تبليغاتX
گنجینه موفقیت
 

سبز باید شد

دوستان عزیز برای شروع داستان ابتدا از ادامه مطلب شروع به خواندن نمایید .

ادامه مطلب

با طنین صدایش دشت به غوغا شد. درختها چنان سر به هم ساییدند که پنداری زیبا ترین هستند؛ جویبار به ترنمی موزون آوای خویش را تکرار کرد: من قشنگترینم... و پرستوها دایره وار در افق سریدند؛ چنانکه گویی اشرف مخلوقاتند. و ابرها در گستره ی آسمان، شکوهمند و سرفراز خرامیدند؛ انگار تماشایی ترینند...

دانه کوچک حیران از چگونه سبز شدن و نگران زیبایی خویش، سر به دامان زمین نهاد و گفت:بی گمان سبز خواهم شد، ولی آیا زیباترین خواهم بود؟

اندک زمانی سکوت بر همه جا حکم فرما شد،

و سپس کلاغی که بر فراز سپیداری نشسته بود به آوایی بلند گفت: می خواهی بدانی چگونه همچون من زیباترین موجود عالم باشی؟

دانه کوچک مبهوت سیاهی پرهای کلاغ، او را که حال به کنار جویبار آمده بود می نگریست و حرکتش را می پایید که نه جهیدن بود و نه راه رفتن، و بی اختیار گفت: نه، تو نمی توانی زیبا ترین باشی.

به شنیدن این سخن کلاغ برجای خود ایستاد،

ابرها بر سینه ی آسمان میخکوب شدند و درختان بی حرکت، همچون مجسمه هایی خشک و بی جان.

جویباران دست از نغمه سرایی شستند،

و دیگر بار همه جا در سکوت فرو رفت،

انگار زمستان بازگشته بود.

پس از گذشت لحظاتی سنگین، باز هم کلاغ بود که می گفت: بی هیچ تردید ، من قشنگترین موجود روی زمینم، می دانی چرا؟ چون خودم هستم، یک کلاغ پرسیاه و با شکوه. و تو نیز اگر می خواهی زیباترین باشی، تنها خودت باش.

دانه کوچک به حیرت گفت: خودم؟ ولی من نمی دانم چه هستم!

کلاغ دیگر بار منقار به تکرار حرف خود باز کرد : سبز شو و خود باش. که یگانه راز زیبایی ست.

دانه کوچک سر بر زمین نهاد و اندوهگین گفت: ای مادر مهربان ! ای زمین سخاوتمند ! مرا یاری کن تا قشنگترین باشم. می خواهم پیچکی شوم و بازوان سبز خویش بر پیکر ستونی بپیچم و بالا روم... بالا... بالا.

درختان یکصدا فریاد بر آوردند:

اگر ستون خراب شود به خاک خواهی افتاد.

و دانه فکر کرد؛ چسبکی شود بر سینه دیواری و بالا برود. بالا... بالاتر....

که آوای جویبار رشته ی افکارش را از هم گسیخت:

اگر ديوار فرو ريزد، به زير آوار مدفون خواهی شد.

دانه در اندیشه یک نیلوفر آبی بود تا بر سطح آرام برکه ای بیاساید؛ که ابرها خروشیدند:

اگر برکه خشک شود به گل خواهی نشست.

دانه گفت: پس تاکی خواهم شد و بر داربستی تکیه خواهم زد تا خوشه های انگورم در نور آفتاب بدرخشند....

چلچله ها دم خویش جنباندند و گفتند:

اگر داربست فرو بپاشد، خوشه هايت آلوده ی خاک خواهند شد.

دانه گفت:

پس چه باید کرد؟ مگر نه اینکه با آمدن بهار سبز باید شد؟

همه یکصدا پاسخ دادند : آری سبز باید شد........

دانه دیگر بار نالید: آه.... اما چه کنم من که... می خواهم زیبا ترین.... باشم؟!

کلاغ قدری جلوتر امد و گفت برای زیبا بودن سبز شدن کافی نیست ، باید خود بود.

آنگاه پر کشید.

و خط سیاه پروازش بر آبی سینه آسمان نقش بست...

ادامه مطلب


 

نوشته شده توسط آرزو کلاهچی در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 16:45 موضوع حکایت ها و داستان های زیبا | لینک ثابت


تا آسمان

                                         

                                                 تا آسمان راهی نیست                                                 

                                                             اما....

                                                       تاآسمانی شدن                                                    

                                                      راه بسیار است ..........


 

نوشته شده توسط آرزو کلاهچی در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 7:19 موضوع حکایت ها و داستان های زیبا | لینک ثابت


فرصت های زندگی


مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه
.

براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت
!..

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب.

منبع:.fatyjo0on.mihanblog.com/


 

نوشته شده توسط مریم امینیان در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 20:12 موضوع حکایت ها و داستان های زیبا | لینک ثابت


بهشت / دوزخ

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو حیوانش پیش رفت.

پیاده‌روی طولانی را طی کردند. آفتاب تندبود و آنها عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده، دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود.

رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد:
- «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان:
- «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت:
- «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
- واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد.

پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت:
- روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت:
- میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت:
- هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید اینجا بیایید.
مسافر پرسید:
- فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:
-باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما سوء استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

 

نقل از كتاب «شیطان و دوشیزه پریم»، پائولو كوئیلو

 


 

نوشته شده توسط آرزو کلاهچی در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 16:28 موضوع حکایت ها و داستان های زیبا | لینک ثابت


نمایه عمر ...... با تشکر از وبلاگ زیباترین

 طی شد اين عمر تو دانی به چه سان ؟

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصير من است اين        

و خودم مي دانم

كه نكردم فكري،

كه تأمّل ننمودم روزي،

ساعتي يا آني

كه چه سان مي گذرد عمر گران؟

كودكي رفت به بازي،بفراغت،به نشاط

فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات

همه گفتند:كنون تا بچه است بگذاريد بخندد شادان

كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست،


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مریم امینیان در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 10:14 موضوع حکایت ها و داستان های زیبا | لینک ثابت


دانه های سرخ انار

ما یک باغچه ی کوچک داریم که توی ان یک درخت انار است. هر روز نگاهش می کنم و به او فکر می کنم. به ریشه هایش فکر می کنم که تا کجاها رفته و چه کار می کند. فکر می کنم آیا درخت برای بزرگ شدنش درد می کشد؟

هر وقت برگهایش می ریزد،توی دلم می گویم: « دیگر تمام شد، مرد» اما هر سال خدایا تو دوباره برگ های تازه به درخت انارمان می دهی و جوانه توی دست هایش می گذاری.

شب می خوابم و صبح می بینم گل داده است. گل های قرمز قرمز. ذوق می کنم و می گویم : «خدایا تو معرکه ای!»

گلهای قرمز که انار می شود، من همینطور می مانم که آخر چطوری؟خدایا ! تو آخر چطوری از هیچ چیز همه چیز درست می کنی.

کنار باغچه می نشینم ، یک مشت خاک برمی دارم و می گویم:« آخر قرمزی انار از کجای این خاک در می آید؟ شیرینی و قیافه ی قشنگش از کجا؟ یک خاک و این همه رنگ ، این همه بو ، این همه طعم!»

 

            خدایا به یادت می افتم ، حتی با دیدن دانه های سرخ انار.

 

 

برگرفته از نامه های خط خطی

                                                                                              عرفان نظر آهاری


 

نوشته شده توسط آرزو کلاهچی در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 8:40 موضوع حکایت ها و داستان های زیبا | لینک ثابت


من یک چها ر دیواری دارم

دنیایی که در آن کوه هست، رود هست ، مور هست ...

و کوه به من آموخت

که در سرما و گرما،در برف و بوران،زیر آفتاب سوزان یا باران

باید ایستاد ، مقاوم!

و رود به من آموخت

که باوجود سنگ و صخره ، سد و نرده ، خار و غلف هرزه

باید جاری بود ، مداوم!

و مور به من آموخت

که با جثه هر چند کوچک ، با کمک یا بی کمک ، حتی نم نمک

باید اندیشه فردا کرد ، مصممم!

...

و من این دنیا را به چهار دیواری خود آوردم :

مصمم ، مداوم و مقاوم!

من یک چها ر دیواری دارم

ناهید مومن خانی


 

نوشته شده توسط آرزو کلاهچی در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 8:35 موضوع حکایت ها و داستان های زیبا | لینک ثابت


حکایت........ آتش امید

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد.او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد.اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند کسی نمی آمد.سرانجام خسته و ازپا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای  بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن نگه دارد.اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود ، به هنگام برگشت دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متأسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده  و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه درجا خشکش زد و فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.

مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید من در اینجا هستم؟ آنها جواب دادن، ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم!

وقتی که اوضاع خراب می شود ، نا امید شدن آسان است ولی ما نباید دلمان را ببازیم ، چون حتی در میان درد و رنج، دست خدا در کار زندگی مان است.

پس به یاد داشته باش دفعه دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند.

 به نقل از :

کتاب آتش امید ، نوشته پریسا بهرامی

                                                                             


 

نوشته شده توسط مریم امینیان در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 14:48 موضوع حکایت ها و داستان های زیبا | لینک ثابت


سه صافی...........

شخصی نزد همسایه من آمد و گفت :
گوش کن! می خواهم چیزی برایت تعریف کنم.
دوستی به تازگی در مورد تو می گفت...
همسایه ام حرف او را قطع کرد : 
قبل از اینکه تعریف کنی ،
بگو آیا حرفت را از میان آن سه صافی گذرانده ایی یا نه ؟
"کدام صافی"
همسایه ام گفت :
اول از میان صافی واقعیت .
آیا مطمئنی چیزی که تعریف می کنی واقعیت دارد ؟
نه.
من فقط آن را شنیدم .
شخصی آن را برایم تعریف کرده است .
همسایه ام سری تکان داد و گفت :
پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی صافی شادی گذرانده ای .
مسلما چیزی که می خواهی تعریف کنی ،
حتی اگر واقعیت نداشته باشد ، باعث خوشحالیم می شود.
"دوست عزیز فکر نکنم تو را خوشحال کند."
بسیار خوب ، اگر مرا خوشحال نمی کند ،
حتما از صافی سوم ، یعنی صافی فایده رد شده است.
آیا چیزی که می خواهی تعریف کنی ،
برایم مفید است و بدردم می خورد؟
"نه ، به هیچ وجه ! "
همسایه ام گفت : 
پس اگر این حرف ، نه واقعیت دارد ،
نه خوشحال کننده است و نه مفید ،
آن را پیش خود نگه دار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی ...

 

یوهان روسلر

 


 

نوشته شده توسط مریم امینیان در جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 18:28 موضوع حکایت ها و داستان های زیبا | لینک ثابت


شمارش لحظه ها شمارش نفس

     در بيمارستاني دو مرد در يك اتاق بستري بودند . مرد كنار پنجره به خاطر بيماري ريوي بعد از ظهر ها يك ساعت در تخت مي نشست تا مايعات داخل ريه اش خارج شود . اما دومي بايد طاق باز مي خوابيد و اجازه نشستن نداشت . آن دو ، ساعت ها در مورد همسر ، خانواده هايشان ، شغل ، تفريحات و خاطرات دوران سربازي صحبت مي كردند . بعد از ظهر ها ، مرد اول در تخت مي نشست . روي خود را به سمت پنجره بر مي گرداند و هر آنچه را كه مي ديد براي ديگري توصيف مي كرد . در آن حال بيمار دوم چشمان خود را مي بست و تمام جزئيات دنياي بيرون را پيش روي خود مجسم مي كرد . او با اين كار جان تازه اي مي گرفت ، چرا كه دنياي بي روح و كسالت بار او با تكاپو و شور و نشاط فضاي بيرون پنجره رنگ زندگي مي گرفت .
     پنجره مشرف به پاركي زيبا با درياچه اي آبي بود كه مرغابي ها و قو ها در آن شناور بودند . كودكان ، قايق هاي بادباني خود را در آب به حركت در مي آورند . گل هاي زيبا و رنگارنگ و افق پهناور از دوردست ديده مي شد .
    در يك بعد از ظهر گرم ، مرد كنار پنجره از رژه اي بزرگ در خيابان خبر داد . با وجود اينكه مرد دوم صدايي نمي شنيد ، با بستن چشمانش تمام صحنه را آنگونه كه هم اتاقيش وصف مي كرد ، پيش رو مجسم مي نمود .
     روزها و هفته ها به همين صورت سپري شد . يك روز صبح وقتي پرستار به اتاق آمد با پيكر بي جان مرد كنار پنجره ، كه با آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود روبرو شد .پس از آنكه پرستاران ، جسد را به خارج از اتاق منتقل كردند ، مرد دوم درخواست كرد تخت او را به كنار پنجره منتقل كنند . به محض اينكه كنار پنجره قرار گرفت با شوق فراوان به بيرون نگاه كرد ، اما تنها چيزي كه ديد ديواري بلند و سيماني بود .با تعجب به پرستار گفت : جلو اين پنجره كه ديواره ! چرا او منظره بيرون را آنقدر زيبا وصف مي كرد ؟ پرستار گفت : او كه نابينا بود ، او حتي نمي توانست اين ديوار سيماني بلند را ببيند . شايد فقط مي خواسته تو را به زندگي اميدوار كند .
     بالاترين لذت در زندگي اين است كه عليرغم مشكلات خودتان ، سعي كنيد ديگران را شاد كنيد .
اگر مي خواهيد خود را ثروتمند احساس كنيد كافي است تمام نعمت هايتان را ، كه با پول نمي توان خريد بشماريد . زمان حال يك هديه است ، پس قدر اين هديه را بدانيد .
     انسان ها سخنان شما را فراموش مي كنند .
     انسان ها عمل شما را فراموش مي كنند .
     اما آنها هيچگاه فراموش نمي كنند كه شما چه احساسي را برايشان به وجود آورديد .
     به ياد داشته باشيد : زندگي شمارش نفس هاي ما نيست ، بلكه شمارش لحظاتي است كه اين نفس ها مي سازند .


 

نوشته شده توسط مریم امینیان در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 19:20 موضوع حکایت ها و داستان های زیبا | لینک ثابت


حکایت عظمت عشق

 درجزیره ای زیبا تمام حواس ،زندگی می کردند؛ شادی،غم، غرور،عشق و...

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.

همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده وجزیره را ترک کردند.

اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند،چون او عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت  که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد خواست و به او گفت:"آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"

ثروت گفت:"نه من  مقدارزیادی طلا ونقره داخل قایقم هست ودیگر جای برای تو وجود ندارد"

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود،کمک خواست.

غرور گفت:"نه نمی توانم تورا با خود ببرم چون تمام بدنت خیس وکثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد"

غم درنزدیکی عشق بود.پس عشق به او گفت:" اجازه بده تا با توبیایم"

غم با صدای حزن آلود گفت:"آ ه عشق، من خیلی ناراحتم واحتیاج دارم تا تنها باشم."

عشق این بار سراغ شادی رفت واو را صدازد.اما او آن قدر غرق شادی وهیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید.

آب هر لحظه بالا وبالاتر می آمد وعشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدای سالخورده گفت:"بیا عشق،من تو را خواهم برد"

عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد وسریع خود را داخل قایق انداخت وجزیره راترک کرد.

وقتی به خشکی رسیدند،پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش رانجات داده بود،چقدر برگردنش حق دارد.

عشق نزد علم که مشغول حلِ مسأله ای روی شن های ساحل بود،رفت واز او پرسید:"آ ن پیرمرد که بود؟"

علم پاسخ داد:"زمان"

عشق با تعجب گفت:"زمان؟! اما چرا او به من کمک کرد؟!"

علم لبخندی خردمندانه زد وگفت:"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است."

                                               

                                                                                         از کتاب:عشق بدون قید وشرط

 


 

نوشته شده توسط مریم امینیان در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 19:13 موضوع حکایت ها و داستان های زیبا | لینک ثابت


خدايم لابه لاي توفان بود

پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت.

دختر هابيل جوابش كرد و گفت: نه ، هرگز ، همسري ام را سزاوار نيستي ؛ تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد.تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي . خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را . به پدرت پشت كردي ، به پيمان و پيامش نيز.غرورت غرقت كرد. ديدي كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندي كوه ها !

پسر نوح گفت : اما آن كه غرق مي شود، خدا را خالصانه تر صدا مي زند ، تا آنكه بر كشتي سوار است.من خدايم را لابه لاي طوفان يافتم.، در دل مرگ و سهمگيني سيل.

دختر هابيل گفت : ايمان، پيش از واقعه به كار مي آيد. در آن هول و هراسي كه تو گرفتار شدي ، هر كفري بدل به ايمان مي شود.آن چه تو به آن رسيدي، ايمان به اختيار نبود ، پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست.

پسر نوح گفت: آن ها كه بر كشتي سوارند، امنند و خدايي كجدار و مريض دارند كه به بادي ممكن است از دستشان برود.من اما آن غريفم كه به چنان خداي مهيبي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم.خداي من چنان خطير است كه هيچ طوفاني آن را از كفم نمي برد.

دختر هابيل گفت: باري، تو سركشي كردي و گناهكاري. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.

پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت:شايد آن كه جسارت عصيان دارد، شجاعت توبه نيز داشته باشد.

شايد آن خدا كه مجال سركشي داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد!

دختر هابيل سكوت كرد وآنگاه گفت:، شايد پرهيزكاري من به ترس و ترديد آغشته باشد، اما نام عصيان تو دليري نبود دنيا كوتاه است و آدمي كوتاه تر. مجال آزمون و خطا نيست.

پسر نوح گفت : به اين درخت نگاه كن. به شاخه هايش. پيش از آنكه دست هاي درخت به نور برسند، پاهايش تاريكي را تجربه كرده اند.گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد.گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت...من اينگونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبي نيست. راه نور زيباتر است. راه تو مطمئن تر دختر هابيل!

پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دوردست ها تماشايش كرد و سال هاست كه منتظر است و سال هاست كه با خود مي گويد: آيا همسريش را سزاوار بودم!

عرفان نظر آهاري


 

نوشته شده توسط آرزو کلاهچی در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 9:25 موضوع حکایت ها و داستان های زیبا | لینک ثابت


امروز چندبار اشتباه کردم

مي‌دانم‌ هيچ‌ صندوقچه‌اي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ رازهايم‌ را توي‌ آن‌ بگذارم‌ و درش‌ را قفل‌ كنم؛ چون‌ تو همه‌ قفل‌ها را باز مي‌كني. مي‌دانم‌ هيچ‌ جايي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ دفتر خاطراتم‌ را آنجا پنهان‌ كنم؛ چون‌ تو تك‌تك‌ كلمه‌هاي‌ دفتر خاطراتم‌ را مي‌داني...

حتي‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم، حتي‌ اگر تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بيني‌ و مي‌داني. حتي‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم، حتي‌ اگر تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بيني‌ و مي‌داني‌ كه‌ نشسته‌ام‌ يا خوابيده‌ و مي‌داني‌ كدام‌ فكر روي‌ كدام‌ سلول‌ ذهن‌ من‌ راه‌ مي‌رود. تو هر شب‌ خواب‌هاي‌ مرا تماشا مي‌كني، آرزوهايم‌ را مي‌شمري‌ و خيال‌هايم‌ را اندازه‌ مي‌گيري.
تو مي‌داني‌ امروز چند بار اشتباه‌ كرده‌ام‌ و چند بار شيطان‌ از نزديكي‌هاي‌ قلبم‌ گذشته‌ است. تو مي‌داني‌ فردا چه‌ شكلي‌ است‌ و مي‌داني‌ فردا چند نفر پا به‌ اين‌ دنيا خواهند گذاشت.
تو مي‌داني‌ من‌ چند شنبه‌ خواهم‌ مُرد و مي‌داني‌ آن‌ روز هوا ابري‌ است‌ يا آفتابي.
تو سرنوشت‌ تمام‌ برگ‌ها را مي‌داني‌ و مسير حركت‌ تمام‌ بادها را. و خبر داري‌ كه‌ هر كدام‌ از قاصدك‌ها چه‌ خبري‌ را با خود به‌ كجا خواهند برد.
تو مي‌داني، تو بسيار مي‌داني...
خدايا مي‌خواستم‌ برايت‌ نامه‌اي‌ بنويسم. اما يادم‌ آمد كه‌ تو نامه‌ام‌ را پيش‌ از آن‌ كه‌ نوشته‌ باشم، خوانده‌اي...

پس‌ منتظر مي‌مانم‌ تا جوابم‌ را فرشته‌اي‌ برايم‌ بياورد.

‌عرفان‌ نظرآهاري‌


 

نوشته شده توسط آرزو کلاهچی در چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 15:50 موضوع حکایت ها و داستان های زیبا | لینک ثابت


هدیه پدر

مرد جواني، از دانشكده فارغ التحصيل شد. ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي، آن ماشين را برايش بخرد. او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد.

بالاخره روز فارغ التحصيلي فرا رسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري در دنيا دوست دارم. سپس يك جعبه به دست او داد. پسر، كنجكاو ولي نااميد، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا، كه نام او روي آن طلاكوب شده بود، يافت. با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت:
با تمام مال و دارايي كه داري، يك انجيل به من مي دهي؟ كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد.

سالها گذشت و مرد جوان در كار و تجارت موفق شد. خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده. مدتها در این فکر بود كه پدرش، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند. از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود. اما قبل از اينكه اقدامي بكند روزی تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر، تمام اموال خود را به او بخشيده است. بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد.

هنگامي كه به خانه پدر رسيد، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد. اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت. در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد. در كنار آن، يك برچسب با نام همان نمايشگاهي كه ماشين مورد نظر او را داشت، به چشم مي خورد. روي برچسب، تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است.


 

نوشته شده توسط آرزو کلاهچی در چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 15:45 موضوع حکایت ها و داستان های زیبا | لینک ثابت