تبليغاتX
گنجینه موفقیت
 

به نقل از وبلاگ نکات آموزنده

گاهی به آسمان نگاه كن
شاید
كبوتری خسته به آشیانه ی دلت محتاج باشد
شاید تكه
ابری سر گردان به افق بی كران چشمانت محتاج باشد
وشاید
ستاره ای بی نور به نور وامید وجودت محتاج باشد
گاهی هم به
آسمان نگاه كن
تا خودت را
در انعكاس شبنم ها ببینی 

http://fatemeh466.blogfa.com


 

نوشته شده توسط آرزو کلاهچی در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 18:29 موضوع به نقل از وبلاگ.............. | لینک ثابت


گزيده اي از وبلاگ زيباي از ته دل

 هفت نصيحت مولانا  

  گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود) 

  باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد) 

  اگركسي اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب) 

  وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)

  متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)

  بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )

  اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش

(مثل آينه )


 

نوشته شده توسط مریم امینیان در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 13:27 موضوع به نقل از وبلاگ.............. | لینک ثابت


بهار به نقل از کلبه فرهنگی

 

بهار

فرصتی است برای اندیشیدن در باره

( مرگ و زندگی مجدد پس از مرگ )


درسی از قرآن :

سوره نحل آیه ۶۵ 

وَ اللَّهُ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها

إِنَّ في‏ ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ  


و خدا از آسمان  باران را فرو فرستاد تا

 زمین را پس از مرگ زنده کرد .

البته در این کار نشانه قدرت و حکمت الهی

بر آنان که سخن حق را بشنوند پدیدار است .


 

نوشته شده توسط مریم امینیان در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 0:25 موضوع به نقل از وبلاگ.............. | لینک ثابت


چند نغمه عاشورائی به نقل از وبلاگ فرهنگی

 

 

 


 

نوشته شده توسط مریم امینیان در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 14:42 موضوع به نقل از وبلاگ.............. | لینک ثابت


محرم به روایت وبلاگ انتظار عشق

 


نمايش تصوير در وضيعت عادي


 هر قطره خون در رگهايم نام تو را فرياد مي زند يا حسين !***جان را چگونه در بدن توان ايستادن است وقتي که     جسم پاره پاره تو را به ياد مي آورم يا حسين !****جسم من از جسم تو گرانتر نيست ****و خون من از خون تو پر بهاتر نيست ***فداي لب تشنه ات يا حسين


 


 اي ماه خون بار ديگر از راه رسيدي و با نسيم گرم کربلايي، قصه آلاله هاي سرخ را به گوش جان مي رساني , دوباره  سکوت تاريخ را درهم شكستي و بغض ناله را از تنگناي حنجره ها آزاد كردي


 

نوشته شده توسط مریم امینیان در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 10:30 موضوع به نقل از وبلاگ.............. | لینک ثابت


گروه 99 به نقل از وبلاگ زیبای قلم و اندیشه

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود . اما خود نیز علت را نمی دانست .
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد .
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم . تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم . ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم . بدین سبب من راضی و خوشحال هستم .
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد . نخست وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست . اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است .
پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟
نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید چند کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید . به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست .
پادشاه بر اساس حرفهای نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند .
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید . با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و د آنها را شمرد . 99 سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها طلاها را شمرد . ولی واقعا 99 سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست . فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست ؟ شروع به جستجوی سکه صدم کرد . اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد . اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد .
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند .
تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح­ روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند . . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند . او فقط تا حد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید .
نخست وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درامد . اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند . تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند . آنان می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند . این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد . آنها به همین
دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه 99 نامیده می شوند.
امید اینکه در گروه ۹۹ نباشیم .....


 

نوشته شده توسط مریم امینیان در شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 11:13 موضوع به نقل از وبلاگ.............. | لینک ثابت


به نقل از وبلاگ قلم واندیشه

در لحاف فلک افتاده شکاف

                                 پنبه می بارد از این کهنه لحاف

چند روزی است که ماه زیبای زمستان ازراه رسیده و یک هفته ای هست که  تقریبادر کل کشور زمستان خودنمایی می کند .زمستان به ما می اموزد پس از هر سختی راحتی همراه است .می آموزد که باید صبر وتحملمان  زیاد شود تا به دست نیافتنی ها برسیم و می آموزد در پایان این سختی ها بهار همیشه سبز در راه است .

پس به یاد بهار وزیباییهایش سرما را تحمل می کنیم تا بهاری سبز تر از همیشه داشته باشیم .


 

نوشته شده توسط آرزو کلاهچی در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 15:45 موضوع به نقل از وبلاگ.............. | لینک ثابت