كه بيش از حدّ، معاند و پليد بوده و از ائمّه كفر به حساب مي‏آمدند، نگذشت. در روز فتح مكّه، هنگام ورود سپاه اسلام با تجهيزات كامل و آرايش خاص به شهر مكه، سعدبن معاذ از بزرگان صحابه و افسران سپاه پيامبر رجزهائي با اين مضمون خواندكه:
امروز روز نبرد است

امروز جان و مال شما حلال شمرده مي‏شود

قلب عطوف و مهربان پيامبر(ص) از شنيدن اين اشعار، سخت غمگين گشت و جهت تنبيه آن افسر، او را از مقام فرماندهي عزل نمود و پرجم را به پسر وي، قليل‏بن سعد سپرد.18 اين مهرباني براي مردم مكه، كه سالها با آن حضرت خصومت ورزيده و با او جنگ‏ها نموده بودند، عجيب مي‏نمود و نسيم ملايم عطوفت، آنان را به عفو رهبر بزرگ، اميدوار ساخت و دلها را به پذيرش اسلام، متمايل ساخت.

از ديگر نمونه‏ها مي‏توان به عفو «صفوان بن‏امّيه» اشاره نمود. صفوان از جمله سران مشركان مكه و آتش‏افروزان جنگهاي متعدد عليه پيامبر(ص) بوده است. او مسلماني را در مكه در برابر ديدگان مردم به دار آويخته بود و از اين روي پيامر(ص)، خون او را حلال شمرده بود اما از ترس مجازات به جدّه گريخت زيرا اطلاع يافته بود كه نامش در ليست ده نفري كه پيامبر، آنان را از عفو عمومي استثناء نموده و حكم اعدامشان را صادر كرده، وجود دارد.

عمروبن‏وهب، پسرعموي‏صفوان‏از پيامبر(ص) درخواست عفو و گذشت از او را كرد و پيامبر(ص)، صفوان را عفو نمود. صفوان باور نمي‏كرد كه عفو شده است مگر اينكه از رسول خدا(ص) نشانه‏اي دالّ بر عفوش بياورند، و پيامبر(ص)، عمامه، يا پيراهن خويش را به عنوان نشانه دادند و او برگشت. وقتي صفوان، چشمش به پيامبر«ص» افتاد، عرض كرد: به من دو ماه مهلت دهيد تا درباره اسلام تحقيق كنم.

پيامبر(ص) فرمود به تو چهار ماه مهلت مي‏دهم كه درباره اسلام تحقيق كني و مسلمان شوي.

صفوان بعدها مي‏گفت: هيچ‏كس به اين نيك نفسي نمي‏تواند باشد مگر اينكه پيامبر باشد و گواهي مي‏دهم كه خدايي جز خداي يكتا نيست و او رسول خدا است؛ و مسلمان شد.19

2ـ صلابت، قاطعيت و نفي سازشكاري

گفتيم كه اصل در اسلام و سيره معصوم(ع)، رأفت و نرمش است. اما گاه نيز صلابت و قاطعيت بدون هيچ تسامح و گذشت، ضروري است. اگر قاطعيت و سخت‏گيري و به اصطلاح خشونت نسبت به دشمنان و منافقان و متخلفان نباشد، طمع دشمنان نسبت به چنين ملتي تحريك مي‏گردد و بزهكاري در جامعه زياد مي‏شود، زيرا بزهكاران، احساس امنيت كامل نموده و در خلاء خشونت قانوني، امنيت ملي جامعه را بر هم زده و باعث سلب آسايش مردم مي‏شوند، عدالت تأمين نشده و فساد و بيعدالتي فراگير مي‏شود. پس از باب رحمت به مردم، سخت‏گيري و خشونت لازم مي‏شود. از اين رهگذر است كه شريعت اسلامي، دعوت به صلابت و قاطعيت و عدم مداهنه فرمودند و برخي احكام شاقّ و قاطع، وضع كردند پس اين قوانين نيز از باب رحمت به كل امّت تشريع گشته همانند جرّاحي عضوي فاسد كه براي صحّت بدن، ضروري است.

بايد دقت كرد كه اين قاطعيت و سخت‏گيري و خشونت در قانون اسلام كه در سيره پيامبر(ص) و اولياي بزرگ و معصومين عليهم‏السلام متجلّي گرديده، نسبت به چه گروههاو افرادي است؟ بنظر مي‏رسد كه بتوان چنين دسته‏بندي را جهت تعيين موارد اعمال خشونت مشروع، ارائه كرد:

1ـ مشركين؛ 2ـ منافقين؛ 3ـ متخلفان و بزهكاران

اينك نمونه‏اي از آيات و روايات و سيره عملي پيامبر(ص) را در اين مبحث مرور كنيم:

قرآن، صلابت و قاطعيت

1) فاذا انسلخ الاشهر الحرُم فاقتلوا المشركين حيث وجد تموهم و خذوهم و احصروهم و اقعدوالهم كلّ مرصد... .20 اين آيه (آيه سيف و شمشير)، سخت‏ترين دستورها را در مقابله با مشركان صادر نموده و مشتمل بر چهار حكم شديد و خشن است: بستن راهها، محاصره كردن، اسير ساختن و در نهايت، كشتن مشركان.

اين چهار حكم به صورت تخييري نيست بلكه با درنظر گرفتن شرايط محيط و زمان و مكان و اشخاص موردنظر، بايد عملي گردد. اگر تنها با بستن راه و محاصره نمودن و يا اسير گرفتن، آنان در فشار قرار گيرند از اين راه بايد وارد شد. و اگر چاره‏اي جز قتل و كشتن آنها نبود، آنگاه قتل هم جايز و مجاز مي‏گردد.21

2) فلاتطع الكافرين و جاهِدهُم جهادا كبيرا.22

(پس از كافران فرمان مَبر و بدين قرآن با آنان جهاد كن، جهادي بزرگ).

3) يا ايّهاالنّبي اتّق‏الله ولاتطع الكافرين والمنافقين.23

(اي پيامبر، از خدا پروا بدار و كافران و منافقان را فرمان مبر).

فلاتُطع المكذّبين.

(از دروغزنان، فرمان مبر)

وَ دوّ لوتدهن فيدهنون.

دشمنان دوست دارند كه نرمي (روغن‏مالي = ماستمالي) كني تا نرمي كنند.

ولا تطع كلّ حلاّفٍ مهين.24

(و از هر قَسَم خورنده فرومايه‏اي فرمان مبر).

يعني آنان دوست دارند كمي تو از دين خود مايه بگذاري، و اندكي هم آنان از دين خويش مايه بگذارند و هر يك درباره دين خويش مسامحه روا داريد تا سازش كنيد.25

خداي حكيم، هم در اين آيات و همچنين در آيات 73/75 سوره اسراء و آيات ديگري به شدت تمام، پيامبر گرامي را از سازش و مُداهنه با كفّار و مشركان نهي نموده است.

و ان كادوا ليفتنونك عن‏الّذي اوحينا اليك لتفتري علينا غيره و اذا لاتّخذوك خليلاً ولولا أن ثبتناك لقد كدت تركن اليهم شيئا قليلاً. اذا لاذقناك ضعف الحيوة و ضعف الممات ثّم لاتجدولك علينا نصيرا.*

(و همانا نزديك بود كه تو را از آنچه به تو وحي كرديم بلغزانند و بگردانند تا بر ماجز آن را كه وحي كرديم، ببندي و آنگاه تو را به دوستي خود گيرند. و اگر نه آن بود كه تو را استوار داشتيم، نزديك بود كه اندكي به آنان گرايش كني. آنگاه، در صورت گرايش ـ تعداد دو چندان عذاب در اين زندگي، و دو چندان پس از مرگ مي‏چشانديم و آنگاه براي خويش در برابر ما ياوري نمي‏يافتي).

اين آيات با تأكيد فراوان هشدار مي‏دهد كه مبادا وسوسه‏هاي گروههاي مشركان و آنان كه به دين، معتقد نيستند، در مسلمانان و مؤمنان، ضعف و سستي به مسائل ديني ايجاد كند و روحيه آنان را در مسائل و مباني ديني تضعيف نمايد و هشدار مي‏دهد كه بايد با قاطعيت تمام با آنان مبارزه كرد و مجازات كمترين انعطاف در مقابل مشركان و بي‏دينان، عذاب مضاعف در دنيا و سراي ديگر است.

امروزه نيز مسلمانان نبايد مفتون تبليغات ضدديني دشمنان و دوستانِ به ظاهر مسلمان گردند و نسبت به دين و مباني ديني، سُست و منفعل سياست آنان گردند و تسامح و تساهل نشان دهند.

فاصبر لحكم ربّك و لا تطع منهم آثما اوكفورا.26

(در برابر فرمان پروردگارت شكيبايي كن و از آنان هيچ گنه پيشه يا ناسپاسي را فرمان مبر.)

فأعرض عن من تولّي عَن ذكرنا ولم يُرد الّا الحيوة الدّنيا.27

(از هر كس كه از ياد ما روي برتافته و جز زندگي دنيا را خواستار نبوده است، روي برتاب).

اتّبع ماأوحي اليك من ربّك لااله‏الاّهو وأعرض عن‏المشركين.28

(از آنچه از پروردگارت به تو وحي شد پيروي كن. هيچ معبودي جز او نيست. و از مشركان روي برگردان)

4) ولاتركنوا الي‏الذّين ظلموا فمسّتكم النّار و مالكم من دون اللّه من اولياء ثمّ لاتنصرون.29

(به كساني كه ستم كردند مگراييد و بر ظالمان تكيه ننماييد كه موجب شود آتشي شما را فراگيرد و در برابر خدا براي شما دوستاني نخواهد بود و سرانجام ياري نخواهيد شد.)

اين آيه به عنوان يك وظيفه قطعي فرموده است كه در امور عقيدتي، سياسي، نظامي و اقتصادي و فرهنگي، به ظالمان و ستم‏پيشگان، تكيه و اعتماد و همكاري و دوستي نكنيد.

بنابراين مُداهنه و ركون به ستمگران، باعث سقوط به آتش عذاب است. افزون بر اين آيات فراوان ديگري نيز وجود دارد كه دستور به جهاد و

مجاهده در راه خدا با مشركان و اهل كتاب و منافقان را صادر نموده است و نيز آيات و رواياتي كه توبيخ و سرزنش از افرادي مي‏كند كه از شركت در جهاد با دشمنان دين، براي احياء دين خدا سرباز مي‏زنند وجود دارد. از مجموع اين آيات بدست مي‏آيد كه مُداهنه در دين و احكام ديني، صحيح نيست و از اهل معصيت و گناهكاران و مشركان و ...، بايد اعراض و تبرّي جُست و نسبت به آنان بايد قاطعيت به خرج دادند نه تساهل و تسامح.

قاطعيت و عدم مُداهنه در روايات

در جوامع روايي نيز احاديث فراواني در زمينه قاطعيت و عدم مُداهنه و ابراز خشم و اعمال خشونت نسبت به دشمنان و بزهكاران وارد شده كه برخي از اين احاديث به دلالت مطابقي و به صراحت لفظي، دالّ بر اين مطلب است و برخي ديگر به دلالت التزامي و تضمّني، و ما تنها به نمونه‏اي از اين احاديث اشاره مي‏كنيم:

ـ در باب «الحُب في‏اللّه والبغض في‏اللّه»30، احاديثي آمده دالّ بر اينكه «بغض و خشم، در مواردي، لازم و ضروري است. البته نه خشم و كينه‏توزي مادّي بلكه خشم و قاطعيتي كه در راه خدا و براي اجراي احكام الهي و احقاق حقوق شرعي مردم باشد.

ـ در باب «الأمربالمعروف و النهي عن المنكر نيز امر به معروف و نهي از منكر، مراحلي دارد كه مآلأبه برخورد فيزيكي و ضرب و جرح و حتي قتل مي‏انجامد. گفتني است كه اين مرحله از امر به معروف و نهي از منكر به دستور حاكم شرع اسلامي بايد باشد و بدون اذن و فرمان ديني نمي‏شود. خشونت در شرع مقدس، روي مصالح و عللي تجويز شده و تعيين حدود و ثغور آن يك بحث فقهي است.31

ـ در باب «الغيرة والحمّية»32 نيز رواياتي بيانگر اين است كه فرد مسلمان در مسائل ديني و... بايد غيرت و خشم بورزد و واكنشهاي صريح و شديد و البته عادلانه نشان دهد.

بعنوان نمونه علي عليه‏السلام فرمود:

«لا ترخّصوا لانفسكم فتد هنوا و تذهب بكم الرّخص مذاهب الظلمة فتهلكو ولاتداهنو في‏الحّق اذا ورد عليكم و عرفتموه فتخسروا خسرانا مبينا.33

(بندگان خدا! به خويشتن، اجازه مداهنه و لاابالي‏گري ندهيد كه شما را به ستم مي‏كشاند. آن گاه كه حق را شناختيد و حق به شما روي آورد و نياز به ياري شما دارد، هرگز مداهنه و سستي نكنيد.)

و نيز فرمود:

لايقيم امراللّه سبحانه الاّمن لايصانع و لايضارع ولايتّبع‏المطامع.34

(فرمان خدا را برپاي نمي‏دارد مگر كسي كه در حق، مدارا نكند و سازش نكند و در پي طمعها نتازد.)

قاطعيت و صلابت در سيره پيامبراكرم(ص)

نقل شده است كه:

كان النّبي(ص) اذا غضب احمّر وجهه

و در روايت ديگر است كه:

حنف لونه و اسود.35



يعني پيامبر، وقتي براي خدا و عدالت، غضب مي‏فرمود رنگ چهره‏اش تغيير مي‏يافت و عكس‏العمل شديد مي‏ورزيد.

اينك به چند نمونه از رفتار قاطع و پرصلابت پيامبراكرم(ص) در برخورد با متخلفان و عاصيان توجه كنيم:

هنگامي كه پيامبر(ص) براي جنگ با روميان به تبوك مي‏رفتند، سه نفر از مسلمانان به نامهاي از شركت در جنگ و از روي تنبلي و سُستي و دنياطلبي سر باز زدند اما به هنگام بازگشت پيامبر از جنگ تبوك، جهت عذرخواهي خدمت آن حضرت رسيدند اما برخلاف انتظار، مورد غضب و بي‏مهري پيامبر قرار گرفتند و پيامبر(ص)، حتي يك كلمه با آنان سخن نگفت و به مسلمانان دستور فرمود كه هيچ كس با آنان سخن نگويد بگونه‏اي كه حتي زنان و فرزندان آنان به محضر پيامبر(ص) آمدند و اجازه جدايي از آنها را خواستار شدند. متخلّفان در محاصره شديد اجتماعي، قرار گرفته بودند و فضاي شهر مدينه با آن وسعت براي آنان تنگ شده بود بگونه‏اي كه مجبور شدند براي نجات از اين خواري و رسوايي، مدينه را ترك گويند و به كوههاي اطراف پناه برند و مدتي طولاني در كوهها به سر بردند و به دعا و نيايش و توبه به درگاه خدا روي آوردند تا اينكه سرانجام آيه شريفه: «وعلي‏الثّلاثة الّذين خلّفوا حتي ضاقت عليهم الارض بما رحبت و ضاقت عليهم انفسهم وظنّوا انّ لاملجأَ من اللّه الاّ اليه ثمّ تاب عليهم ليتوبوا ان‏اللّه التّواب الرّحيم» نازل شد و توبه آنان را پذيرفت. پيامبر اكرم(ص) در مقابل متخلفان، هيچ نرمشي نشان نداد و با كمال قاطعيت با آنان برخورد نمود. يعني چنان بر آن سه تن تنگ گرفتند كه تمام زمين با همه وسعتش، جائي براي آنان نداشت و جان‏شان به لب رسيد.

از جمله مواردي كه مُداهنه و سهل‏انگاري در آن جايز نيست، حق‏النّاس است، چه حقوق شخصي افراد و چه حقوق عمومي و بيت‏المال كه هيچ‏كس حق سازش در اين امور را ندارد. حتي رئيس حكومت و يا امام مسلمين نيز حق تصرف و يا تضييع حقوق مسلمين و بيت‏المال آنان را بجز صرف در امورات جامعه و خود مردم ندارد. پيامبر مكرّم(ص) و امامان معصوم عليهم‏السلام در مسئله بيت‏المال و حق‏الناس بسيار حساس و دقيق بودند و در مسئله شخصي حتي استفاده از يك شمع بيت‏المال را هم جايز نمي‏دانند.36

در سيره نبي‏اكرم(ص) نيز به خوبي مشهود است كه آن حضرت در مورد اموال عمومي و حق‏الناس سخت‏گير و قاطع و با صلابت بوده‏اند و هيچگاه در آن باره مداهنه و سستي به خرج نداده‏اند.

روز حركت از سرزمين خيبر، به رزمنده‏اي كه مأمور بستن كجاوه‏ها بود، تيري اصابت كرد و جان سپرد. تحقيقات مأموران اطلاعاتي درباره علت قتل به جايي نرسيد. همگي گفتند: بهشت بر او گوارا باد. اما پيامبر(ص) فرمود: با شما هم‏عقيده نيستم، زيرا عبايي كه او بر تن دارد از غنايم و بيت‏المال است و او آن عبا را به خيانت برده است و روز رستاخيز به صورت آتش او را احاطه خواهد كرد. از اين روي پيامبر اكرم(ص) بر جنازه او نماز نخواند.37

پيامبر (ص) در طول بيست و سه سال نبوت و رسالت، هيچگاه بر سراصول و مباني دين و بر سر اجراي احكام با هيچ‏كس سازش و مداهنه نكرد. پس از غزوه تبوك در سال نهم، نمايندگان قبيله هوازن براي پذيرش اسلام، اظهار تمايل نمودند و لكن شروطي را نيز ذكر كردند كه از جمله آن معافيت از حكم «نماز» بوده است. اما پيامبر با قاطعيت و بدون هيچ تساهل و سازشكاري به آنان فرمود:

«لاخير في‏دينٍ لاصلاة معه.»

ديني كه در نماز نباشد ارزش و سودي ندارد.38

همچنين در اجرا، حدود الاهي نيز پيامبر، ذره‏اي تسامح و معامله نمي‏كردند زيرا جرم‏هائي كه به هتك حرمت خانواده و اجتماع و آبروي انسانها، هتك عفت عمومي، اختلال در نظام اجتماعي، سُست شدن مباني اعتقادي مردم و.... مي‏انجامد از موضوعاتي است كه نمي‏توان به سادگي از كنار آنها عبور كرد، پيامبر اكرم(ص) ضمن تشريع و قانونگذاري وحياني اين احكام، خود نيز از مجريان سرسخت اين فرامين الهي بوده و هيچگاه بر سر اين احكام نوراني، نرمش به خرج نداده‏اند و در حدود و قوانين الهي. فاطمه خزومي با فاطمه محمدي(س) براي اجراي احكام در دادگاه عدل نبوي يكسانند. زني از اشراف قريش به نام فاطمه مخزومي، مرتكب سرقت شد. رسول خدا(ص) دستور داد حدّ الهي را درباره او جاري كنند. قبيله بني مخزوم ناراحت شده و كوشيدند به هر وسيله‏اي، مانع اجراي حّد شوند.

اُسامة بن زيد كه مورد توجه رسول خدا(ص) بود از ايشان تقاضاي عفو كرد. اما حضرت سخت ناراحت شده و فرمود: آيا درباره حدي از حدود خدا شفاعت مي‏كني؟ سپس از جا حركت كرد و ضمن خطبه‏اي فرمود:

«اي مردم! علت اينكه ملتهاي قبل از شما هلاك شدند اين بود كه اگر فرد بلندپايه‏اي از آنان جرم مي‏كرد او را به مجازات نمي‏رساندند اما اگر از مردم ضعيف و ناتوان و گمنام، كسي خلاف مي‏كرد، حكم خدا را درباره وي اجرا مي‏كردند. سوگند به خدا، اگر [بر فرض محال[ دخترم فاطمه نيز دست به چنين كاري بزند حكم خدا را درباره او اجرا مي‏كنم و در برابر قانون خدا، فاطمه مخزومي با فاطمه محمدي يكسان است.»39

پيامبر در اجراء عدالت و احكام اسلام، هرگز مماشات و سهل‏انگاري نفرمود. امام علي(ع) طي مأموريتي از ناحيه پيامبر(ص) جهت دعوت مردم يمن به اسلام، به آن سرزمين سفر نمود و هنگام مراجعت، از مردم نجران، پارچه‏هاي حرير را به عنوان جزيه و ماليات كه طبق پيمان روز مباهله مشخص شده بود، گرفت و سوي مدينه حركت نمود، در بين راه از حركت پيامبر(ص) براي شركت در مراسم حج، اطلاع يافت و بدين جهت فرماندهي سربازان را به يكي از افسران سپرد و خود به سرعت حركت كرد تا نزديكي مكه به خدمت پيامبر(ص) رسيد. پس از گفتگو با آن حضرت، مأموريت يافت به سوي نيروهاي خود بازگردد و آنها را به مكه بياورد. وقتي امام علي(ع) به ميان سربازان خويش بازگشت، ملاحظه فرمود كه پارچه‏هاي حرير را ميان خويش تقسيم كرده و به عنوان لباس احرام، مورد استفاده قرار داده‏اند. علي(ع) از اين تصميم جانشين خويش سخت ناراحت شد و او را مورد بازخواست قرار داد. او در پاسخ گفت كه با اصرار سربازان مواجه شدم و اين پارچه‏ها را به عنوان امانت به آنان سپردم تا پس از مراسم حج از آنان پس بگيرم. علي(ع) فرمود: تو چنين اختياري نداشتي. آنگاه دستور داد كه تمام پارچه‏ها را پس گرفته و بسته‏بندي نمايند، از اين فرمان قاطع و سخت علي(ع)، گروهي كه از عدالت، رنج مي‏بردند، به پيامبر(ص) شكايت جُستند و از رفتار علي(ع) ابراز ناراحتي نمودند.

پيامبر(ص) اين پيام را به شاكيان رساند:

«ارفعوا أالسنتكم عن علّيٍ فاّنه خشنٌ في‏ذات‏اللّه عزّوجل، غير مُداهنٍ في دينه»

زبان از بدگويي علي(ع) برداريد كه او در اجراي دستور خدا، بي‏پروا و سخت‏گير است و اهل سازش و مداهنه در دين خدا نيست.40

مي‏بينيم كه رفتار و سيره پيشوايان معصوم(ع) در دين خدا و اجراي احكام الهي، هرگز سازگاري و سازش با احدي را بر نمي‏تابد و دين خدا را با هيچ چيز مصالحه نمي‏كنند. كساني كه در مكتب علي(ع) تربيت شدند نيز چنين بودند. در انقلاب مردم كوفه عليه عثمان، برخي بزرگان كوفه همانند مالك اشتر نخعي، يزيدبن قيس لرجي، حُجربن عدي كندي، سليمان من صررخزاعي و... نامه‏اي به عثمان نوشته‏اند كه در آن آمده است:

«فانّنا لن نصالحك علي‏البدعة و ترك السنّة»41

(ما هرگز بر سر بدعت‏هائي كه گذاردي و ترك سنّت و سيره پيامبر(ص) با تو مصالحه و مدارا نخواهيم كرد.)

باشد كه سيره محمدي و علوي «عدم مداهنه در دين» در همه ما پديد آيد و رسوخ يابد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 0:8  توسط مریم امینیان | 

سيره پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه و آله

 

در ميان تمام انبيا، تنها پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است كه جزئيّات تاريخ زندگى او به روشنى ثبت و ضبط شده كه افتخار بزرگى براى مسلمانان به شمار مى‏رود، زيرا زندگى ساير انبيا مدّتى بعد از آن بزرگواران، با تحريفات فراوان و همراه با انواع تهمت‏ها نوشته شده است.

كتاب‏هاى زيادى درباره اخلاق پيامبر صلى الله عليه و آله نوشته شده كه بيشتر آنها به زبان عربى است و چون در بخش‏هاى قبلى درباره انبيا و شناخت و صفات آنان بحث‏هايى كرديم مناسب است گوشه‏اى از سيره آن پيامبر عزيز صلى الله عليه و آله را در اينجا ذكر كنيم زيرا آشنايى با سيره و روش زندگى و اخلاق فردى و اجتماعى آن بزرگوار براى همه مردم بدون استثنا مفيد است. از خداوند متعال مى‏خواهم اين نوشته مختصر را از ما بپذيرد و ما را از بهترين امّت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله قرار دهد.

پيامبر اكرم نزد كسى پاى خود را دراز نمى‏كرد. با گشاده‏رويى صحبت مى‏كرد و به همه افراد توجه مى‏فرمود.

آنچه در اينجا ذكر مى‏شود از كتاب «بحارالانوار» جلد شانزده و «سيره ابن هشام» و «كُحل البصر» و «تفسير الميزان» جلد ششم و غير آن است.

عبادت پيامبر

چون پاسى از شب مى‏گذشت رسول‏ خدا صلى الله عليه و آله از بستر برمى‏خاست و پس از گرفتن وضو و زدن مسواك و تلاوت آياتى چند از قرآن كريم، در گوشه‏اى به عبادت مى‏پرداخت و اشك مى‏ريخت. بعضى از همسرانش كه او را به اين حال مى‏ديدند مى‏گفتند: تو كه گناهى ندارى چرا اين قدر اشك مى‏ريزى؟ مى‏فرمود: آيا بنده شاكر خدا نباشم؟

امّ سلمه مى‏گويد: شبى پيامبر در خانه من بود، نيمه شب، او را نيافتم به سراغش شتافتم، ديدم در تاريكى ايستاده، دست‏ها را بلند كرده، اشك مى‏ريزد و مى‏گويد: خدايا! هرچه نعمت به من داده‏اى از من مگير، دشمنم را خشنود مكن، به بلاهايى كه مرا از آنها نجات دادى گرفتارم مكن، حتى به اندازه چشم بر هم زدنى مرا به خود وامگذار. به او گفتم پدر و مادرم فدايت شوند، شما كه بخشوده شده‏اى! فرمود: هيچ كس از خدا بى‏نياز نيست. حضرت يونس آنى به خودش واگذار شد، در شكم ماهى زندانى شد.

چون ماه رمضان مى‏رسيد، پيامبر همه بردگان خود را آزاد مى‏كرد، به هنگام نماز مى‏لرزيد و هرگاه نماز را به تنهايى مى‏خواند ركوع و سجود آن را طول مى‏داد ولى هرگاه با مردم به جماعت نماز مى‏خواند بسيار عادّى و ساده برگزار مى‏كرد. به يكى از يارانش كه امام جماعت ساير مسلمانان شده بود سفارش فرمود: هرگاه با مردم به نماز مى‏ايستى سعى كن بعد از حمد، سوره كوچكى قرائت كنى و نماز را طول ندهى.

رسول خدا هنگام خروج از خانه، خود را آماده و زينت مى‏كرد.

 

زهد پيامبر

روزى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دوازده درهم به حضرت على عليه السلام داد و فرمود: لباسى براى من تهيّه كن. على عليه السلام به بازار رفت و لباسى به همان قيمت تهيّه كرد و خدمت رسول اكرم صلى الله عليه و آله آورد. پيامبر فرمود: اگر لباس ارزان‏تر يا ساده‏ترى بود بهتر بود. اگر فروشنده حاضر است لباس را به او برگردان. حضرت على ‏عليه السلام لباس را برگرداند و پول را پس گرفت و خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله برگشت.

رسول ‏خدا صلى الله عليه و آله با على عليه السلام به سوى بازار راه افتادند، در راه كنيزى را ديدند كه گريه مى‏كند، از حالش جويا شدند. گفت: چهار درهم پول براى خريد جنس به من داده‏اند ولى پول را گم كرده‏ام و اكنون مى‏ترسم كه به خانه برگردم. پيامبر صلى الله عليه و آله چهار درهم از دوازده درهم را به او داد و آنگاه به بازار رفتند و پيراهنى به قيمت چهار درهم خريدند.

هنگام بازگشت برهنه‏اى را ديدند، لباس را به او بخشيدند و دوباره به بازار برگشته و پيراهن ديگرى خريدند. در راه بازگشت به منزل دوباره همان كنيز را ديدند كه ناراحت است و مى‏گويد: چون برگشتن به خانه طول كشيده مى‏ترسم مرا بزنند. پيامبر صلى الله عليه و آله همراه كنيز به منزل صاحبش رفت، صاحب خانه به احترام تشريف فرمايى پيامبر صلى الله عليه و آله كنيز را بخشيد و او را آزاد نمود. رسول اكرم فرمود: چه دوازده درهم با بركتى كه دو برهنه را پوشاند و يك نفر را آزاد كرد.

آرى، اگر ما هم كمى از زندگى خود بكاهيم بسيارى از برادران ما به نوائى مى‏رسند.

يك نفر يهودى چند درهم از پيامبر صلى الله عليه و آله طلب داشت. روزى مطالبه كرد ولى پيامبر صلى الله عليه و آله چيزى نداشت كه به او بپردازد. يهودى گفت: همين جا در كنار تو مى‏مانم تا بدهى خود را بپردازى و پيامبر صلى الله عليه و آله را در جاى خود نگه داشت. ظهر شد، مردم نماز ظهر را خواندند، عصر هم گذشت و وقت نماز مغرب و عشا فرا رسيد و آن يهودى همچنان پيامبر صلى الله عليه و آله را عملاً بازداشت كرده بود. مردم از رفتار آن مرد يهودى عصبانى شدند اما پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: ما حق ظلم نداريم. اين رفتار پيامبر باعث شد تا آن يهودى به خاطر صبر، متانت و خوش اخلاقى پيامبر مسلمان شد و مقدارى از مال خود را نيز در راه خدا داد و گفت: اين كار من نسبت به رسول خدا جنبه آزمايشى داشت نه جسارت.

سوز پيامبر

اگر كسى براى اصلاح و متحوّل كردن جامعه، از درون سوز نداشته باشد و مشتعل نباشد، محال است بتواند جامعه‏اى را مشتعل سازد. يكى از صفات برجسته انبياى الهى سوز و گداز آنها براى هدايت و سعادت انسان‏هاست. يكى از ناسزاهايى كه قديمى‏ها به بعضى مى‏گفتند اين بود: «اى بى درد!» پيداست كه داشتن درد و سوز، خود يك كمال است و بى دردى يك درد بزرگ است!

خداوند در اوصاف پيامبرش مى‏فرمايد: «حريص عليكم» او نسبت به شما سوز دارد و براى ايمان شما حرص مى‏خورد و در جاى ديگر خطاب به پيامبر مى‏فرمايد: «لعلّك باخع نفسك الا يكونوا مؤمنين» شايد خويشتن را هلاك كنى كه چرا آنها ايمان نمى‏آورند.

همچنين در سوره طه مى‏فرمايد: «طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقى»؛ اى پيامبر! ما قرآن را بر تو فرو نفرستاديم كه اين همه خود را به زحمت بيندازى !

آرى، سوز و گداز دينى از اوصاف انبيا و اولياست و نه تنها براى آنها كه براى هر مسلمانى لازم است. يك طلبه و يك دانشجو اگر بسوزد، دانشگاه و حوزه و جامعه را مى‌تواند متحوّل كند.

البته سوز هم بايد از روى اخلاص باشد، دكّان نباشد! هر پيرو پيامبرى بايد ببيند كجاى كار معطّل مانده است، آستين‏ها را بالا بزند و كار را انجام دهد. به نوع كار، پستى و شرافت ظاهرى آن نبايد نگاه كرد. كارى كه بر روى زمين مانده است بايد با نيّت پاك و خالص انجام داد.

بى‏تكلّفى پيامبر

يكى از خصوصيّات انبيا از جمله پيامبر اسلام پرهيز از تكلف بود. خداوند از پيامبرش مى‏خواهد كه به مردم بگويد: «و ما انا من المتكلّفين»؛ من اهل تكلّف نيستم و خود و ديگران را به سختى نمى‏اندازم.

غمخوار و همدرد

پيش از بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله زندگى بر مردم سخت شد و كم كم كار به قحطى كشيد، مردم به وحشت افتاده بودند، از جمله حضرت ابوطالب پدر بزرگوار حضرت على عليه السلام كه پيرمردى عيالمند و كم درآمد بود، نياز شديدى به كمك داشت.

پيامبر صلى الله عليه و آله با عموى خود(عباس) بنا گذاشتند خدمت ابوطالب برسند و هر يك، يكى از فرزندان او را به خانه خود بياورند و بدين وسيله مخارج زندگى او را سبك كنند. اين تصميم عملى شد. عباس، جعفر را به خانه خود برد و پيامبر صلى الله عليه و آله هم على عليه السلام را به منزل آورد و از همان اوان كودكى مربّى او گرديد.

اول مردم

بر خلاف رهبرانى كه هنگام احساس خطر، اول جان خود را از حادثه به در مى‏برند و پا به فرار مى‏گذارند و مردم و هواداران را در گرفتارى‏ها رها مى‏كنند، پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه ماندند و به برخى هواداران خود فرمان هجرت به حبشه را صادر فرمودند و به هنگام هجرت به مدينه نيز اول مسلمانان را فرستادند و بعد خودشان هجرت نمودند.

پيامبر اكرم روزى به كارگرى برخورد كه بر اثر كار بسيار پينه بر دست داشت، دست‏هاى او را در دست گرفت و بر آنها بوسه زد. 

 

مشورت با مردم

در كارهايى كه از طرف خدا فرمان مخصوصى صادر نشده و كار به خود امت و مشورت با آنان واگذار شده بود، گاه و بي گاه پيامبر با مردم مشورت مى‏كرد و حتى در مواردى رأى ديگران را بر نظر خود مقدّم مى‏داشت. در جنگ احد پيامبر صلى الله عليه و آله شورايى تشكيل داد و درباره اين كه براى جنگيدن از مدينه بيرون بروند يا در خود مدينه سنگر بگيرند مشورت نمود. نظر شخص پيامبر صلى الله عليه و آله و عدّه‏اى ديگر سنگربندى در مدينه بود. ولى اكثر جوان‏هايى كه از ياران پيامبر بودند به بيرون رفتن از مدينه تمايل نشان دادند و گفتند: يا رسول‏الله صلى الله عليه و آله ما تابع شما هستيم ولى چون از ما نظر خواستيد عقيده ما بيرون رفتن است.

در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله رأى جوانان پرشور و مؤمن را بر رأى ديگران و حتى بر رأى خود مقدّم داشت و سلاح برداشت و عازم جبهه نبرد شد. جالب اين كه فرمان «و شاورهم فى الامر» پس از شكست احد نازل شد و با اين كه به خاطر عمل به طرح اصحاب، مسلمانان در جنگ احد شكست خوردند ولى خداوند فرمان مى‏دهد: باز هم با آنان مشورت كن. البته تصميم‏گيرى نهايى با رهبر  است. زيرا قرآن در پايان همين آيه به پيامبر صلى الله عليه و آله مى‏گويد: «فاذا عزمت فتوكّل على اللّه» هرگاه تو تصميم گرفتى بر خدا توكّل كن و كار خود را شروع كن.

همگام با ياران

در سفرى كه رسول ‏خدا صلى الله عليه و آله با اصحاب داشتند هنگام تهيّه غذا هر يك از آنان كارى را قبول كردند، پيامبر صلى الله عليه و آله هم هيزم جمع كردن را بر عهده گرفت و هرچه اصحاب خواستند از كار پيامبر صلى الله عليه و آله جلوگيرى نمايند نپذيرفت.

در مورد ديگرى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از شتر پياده شدند و براى بستن آن به گوشه‏اى مى‏رفتند اصحاب آمدند تا شتر را از پيامبر صلى الله عليه و آله بگيرند و افسار آن را ببندند اما پيامبر نپذيرفت و فرمود: سعى كنيد كار خود را به ديگران واگذار نكنيد.

وفاى پيامبر

عمّار مى‏گويد: پيش از بعثت، من و حضرت محمد صلى الله عليه و آله با هم چوپانى مى‏كرديم. يك روز به او پيشنهاد كردم كه فلان منطقه چراگاه خوبى براى گوسفندان است فردا به آنجا برويم. حضرت محمد صلى الله عليه و آله پذيرفت. من فردا به آنجا رفتم و ديدم پيامبر صلى الله عليه و آله قبل از من به آنجا آمده است ولى گوسفندان خود را از چريدن بازمى‏دارد. پرسيدم چرا نمى‏گذارى گوسفندان بچرند؟ فرمود: چون وعده من با تو اين بود كه با هم شروع كنيم، نخواستم قبل از تو گوسفندان من از اين چراگاه استفاده كنند.

صداقت پيامبر

يكى از فرزندان پيامبر صلى الله عليه و آله ابراهيم نام داشت و در كودكى از دنيا رفت، اندكى پس از مرگ او خورشيد گرفت، مردم گمان كردند كه اين خورشيد گرفتگى به خاطر فوت ابراهيم است. ولى پيامبر صلى الله عليه و آله فوراً مردم را جمع نمود و فرمود: گرفتن خورشيد به خاطر مرگ فرزندم نبوده است.

او بدين وسيله مردم را از جهل و خرافه‏گرايى و علاقه نابجا حفظ نمود. در حالى كه اگر هر سياستمدارى بود با شعار «هدف وسيله را توجيه مى‏كند» از اين تصور و فكر غلط مردم سوء استفاده مى‏كرد و علاقه نارواى آنان را مى‏ستود.

پيشگام در مبارزه

در جنگ احزاب كه تمام نيروهاى ضداسلامى يعنى مشركان و كافران و منافقان با طرحى گسترده قصد كودتا عليه‏ اسلام را داشتند، پيامبر تصميم به دفاع گرفت، لذا با مشورت اصحاب بنا گذاشتند كه دور مدينه را خندق بكنند. در اينجا نيز رسول خدا اول كسى بود كه شروع به كندن خندق نمود و با اين كه برخى مسلمانان با كسب اجازه و گروهى هم بدون آن، كار را رها مى‏كردند اما پيامبر صلى الله عليه و آله تا پايان كار ايستاد و همچنان مشغول كندن خندق بودند.

تدبير پيامبر

رسول ‏خدا صلى الله عليه و آله هنگام رو به ‏رو شدن با مشكلات، اهل طرح و ابتكار و صداقت بود، در تاريخ مى‏خوانيم: قبايل عرب دست به دست هم داده، كعبه را تجديد بنا نمودند ولى همين كه كار به نصب حجرالاسود رسيد هر قبيله‏اى بر ديگرى پيشى مى‏گرفت تا اين سند افتخار به نام او ثبت شود. در اين باره گفتگوها به خشونت انجاميد و زمينه‏اى براى درگيرى پيدا شد.

شخصى گفت: به جاى درگيرى صبر مى‏كنيم و اولين شخصى كه از درِ مسجدالحرام وارد شد او را حَكم و داور قرار مى‏دهيم. ناگاه ديدند كه حضرت محمد صلى الله عليه و آله وارد شد، او را حكم و داور قرار دادند. پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد پارچه‏اى آوردند و حجرالاسود را در ميان آن نهادند و از تمام قبايل افرادى گوشه پارچه را گرفته، نزديك كعبه آوردند، سپس شخص رسول‏الله صلى الله عليه و آله با دستان مباركش حجرالاسود را برداشتند و در جاى خود نصب فرمودند و به غائله خاتمه دادند.

قاطعيّت پيامبر

عدّه‏اى خدمت آن حضرت رسيدند و گفتند: ما به تو ايمان مى‏آوريم به شرط اين كه:

1- بت‏ها را عبادت كنيم.

2- نماز نخوانيم.

امّا پيامبر صلى الله عليه و آله نپذيرفت زيرا حاضر نبود گوشه‏اى از مكتب آسيب ببيند گرچه به قيمت زياد شدن پيروان باشد. اين ديگرانند كه براى به دست آوردن پيروان زيادتر هر لحظه به شكلى و نامى و آرمى تغيير روش مى‏دهند و همچون تجار دنبال پيدا كردن مشترى هستند.

پيامبر به كفار مى‏فرمود: «لكم دينكم و لِىَ دين» دين شما براى شما باشد و دين من براى خودم. در صورتى كه غير انبيا در دين خود چندان استوار نيستند و به راه دشمنان مى‏روند و يا به آنها متمايل مى‏شوند و راه سازش و نرمش را در پيش مى‏گيرند.

دشمنان انبيا همواره مى‏خواهند، پيامبران و پيروان آنها را به سازش بكشند؛ قرآن مسلمانان را از اين نقشه آگاه مى‏سازد و مى‏فرمايد: «ودّوا لو تدهن فيدهنون»

پيامبرى كه جهانى از ظرافت و عاطفه و دقّت است و گاهى در امورى عادى و پيش پا افتاده چنان مهر و عاطفه نشان مى‏دهد كه به راستى انسان را مبهوت مى‏كند: به هنگام وضو مى‏بيند كه گربه‏اى تشنه به آب نگاه مى‏كند، وضو را قطع مى‏كند و آب را نزد گربه مى‏گذارد. با دشمن محكم‏تر از كوه و با دوست نرم‏تر از آب است؛ در گذشتن از حق شخصى خود، از سرسخت‏ترين دشمن خود به راحتى مى‏گذرد ولى در مقام اجراى قانون به قدرى قاطع است كه سوگند ياد مى‏كند: اگر دخترم هم خلافى كند او را با حدود الهى ادب مى‏كنم.

 

همسردارى پيامبر

با اين كه اكثر همسران رسول خدا صلى الله عليه و آله زنانى سالمند، يتيم دار، بيوه و داراى اخلاق متفاوت بودند اما همان گونه كه قرآن سفارش شده است: «عاشروهنّ بالمعروف» معاشرت پيامبر صلى الله عليه و آله با آنان كاملاً نيكو و طبيعى بود و گاه و بي گاه كه بعضى از آنان بدرفتارى مى‏كردند و حتى اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله از رفتار آنان ناراحت شده، مى‏گفتند: يا رسول‏اللّه صلى الله عليه و آله! او را رها كنيد، پيامبر صلى الله عليه و آله مى‏فرمود: ناراحتى و بدرفتارى زنان را بايد در كنار نقاط مثبت و كمالات آنان حساب كرد و نبايد انسان به خاطر ناراحتى و بدرفتارى، همسر خود را رها كند.

پيامبر اكرم‏صلى الله عليه و آله فرمود: از ما نيست كسى كه مال و ثروت داشته باشد ولى بر همسر و فرزندان خود سخت‏گيرى كند.

پيامبر صلى الله عليه و آله به خاطر وفادارى به همسرش خديجه حتى بعد از مرگ او به زنانى كه با خديجه دوست بودند احترام خاصى مى‏گذاشت.

پيامبر فرمود: من نسبت به خانواده‏ام از همه بهتر رفتار مى‏كنم.

آن حضرت با همسرانش چنان به عدالت رفتار مى‏كرد كه حتى در ايامى كه بيماريش شدّت گرفته بود، بستر او را هر شبى در اتاق يكى از آنان قرار مى‏دادند.

مهربانى با كودكان

نوزادى را براى دعا يا نامگذارى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند، نوزاد دامن حضرت را نجس كرد، مادر كودك و اطرافيان به شدت ناراحت شدند، اما پيامبر فرمود: آزادش بگذاريد، من لباس خود را مى‏شويم امّا فرياد زدن شما باعث مى‏شود كه اين كودك بى گناه بترسد.

پيامبر صلى الله عليه و آله به اطفال سلام مى‏كردند.

نام اطفال و كودكان را محترمانه مى‏بردند.

به خصوص درباره دختران سفارش‏هاى خاصى مى‏فرمودند و در مكتب او ارزش دادن به زن كارى پسنديده بود. در قرآن كريم آمده است: تولد دختر سبب عصبانيّت پدران مى‏شد تا آنجا كه از شدّت بغض رنگشان سياه مى‏شد: و اذا بشّر احدهم بالانثى ظلّ وجهه مسودّاً و هو كظيم».

در چنين جوّى، احترام مخصوص به كودك و دختر بسيار چشمگير و ارجمند است. آرى، در زمانى كه داشتن دختر ننگ بود، پيامبر صلى الله عليه و آله مى‏فرمود: بهترين فرزندان شما دخترانند و علامت خوش‌قدمى زن آن است كه اوّلين فرزندش دختر باشد. 

يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله در خدمت آن حضرت نشسته بود كه به او خبر دادند: همسر شما دختر آورده، او ناراحت شد. پيامبر صلى الله عليه و آله كه اين منظره را ديد فرمود: زمين جايگاه او و آسمان سايه‏بان او و روزى او هم با خداست، پس چرا تو ناراحت شدى؟ او همچون گلى است خوشبو كه از آن استفاده مى‏كنى. 

فردى در محضر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله گفت: من هرگز كودك خود را نبوسيده‏ام. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اين علامت قساوت توست.

درباره عدالت ميان كودكان نيز تأكيد و سفارش فرمود كه اگر يكى از آنها را در برابر ديگرى بوسيدى بايد ديگرى را نيز ببوسى.

روزى پيامبر آبى آشاميد، مقدارى آب ته ظرف باقى ماند، كودكى كه در آنجا بود گفت: يا رسول الله! بقيّه آب را به من بدهيد. در همان لحظه چند نفر بزرگسال گفتند: يا رسول الله! براى تبرّك باقى‏مانده آب را به ما بدهيد. پيامبر فرمود: اول نوبت كودك است. سپس به او فرمود: آيا اجازه مى‏دهى آب را به بزرگ‏ترها بدهم؟ كودك پاسخ منفى داد. پيامبر آب را به كودك داد.

بعد از جنگ موته، در حالى كه فرزندان جعفر طيّار را بر مركب خود سوار نموده بود به استقبال سپاه اسلام رفت . سپس وارد مسجد شد و بالاى منبر قرار گرفت و در حالى كه فرزندان جعفر روى پلّه‏هاى منبر بودند، در فضيلت جعفر سخنرانى فرمود. پس از آن نيز آنها را روى زانوى خود نشاند و دست نوازش بر سرشان كشيد.

امام صادق‏ عليه السلام فرمود: پيامبر دو ركعت آخر نماز ظهر را بدون انجام مستحبات، به سرعت خواند. مردم پرسيدند: يا رسول الله چه كارى پيش آمده است؟ فرمودند: مگر شيون و گريه كودك را نشنيديد. 

روزى پيامبر يكى از سجده‌هايش را خيلى طول داد. بعد از نماز برخى گفتند: يا رسول الله! گمان كرديم وحى نازل شده است. فرمودند: خير، فرزندم حسن، در حال سجده بر دوشم سوار شد، صبر كردم او از شانه‏ام فرود آيد.

هرگاه حسن و حسين‏ عليهماالسلام بر پيامبر صلى الله عليه و آله وارد مى‏شدند، حضرت از جا برمى‏خاست و آنان را در آغوش مى‏گرفت و بر دوش خود سوار مى‏كرد. 

پيامبر دستور مى‏دهد كه اگر كسى حيوان خود را - گرچه در سفر مكه - آزار دهد گواهى آن شخص از اعتبار مى‏افتد زيرا كسى كه حيوان را خسته كرده قساوت قلب دارد و قبول شهادت از چنين كسى نارواست.

 

مهمان نوازى پيامبر

سلمان مى‏گويد: به منزل پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شدم، متّكايى را كه خود حضرت از آن استفاده مى‏كرد پشت من قرار داد. جالب اين كه اين عمل را نسبت به هر مهمانى انجام مى‏داد. پيامبر براى ميهمانان خود زيرانداز پهن مى‏كرد و هنگام غذا خوردن تا زمانى كه ميهمان مشغول خوردن غذا بود، از سفره كنار نمى‏كشيد.

روزى يكى از برادران و خواهران رضاعى پيامبر هر كدام جداگانه خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند امّا پيامبر نسبت به خواهر بيش از برادر احترام كرد، برخى دليل اين تفاوت را پرسيدند، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: چون اين خواهر احترام پدر و مادر خود را بيشتر رعايت مى‏كرد من هم نسبت به او علاقه و احترام زيادترى دارم. 

گاهى مهمانان حضرت بعد از صرف غذا از خانه بيرون نمى‏رفتند و همچنان مشغول گفتگو بودند ولى رسول خدا صلى الله عليه و آله تحمّل مى‏كردند تا آيه نازل شد كه هرگاه مهمان پيامبر شديد پس از صرف غذا متفرّق شويد، زيرا نشستن بى مورد شما سبب بازداشتن رسول خدا صلى الله عليه و آله از كارهاى فردى و اجتماعى اوست كه قهراً سبب آزار ايشان نيز مى‏شود. «فاذا طعمتم فانتشروا ولا مستانسين لحديث.»

رفتار پيامبر با مخالفان

طبق فرمان خدا كه دستور مى‏دهد: «و ان جنحوا للسلم فاجنح لها» - اگر مخالفان تمايل به صلح نشان دادند تو نيز دست آنها را عقب نزن و تمايل نشان بده - رفتار پيامبر با مخالفان، طبق همين آئين‏نامه بود، البته در سوره انفال آيه 58 مى‏خوانيم: هرگاه از توطئه دشمن و نداشتن حسن نيّت او بويى بردى، فوراً با اعلام قبلى، پيمان را لغو كن. اين قرآن است كه مى‏فرمايد: يهود و نصارا را در مسائلى كه مورد توافق هر دو دسته است به وحدت و همكارى دعوت كن:

«قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم.»

به اهل كتاب بگو: بياييد در محور توحيد و مبارزه با شرك و طاغوت‏زدايى با هم توافق داشته باشيم. آرى، وحدت در توحيد و نفى شرك در مكتب اسلام ارزش دارد.

در آيه‏اى ديگر مى‏فرمايد: از شركت در مجالس مخالفان كه در بحث‏هاى بى‏منطق و باطل وارد مى‏شوند دورى كن تا شايد آنها مسير خود را عوض نمايند: «و اذا رايت الّذين يخوضون فى آياتنا فاعرض عنهم حتى يخوضوا فى حديث غيره.»

پيامبر صلى الله عليه و آله سخنان مخالفان را چنان گوش مى‏داد كه خيال مى‏كردند پيامبر صلى الله عليه و آله زود باور و سرا پا گوش است، «و يقولون هو اُذن» ولى در عمل هرگز تحت تأثير گفته‏ها و سوگندهاى آنها قرار نمى‏گرفت.

براى مبارزه از همه نوع امكانات و تجهيزات نظامى استفاده مى‏كرد، تعليم تيراندازى را حتى براى نوجوانان لازم مى‏دانست و برد و باخت را در اين زمينه جايز مى‏شمرد و مى‏فرمود: به خاطر يك تيرى كه به سوى دشمن خدا رها مى‏شود هم سازنده آن و هم رها كننده آن و هم كسى كه آن را خريده و در اختيار سرباز اسلام قرار داده است، به بهشت مى‏روند.

در برابر منافقان مى‏بينيم كه ساختمان مسجد آنان را خراب مى‏كند و به هنگام جنگ تبوك، منافقان در يك خانه تيمى مشغول توطئه بودند پيامبر كه ديد در اين لحظه حساس دشمن چنين طرحى مى‏ريزد دستور داد خانه را بر سر اين منافقان خراب كردند و پيامبر نسبت به زنده آنان با شدّت رفتار كرد «واغلظ عليهم» و به مرده منافقان نماز نمى‏خواند. «لا تصلّ على احد منهم مات ابدا.»

سستى و بى‏تفاوتى در قاطعيت مكتبى او راهى نداشت ابولهب عموى پيامبر بود امّا سوره «تَبّت» با لحن تندى درباره او نازل شد، آرى، دست كارشكن بايد قطع شود گرچه عموى پيامبر باشد. در اين زمينه فرمان صريح در قرآن آمده كه پيامبر و مؤمنان حق استغفار براى مشركان ندارند گرچه اين مشركان از بستگان آنها باشند:

«ما كان للنبىّ والذين آمنوا أن يستغفروا للمشركين و لو كانوا اولى قربى.‏»

در آيات متعدّدى خداوند پيامبرش را دلدارى مى‏دهد كه مبادا تلاش و توطئه دشمن در اراده تو اثر بگذارد، تو از آزار آنها چشم بپوشى و بر خدا توكل نما:

«ودع أذاهم و توكلّ على اللّه.»

و هرگز غم مخور و از مكر و حيله آنها به خود سخت نگير: «ولاتحزن عليهم ولاتك فى ضيق مما يمكرون.»

ما از تمام نقشه‏هاى سرّى و علنى دشمنان تو آگاهيم: «انّا نعلم ما يسرّون و مايعلنون.» 

وظيفه تو صبر و تسبيح خداست:

«فاصبر على ما يقولون و سبّح بحمد ربّك قبل طلوع الشمس و قبل الغروب.»

روزى يكى از دشمنان رسول خدا بر حضرتش وارد شد و به جاى «السّلام عليك» گفت: «السّام عليك» يعنى مرگ بر تو، و با كمال جسارت اين كلمه را چند مرتبه تكرار كرد ولى پيامبر با داشتن قدرت انتقام تنها با كلمه «و عليك» به او پاسخ دادند. بعضى از حاضران كه خيلى ناراحت شده بودند به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كردند: چرا جواب اين همه توهين او را ندادى؟! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: با همان كلمه «عليك»، - آنچه مى‏گويى بر تو است، - جواب دادم.

امان دادن به دشمن

در سال هشتم هجرى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ارتشى از مدينه بسيج نمود و مكه را فتح كرد و بت‏ها را در هم كوبيد، پس از فتح مكه سخت‏ترين دشمنان خود را عفو نمود حتى زن كافرى را كه با تهيّه غذاى مسموم، توطئه قتل رسول خدا صلى الله عليه و آله را چيده بود بخشيد.

يكى از سران بت‏پرست به نام صفوان كه از قبيله بنى اميه بود به شهر جدّه كه در چند فرسخى مكه است فرار كرد، برخى نزد رسول خدا آمدند و براى او امان‏نامه‏اى درخواست كردند، پيامبر صلى الله عليه و آله عمّامه خود را براى او فرستاد تا با اين نشانه در امان باشد و به مكه وارد شود. صفوان از جدّه برگشت و خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و گفت: دو ماه به من مهلت دهيد تا فكر كنم پيامبر چهار ماه به او مهلت داد. صفوان كه در بعضى آمد و رفت‏ها همراه و در كنار رسول خدا صلى الله عليه و آله قرار مى‏گرفت جذب اين مكتب و رهبر شد و با اختيار اسلام را پذيرفت.

در آيه ششم سوره توبه درباره امان دادن به دشمن و پناهندگى او سخن به ميان آمده و در فقه اسلامى نيز ضمن مباحث جهاد بحثى پيرامون امان دادن مطرح است كه نقل آن در اينجا ضرورتى ندارد.

صفات ديگرى از پيامبر

رسول گرامى اسلام‏ صلى الله عليه و آله روى فرش ساده و حصير مى‏خوابيد، كفش و لباس خود را وصله مى‏زد، گاهى كه به او توهين مى‏شد با تبسّم يا عفو برخورد مى‏نمود، شخصاً به بازار مى‏رفت و نيازمندى‏هاى خود را به خانه مى‏آورد و در كارهاى خانه كمك مىكرد.

«اَنس» مى‏گويد: سال‌ها در خانه پيامبر صلى الله عليه و آله بودم و هرگز از من انتقاد و گلايه‏اى نكرد. به دست خود شير مى‏دوشيد. به اطفال سلام مى‏كرد. دعوت برده‏ها را مى‏پذيرفت. از غذايى كه ميل نداشت مذمّت نمى‏كرد. درباره مسواك و استفاده از عطر و به جاى آوردن غسل جمعه و اصلاح سر و صورت خود و پوشيدن لباس سفيد، عنايت و دقّت خاصّى داشت.

در حال غذا خوردن به چيزى تكيه نمى‏داد تا در كنار نعمت‏هاى خدا قيافه متكبّرانه به خود نگيرد.

از حشمت‏هاى ظاهرى تنفّر داشت، لذا اجازه نمى‏داد كسى پشت سر او به عنوان همراه، راه بيفتد.

هرگاه سواره بود و كسى مى‏خواست دنبال او بيايد، مى‏فرمود: يكى از اين سه كار را بكن يا جلوتر از من برو و من پشت سر تو بيايم يا من مى‏روم و شما بعداً بياييد و يا اين كه دو نفرى سوار مركب مى‏شويم.

وقتى برخى از زنان پيامبر از او درخواست كردند كه از غنائم به دست آمده به ما هم بدهيد و به او عرض كردند: تا كى وضع ما بايد اين قدر ساده باشد؟ پيامبر ناراحت شد و فرمود: زندگى من زندگى ساده‏اى است اگر مى‏خواهيد با من زندگى كنيد، صبر كنيد و اگر نمى‏خواهيد، من حاضرم شما را طلاق دهم.

يك بار وارد خانه دخترش فاطمه شد، ديد او دستبندى به دست كرده و پرده جديدى آويخته، پيامبر بدون آن كه حرف بزند برگشت. فاطمه زهرا عليهاالسلام متوجه قضيه شد و فوراً پرده و دستبند را خدمت پيامبر فرستاد و پيام داد كه به هر نحو صلاح مى‏دانيد، به مصرف برسانيد.

رسول خدا صلى الله عليه و آله در حضور كسى لباس خود را از تن بيرون نمى‏كرد.

پيش كسى پاى خود را دراز نمى‏كرد. با گشاده‏رويى صحبت مى‏كرد و به همه افراد توجه مى‏فرمود.

گاهى براى فهماندن مطلب، آن را تا سه بار تكرار مى‏فرمود.

صدا زدن و جواب دادن او هر دو همراه با احترام بود، حتى نسبت به زنان و كودكان. 

از بيماران عيادت و دلجويى مى‏كرد. 

هنگام خروج از خانه، خود را آماده و زينت مى‏كرد. 

نيكوكاران را پاداش مى‏داد، روزى شخصى را در حال نماز ديد كه با جمله‏هايى بسيار پر مغز و زيبا با خداى متعال راز و نياز مى‏كند. فرمود: نمازش كه تمام شد او را نزد من آوريد. وقتى به حضور حضرت رسيد، حضرت سكّه طلايى به او هديه داد و فرمود: «و هبت لك الذهب لحسن ثنائك على الله»؛ چون حال خوشى داشتى و خدا را به نيكويى حمد و سپاس مى‏كردى اين سكه را به تو بخشيدم.

هنگام خوردن آب و غذا، «بسم اللّه» و بعد از آن «الحمدللّه» مى‏گفت.

نمى‏نشست و بر نمى‏خاست جز با ذكر خدا.

روزى به كارگرى برخورد كه بر اثر كار بسيار پينه بر دست داشت، دست‏هاى او را در دست گرفت و بر آنها بوسه زد. 

به اشخاصى كه مورد احترام واعتماد مردم بودند، احترام مى‏گذارد و گاهى مسئوليت امور را به همان شخص مورد نظر واگذار مى‏كرد.

نسبت به كارهاى نيك و بد بى تفاوت نبود بلكه هم اهل تشويق بود و هم اهل انتقاد.

به خاطر شدّت علاقه‏اى كه به هدايت مردم داشت به قدرى مى‏سوخت كه آيه نازل شد ما قرآن را نفرستاديم كه تو خود را به دردسر و مشقت اندازى: «ما انزلنا عليك القرآن لتشقى.» 

در مجلس چنان با يك يك مردم گرم مى‏گرفت كه هر كدام خيال مى‏كردند نزديك‏ترين افراد به پيامبر صلى الله عليه و آله تنها اوست.

گاهى بعضى از ياران آن حضرت از ايشان درخواست مى‏كردند كه به دشمنان خود نفرين كند اما او حاضر نمى‏شد و دعاى او اين بود كه خداوندا! اين مردم را هدايت فرما.

چون با كسى دست مى‏داد تا او دست پيامبر را رها نمى‏كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله دست خود را عقب نمى‏كشيد.

تا آنجا كه ممكن بود سائل را رد نمى‏كرد حتى روزى زنى فرزند خود را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله فرستاد و گفت: به حضرت بگو پيراهن خود را به من عطا كن. فرزندش خدمت حضرت رفت و تقاضاى پيراهن نمود، پيامبر پيراهن خود را به او داد ولى آيه نازل شد كه: «لا تبسطها كل البسط»؛ حق ندارى هر چه دارى در راه خدا انفاق كنى.

وارد مجلس كه مى‏شد، در قسمت پائين مى‏نشست؛ هديه را هر چند كم بود مى‏پذيرفت.

هرگاه يكى از مسلمانان و اصحاب خود را نمى‏ديد فوراً سراغ او را مى‏گرفت و اگر در مسافرت بود برايش دعا مى‏كرد، و اگر مريض بود به عيادتش مى‏رفت.

در جلسات، دايره‏وار مى‏نشست كه بالا و پائين آن معلوم نباشد.

در اجراى قانون، ميان هيچ كس فرقى نمى‏گذاشت و لذا وقتى يكى از يارانش واسطه شد كه قانون و حدّ خدا در مورد زنى از قبيله‏هاى معروف و سرشناس اجرا نشود، فرمود: به خدا سوگند اگر دخترم دزدى كند حد خدا را در مورد او جارى مى‏كنم و در اجراى قانون ميان انسان‏ها هرگز فرقى نمى‏گذارم.

پيامبر درباره اُسرا و بردگان فوق‏العاده سفارش مى‏كرد. او با زن اسيرى ازدواج نمود كه اين عمل سبب محبّت مردم به اُسرا و شخصيّت آنان شد. و به همين خاطر مسلمانان، بسيارى از اسيران را آزاد كردند. رسول‏ خدا صلى الله عليه و آله مى‏فرمود: از همان لباس و غذاى خود به آنان بدهيد و نام آنها را با كلمه جوانمرد صدا بزنيد، تا احساس ناراحتى نكنند.

با غنى و فقير يكسان برخورد مى‏نمود. در گفتگوها از جدال و سخنان غير لازم خوددارى مى‏كرد. هرگز دنبال عيبجويى و بدگويىِ اين و آن نبود و از قهقهه و خنده بلند دورى مى‏كرد.

پاسخى به تهمت‏ها

راستى اسلامى كه پيامبرش به جاى دو ماه، چهار ماه به دشمن مهلت مى‏دهد و در فتح مكه خانه بزرگ‏ترين دشمن خود را مركز أمن قرار مى‏دهد و همه مخالفان را مى‏بخشد و پانزده سال زير انواع شكنجه‏ها و محاصره‏ها استقامت مى‏كند، آيا به خاطر فرمان دفاع در برابر هجوم دشمن يا به دليل صدور دستور جهاد آزادى بخش - كه از مسلمانان مى‏خواهد براى نجات مردم از يوغ ابرقدرت‏ها و برداشتن خارهاى سر راه و آزاد كردن فكرها و مغزها - بايد با انواع تهمت‏هاى ناجوانمردانه مورد هجوم قرار گيرد؟!

دشمنان اسلام گاهى مى‏گويند: اسلام به زور شمشير پيش رفت؛ در حالى كه طبق آمار، تعداد مقتولان در جنگ‏هاى زمان پيامبر صلى الله عليه و آله به قرار ذيل است:

1- در جنگ بدر، تعداد مقتولان از 84 تا 86 نفر ذكر شده است.

2- جنگ احد: از 70 تا 109 نفر.

3- جنگ خندق: از 9 تا 11 نفر.

4- جنگ بنى قريظه: از 700 تا 900 نفر.

5 - جنگ بنى‏المصطلق، از 10 تا 12 نفر.

6- جنگ خيبر: از 3 تا 96 نفر.

7- جنگ موته: از 3 تا 21 نفر.

8 - جنگ فتح مكه: از 21 تا 39 نفر.

9- جنگ حنين و طائف: از 85 تا 112 نفر.

10- مقتولان بقيه جنگ‏ها را از 119 تا 333 نفر گفته‏اند.

اين آمار از كتاب نگرشى كوتاه به زندگى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به نقل از كتاب‏هاى: تاريخ طبرى، طبقات يعقوبى، بحار و سيره ابن هشام است كه مجموعاً آمار همه مقتولان از 1103 تا 1724 نفر بيشتر نيست.

دشمنان اسلام گاهى نيز ازدواج‏هاى متعدّد پيامبر را بهانه قرار مى‏دهند و او را در نظر برخى از مردمِ بى‏اطلاع، اهل هوس معرفى مى‏نمايند و تعداد ازدواج‏هاى او را زير سؤال مى‏برند، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از سنين جوانىِ خود تا پنجاه سالگى (حدود بيست و پنج سال) تنها با خديجه زندگى كرد و در ابتداى ازدواج، پيامبر بيست و پنج ساله و خديجه چهل ساله بود و ازدواج هم با پيشنهاد خديجه انجام گرفت، خديجه خواستگارهاى خود را چون مى‏دانست به خاطر وضع مالى به سراغش آمده‏اند رد مى‏كرد.

پيشنهاد خديجه از يك سو به خاطر شناخت امانت و صداقت حضرت محمد صلى الله عليه و آله بود و از سوى ديگر به خاطر خبرهايى بود كه از عموى خود «ورقةبن نوفل» در مورد پيشگويى‏هاى پيامبران گذشته و بشارت ظهور محمد صلى الله عليه و آله و همسرى خديجه با او شنيده بود.

پيامبر صلى الله عليه و آله حدود بيست و پنج سال تنها با خديجه زندگى كرد و از مال او جز در راه توحيد و نجات مردم از ظلم و جهل و تفرقه استفاده نكرد و با اين كه بهترين دختران حاضر به ازدواج با او بودند او نمى‏پذيرفت؛ همسران ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله همه بعد از خديجه و پس از سن پنجاه‏ سالگىِ پيامبر به ازدواج در آمدند آن هم نوعاً زنان سالخورده و شوهر از دست داده و يتيم دار بودند و زندگى با آنان عيش و لذت نداشت بلكه رياضت به حساب مى‏آمد.

زنان پيامبر صلى الله عليه و آله داراى سليقه‏هاى گوناگونى بودند كه هرگز زمينه‏اى براى رفاه باقى نمى‏گذارد.

بعضى از اين همسران، شوهرانشان را در جنگ با كفار از دست داده، بى‏سرپرست و يتيم‏دار بودند و اگر به قبيله خود برمى‏گشتند او را به كفر برمى‏گرداندند و ازدواج پيامبر با آنها براى سرپرستى و پيشگيرى از چنين خطرهايى بود. نظير ازدواج با «سوده» كه پس از مهاجرت به حبشه شوهرش وفات كرد و بدون سرپرست ماند.

«امّ السلمه» زن ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه هم پير بود و هم يتيم‏دار.

«زينب» دختر عمّه رسول خدا صلى الله عليه و آله زن ديگر آن حضرت است كه ابتدا همسر زيد بود ولى اين ازدواج دوام نياورد و به طلاق كشيده شد و پيامبر صلى الله عليه و آله به فرمان خدا با زينب ازدواج كرد تا يك روش غلط از بين ببرد و آن روش باطل اين بود كه در جاهليّت، ازدواج با زن فرزند خوانده را ممنوع مى‏دانستند و چون زيد پسر خوانده پيامبر صلى الله عليه و آله بود، طبق رسوم جاهليّت نبايد پيامبر صلى الله عليه و آله همسر طلاق گرفته او را به عقد خود در آورد اما خداوند فرمان ازدواج داد تا اين روش غلط به دست خود پيامبر كوبيده شود.

«جويريه» يك زن اسير بود كه پيامبر با او ازدواج كرد و مسلمانان به احترام پيامبر با اسيران مهربان‏تر شدند و بسيارى از آنان را آزاد نمودند.

به خاطر پيوند با قبايل بزرگ عرب و جلوگيرى از كارشكنى‏هاى آنان و حفظ سياست داخلى، پيامبر اسلام‏ صلى الله عليه و آله با عايشه، حفصه، امّ حبيبه، صفيّه و ميمونه ازدواج كرد.

كوتاه سخن آن كه اكثر زن‏هاى پيامبر صلى الله عليه و آله بيوه بودند و دوران جوانى و نشاطشان گذشته بود و هر كدام يكى دوبار ازدواج كرده و يتيم دار بودند و ازدواج پيامبر صلى الله عليه و آله با آنان بعد از سن پنجاه سالگى بود كه پيامبر نام و نشانى پيدا كرده بود و بهترين دختران حاضر به ازدواج با او بودند و اين خود بزرگ‏ترين دليلى است كه ازدواج‏هاى رسول خدا روى مصالح و اهداف مقدس بوده و هرگز تهمت هوسرانى و غيره به پيامبر صلى الله عليه و آله نمى‏چسبد.

اضافه بر اينها، پيامبر با داشتن زنان متعدّد اكثر شب را با خدا خلوت مى‏كرد تا حدّى كه فرمان آمد: «كمى بخواب». اين ما هستيم كه با داشتن يك همسر خدا را فراموش مى‏كنيم. تعدّد همسر اگر جلو رشد، معنويّت، جهاد، عبادت و رسيدگى به وضع جامعه و دردمندان را نگيرد و اگر به آنان بى‌عدالتى نشود بلكه سبب سرپرستى و مايه عزّت و نجات آنان بشود هيچ مانع عقلى در كار نيست. اگر گاهى تعدّد همسر در نظرها بد جلوه مى‏كند به يكى از چند دليل است:

1- مرد حق همسران را عادلانه نمى‏پردازد.

2- هدف مرد از تعدّد همسر، هوسبازى ‏است نه اهداف مقدّس.

3- استعدادهاى ديگر مرد، تنها صرف زن دارى مى‏شود.

ولى اگر تعدّدى بود و موانع فوق نبود اشكالى نخواهد داشت صرف نظر از اين كه در طول تاريخ، معمولاً آمار زنان بى شوهر از مردان بى‏همسر به مراتب بيشتر است، راه دور نرويم در همين كشور خودمان چندين هزار مرد زن دار شهيد شدند كه زنان آنان بيوه هستند. بگذريم كه عدّه‏اى از آنان به هر دليل مايل به ازدواج نيستند اما نمى‏توان نياز طبيعى و عاطفى و اجتماعى دسته‏ ديگر را ناديده گرفت. اين از يك سو، از سوى ديگر يتيمان به سرپرست نياز دارند. بنابراين اصل طرح تعدّد همسر اشكال ندارد لكن عوارضى دارد كه آن عوارض و هوسبازى‏ها و بىعدالتى‏ها از يك سو و توقّعات نابجاى بعضى از زنان از سوى ديگر مسأله را به صورت حادّى درآورده است.

عذر خواهى از رسول خدا صلى الله عليه و آله

از اين كه سيره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را مى‏نويسم شرمنده‏ام. پيامبر اسلام‏صلى الله عليه و آله را بايد شخصيتى چون امير مؤمنان ‏عليه السلام توصيف كند. پيامبرى كه خداى متعال او را مدح كرده، پيامبرى كه خدا او را به آسمان‏ها برده و جايگاه ملائكه را به قدوم او مبارك گردانيده.

پيامبرى كه مركب آسمانى، او را يك شبه از مسجدالحرام به مسجدالاقصى برده است: «سبحان الذى اسرى بعبده ليلاً من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى.» 

پيامبرى كه جهانى از ظرافت و عاطفه و دقّت است و گاهى در امورى عادى و پيش پا افتاده چنان مهر و عاطفه نشان مى‏دهد كه به راستى انسان را مبهوت مى‏كند: به هنگام وضو مى‏بيند كه گربه‏اى تشنه به آب نگاه مى‏كند، وضو را قطع مى‏كند و آب را نزد گربه مى‏گذارد. با دشمن محكم‏تر از كوه و با دوست نرم‏تر از آب است؛ در گذشتن از حق شخصى خود، از سرسخت‏ترين دشمن خود به راحتى مى‏گذرد ولى در مقام اجراى قانون به قدرى قاطع است كه سوگند ياد مى‏كند: اگر دخترم هم خلافى كند او را با حدود الهى ادب مى‏كنم.

در زمانى كه كمتر كسى خواندن و نوشتن مى‏دانست، پيامبر فرمود: «طلب العلم فريضة على كلّ مسلم و مسلمة.»

و هنوز با گذشت چهارده قرن، درباره اهميت علم، شعارى رساتر از اين شعار نيامده است.

در زمانى كه به خاطر كشته شدن يك نفر از يك قبيله، تمام افراد آن قبيله به خونخواهى قيام مى‏كردند و چندين نفر از قبيله قاتل را بى‏گناه مى‏كشتند و بى رحمى در حدّ اعلاى خود بود در چنين شرايطى پيامبر دستور مى‏دهد كه اگر كسى حيوان خود را - گرچه در سفر مكه - آزار دهد گواهى آن شخص از اعتبار مى‏افتد زيرا كسى كه حيوان را خسته كرده قساوت قلب دارد و قبول شهادت از چنين كسى نارواست. آرى، اين دستورات و لطفى كه در آنها موج مى‏زند رمز حيات آن ملت مرده شد:

«دعاكم لمايحييكم»؛ او شما را دعوت كرد به چيزهايى كه شما را زنده مى‏كند.

بىجهت نيست كه خدا مى‏فرمايد:

«من يطع الرسول فقد اطاع الله». هر كه از پيامبر صلى الله عليه و آله اطاعت كند در حقيقت از من اطاعت كرده است.

«و ما ينطق عن الهوى»؛ او از روى هوا و هوس، هرگز چيزى نمى‏گويد.

«انك على صراط مستقيم»؛ پيامبر دائماً در خط مستقيم است.

چگونه مى‏توان سيره كسى را نوشت كه مورد تأييد ويژه خداست:

«و ينصرك الله نصراً عزيزاً.»

چگونه با نوشتن چند سطر مى‏توان پيامبرى را معرفى كرد كه خدا نام و مكتبش را بلند و عزيز داشته است: «و رفعنا لك ذكرك.»

مگر مى‏توان در جزوه‏اى كوچك اخلاق كسى را منعكس كرد كه خدا درباره‏اش فرموده است:

«انّك لعلى‏ خلق عظيم»؛ تو بر خلق بزرگى هستى.

همين قرآنى كه از دنيا با كلمه «متاع قليل» ياد مى‏كند، خلق پيامبر را با كلمه «عظيم» توصيف مى‏نمايد.

چگونه مى‏توان از پيامبرى مدح كرد كه خدا به او در دنيا كوثر و خير زياد عطا كرده: «انّا اعطيناك الكوثر»  و در آخرت هم به او مقام شامخ شفاعت مرحمت نموده است.

چه بگويم درباره كسى كه تولدش شعله‏هاى آتشكده فارس را خاموش كرد و بعثتش شعله‏هاى فساد را. تولّدش پايه‏هاى كاخ كسرى را تكان داد و بعثتش قلب و مغز افراد آماده را.

چه بنويسم درباره كسى كه قرآن او را براى تمام جهانيان رحمت دانسته است: «رحمة للعالمين»

چه بگويم درباره كسى كه در عظمت به جايى رسيد كه به معراج رفت و مهمان خدا شد. كسى كه مى‏فرمايد: اگر برده‏اى مرا براى غذاى ساده‏اى در فاصله دورى دعوت كند مى‏پذيرم.

در عظمت او همين بس كه براى سفر آسمانى‏اش بُراق و مركب آسمانى حاضر مى‏شود، امّا فروتنى‏اش تا آنجاست كه بر الاغ بى‏جهاز سوار مى‏شود.

در عظمتش بايد بگوييم: جبرئيل از طرف خدا به او سلام مى‏رساند و در تواضعش بايد بگوييم: به كودكان مكه سلام مى‏كرد.

به هنگام سجده، پيشانى و قلب خود را تسليم خدا مى‏كرد و در همان حال، كودكان خانه كه پيامبر را در سجده مى‏ديدند بر پشت او سوار مى‏شدند و آن حضرت سجده را طولانى مى‏كرد تا بازى بچه‏ها بر هم نخورد.

الله‏اكبر! در يك لحظه، هم با خداى هستى به راز و نياز مشغول مى‏شد و هم بازى كودكان را پاس مى‏داشت و مهر و عاطفه نسبت به آنان را از دست نمى‏داد ... .

همه ابعاد شخصيّت آن عزيز را نمى‏توان نوشت، نمى‏توان گفت و نمى‏توان تصور كرد.

دنيا بايد اين احترام به كودك را مشاهده كند و از شعارهاى بى محتواى خود براى حقوق انسان و زن و كارگر و كودك شرمنده شود...

در معاشرت‏ها مزاح مى‏كرد اما هرگز از مرز حق هرگز خارج نمى‏شد، در فوت كودكش ابراهيم اشك مى‏ريخت ولى هرگز سخنى برخلاف حق نمى‏گفت.

       سحرها با خدا مناجات مى‏كرد و روزها با اصحاب خود مسابقه مى‏گذارد. براى كودكان اصحاب مسابقه ترتيب مى‏داد و براى برنده مسابقه، جايزه تعيين مى‏كرد. اما چه مسابقه‏اى؟ مسابقه‏اى كه اسب‏ سوار و تيرانداز آن فردا براى دفاع از مكتب و مبارزه با ستمگر به درد بخورد، نه مسابقه‏اى كه دردى از جامعه دوا نكند و گرهى را نگشايد. امّا چه جايزه‏اى مى‏داد؟ درخت خرما چيزى كه چوب و برگ و ميوه‏اش هيزم و سايه و غذاست، جايزه‏اى توليدى نه مصرفى.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 9:21  توسط مریم امینیان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دوستان مهربان سلام.
وبلاگی طراحی نموده ام که مطالب آن درباره موفقیت و مهرورزی و معنویت است این وبلاگ را تقدیم می کنم به همه دوستان عزیزم که با نظرات ارزنده خود بنده را در ادامه کار یاری می دهند. دوستان مهربان امید است که با نظرات و پیشنهادات و راهنمایی ها ی ارزنده تان بنده را سر افراز نمایید.
این وبلاگ متعلق به شماست.
خدایا !
عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار.
خدایا !
به من قدرت تحمل عقیده مخالف را ارزانی کن .
خدابا !
چنان کن که پابان کار تو خشنود باشی و ما رستگار .


××دعای حضرت زهرا (س)××

برای همه امور مادی و معنوی

پروردگارا مرا به آنچه روزی فرموده‌ای قانع کن که از آن چه از نعمت‌هايت دارم راضی باشم و مرا با الطاف و محبت‌هايت پوشش بده و برای هميشه به من عافيت، دوری از امراض روحی و جسمی، عنايت فرما.

پروردگارا مرا ببخش و به من رحم فرما آن گاه که مرا از دنيا می‌بری.

پروردگارا در جستجوی آنچه برايم در نظر نگرفته‌ای سرگردان و عاجزم مفرما و آن چه را برايم خواسته‌ای به آسانی و سهولت در اختيارم قرار ده.

خدايا پاداش نيکو به پدر و مادرم مرحمت فرما و به هر کس که حقی بر گردن من دارد با او چنين کن.

پروردگارا مرا برای آنچه آفريده‌ای برای همان قرارم ده و به آنچه که خود متکفل انجام آن برايم شده‌ای، مشغولم مفرما.

خدايا مرا عذاب مفرما در حالی که من از تو طلب بخشش دارم و محرومم مفرما در حالی که از تو تقاضا و خواهش می‌کنم.

الهی مرا نزد خودم ذليل و بی‌مقدار قرار ده ولی مقام خودت را نزد من عظيم فرما و اطاعت خويش و انجام آن چه رضای تو در آن است و پرهيز از آنچه تو را به خشم می‌آورد را در همه امور به من الهام فرما.

ای مهربانترين مهربانان.



××خداوند را شاکرم ! که از طریق این وبلاگ مرا با دوستان نیک اندیش و مهربانی آشنا کرد.××





پیوندهای روزانه
گاه نوشته های خلوت تنهایی من
وبلاگ تخصصی دکتر علی شریعتی
قر آن حرفی برای تمام فصول
دنیا ی باور های مثبت
بسیار خواندنی.re-born (آقای راد)
گفتار های حکیمانه( آقای مهدیقلی)
درد و درمان( آقای مقدم پور)
دنيــــاي ان. ال. پی(N.L.P)
ازدواج موفق(نسرین خانم)
پندنامه ( آخرین)
قلم و اندیشه(وبلاگ همکار و دوست عزیزم)
آخر الزمان و مهدویت
طلبه ی طالب یار
پرنده کوچک خوشبختی
گوهر مهر
شکوفه یاس
چهارده معصوم (ع)
پايگاه حديثي شيعه
پيامبر (ص) در پايگاه حوزه
سيماي امين
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آرشیو موضوعی
آیا محبت کردن بهترین راه تربیت است؟
پیشرفت تحصیلی و خانواده
محبت در دین
محبت و خانواده
ازدواج
صمیمیت
سیره پیامبر
کودکان
الگوها و خانواده
عفاف
تبریک تسلیت مناسبت ها
اینو شنیدی؟
تصاویر بدون شرح
شعر
حکایت ها و داستان های زیبا
موفقیت و شادکامی
مناجات و گفتگو با خدا
دعا های قرآنی و احادیث
به نقل از وبلاگ..............
آبا می دانید که؟
سخنان زیبای بزرگان
ارتباط با دیگران
مدیریت زندگی
پیامک های زیبا
نویسندگان
مریم امینیان
آرزو کلاهچی
حمید رضا ابریشمی
پیوندها
آموزش زبان انگلیسی (وبلاگ همسرم)
سایت تبیان
خانواده سبز
فصلنامه علم موفقیت
فصلنامه هنر های زیستن
سلامت
آفتاب 360 درجه
برنامه نویسان علوم
آموزشی . درسی و مهرورزي (آقای محمودی)
شهاب مرادی
طلبه طالب یار
آخر الزمان و مهدویت
جهانی دیگر
راز های زندگی
جزیره موفقیت
آئین زندگی life style
کانون محبت شعر و ادب
دل نوشته های من(خانم صحرایی)
من بودم و خدای خودم (بنده ناتوان)
قطره های باران(دو خواهر مهربان)
خورشید وبلاگ آیدای مهربون
مجله حديث زندگي
هيج هدیه ای زیبا تر از گل نیست
باور هاي استوار
هميشه تا اوج
دعاي صبح
دكتر شريعتي
قلم و انديشه (وبلاگ زيباي همكار خوبم)
يادداشت هاي يك خبر نگار(كامران نجف زاده)
سايت كامران نجف زاده
دولت عشق(آرامش درون)
علوم باطني
قوانین طلایی مدیریت
زیباترین...
خدا هست
سایت آقای آرش آزادی
از ته دل (آقاي مدبر)
يادداشت هاي شخصي آقاي احمدي نژاد
مدیریت حرفه ای زندگی(آقاي مهدي طاهر نژاد)
الهام و جبران خلیل جبران
زبان انگليسي راهنمايي، دبيرستان و پيپيش‌(خانم اشرفیان نوید)
رابطه خودشناسی با سلامتی( آقای سلطانی)
سلام سلامت باشید(آقای رحیمی)
آذر یاز (آقای نجفی)
پیاله (حضور والا)
عطش حضور (خانم کلاهچی)
آسمون کویر(هبوط)
حاضر غایب (خانم اشرفیان نوید)
کشتی نجپيات
مروارید عرفان
بازديد آنلاين از مكان هاي زيارتي
رد پاي اشکهايم را بگير
اکسیر قلب
ثبت احوال( آقای فیاضی)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ